(داستان)یا ضامن آهو

آستان مقدس امام رضا (ع)، کانون توجه دلهاى مشتاق اهل بیت عصمت و طهارت است و هر لحظه در این کانون مؤثر بر روح و روان آدمى، تجربیات معنوى ارزشمندى را نصیب مىکند که غالباً وصف نشدنى است.

دراین بارگاه مقدس، هر کس به فراخور حال خویش از کرامات، عنایات، توجهات و … برخوردار مىشود و کسى نیست که به درک حضور نایل وشد ولى به بهره اى که از جمله آن سبکى روح و آرامش روان پس از زیارت است، دست نیابد.یا ضامن آهو، مجموعه هشت روایت از حضور زائرین حریم حرم مطهر حضرت على بن موسى الرضا(ع) است که بى هیچ شکى، توفیق الهى و نیز تأثیر معنوى بارگاه ملکوتى آن حضرت باعث شکل گیرى آن شده است.
این مجموعه نگاهى دارد به گوشه اى بسیار کوچک از خلوت حضور زائرانى از روضه رضوى که غالباً با هزاران آرزو و نیاز به زیارت طلبیده شده اند ولى در نهایت آنچه را خواسته اند و در پایان زیارت خود به آن دست یافته اند تنها سبکى روح، آرامش معنوى و تسلیم در مقابل ذات اقدس الهى و رضایت به رضاى او که مىتواند مهمترین سرمایه انسان در جهان مادى امروز باشد، بوده است؛ زائرانى که گاه زیارت، آن چنان بر آنان اثر مىگذاشته که حوائج مادى، دیگر از چشم آنان رخت بر مىبسته و آرزوها و خواسته هایشان در آن محو مىشده است؛ زائرانى که هر روز دهها هزار تن از آنان سر بر آستان دوست مىنهاده و مىنهند و صدها هزار خاطره نانوشته را در ضمیر ذهن خود جاى داده و مىدهند.
۱گِرهى بر پنجره فولاد
به خود که آمد صورتش خیسِ خیس شده و حنجره اش درد گرفته بود، ولى در گلویش احساس سبکى خاصى مىکرد، همان احساسى که وقتى شبهاى تنهایى، زیر لحاف مندرس و سنگینش، پس از یک گریه طولانى به او دست مىداد.
آرامِ آرام شده بود، ولى هنوز در گلویش فریادى را حس مىکرد که یکى از زائران آن را در حنجره اش ناکام گذارد. حرفهاى زائر آقا را به صورت زمزمه هایى مبهم مىشنید. چادرش را بیشتر به روى صورت کشید، ولى زائر تلاش مىکرد با دستش چادر را از روى صورت او کنار زند و سعى داشت به هر ترتیبى که شده، نمازامام موسى کاظم(ع) را به او آموزش دهد.
« چرا این قدر گریه و ضجه مىکنى و نمىگذارى زائران دیگر، زیارت کنند؟! برو نماز امام موسى کاظم(ع) را بخوان، حاجتت حتماً بر آورده مىشود!».
با آن که تازه آرامش یافته بود، ناگهان بغضى سنگین در گلویش خزید. چادرش را روى صورت کشید و دست راستش را داخل جیب کرد. مىخواست ببیند تکه پارچه سبزى که با خودش براى بستن دخیل آورده بود، هنوز هست یا نه؟ پارچه را از جیبش در آورد و آن را چندین بار در دست فشرد، به صورتش نزدیک کرد، بىصدا با اشکهایش شستشو داد، مقابل چشمانش گرفت و با دست در آن نگریست! گویا درون پارچه نور امیدى مىدید و شاید کلید مشکلاتش را!
تمام آرزوهایش را در آخرین نگاه به تکه پارچه خلاصه کرد، آن را داخل جیب پیراهنش درست روى قلبش گذاشت و دست چپش را روى قلب خود قرار داد. مىخواست ضربه هاى قلبش هم با پارچه التماس کنند!
خودش را جمع و جور کرد، دستش هنوز روى قلبش قرار داشت، چادرش را هم جمع و جور کرد، کفشهایش را به دست گرفت و آهسته آهسته به پنجره فولاد نزدیک شد. آن روز، روز زیارتى آقا علىبن موسىالرّضا(ع) ونزدیک شدن به پنجره فولاد کار بسیار سختى بود. گوشه اى را پیدا کرد، کفشهایش را به آن گوشه پرتاب نمود و خودش را به هر ترتیبى که بود به پنجره فولاد رسانید. با وجود این که برایش بسیار سخت بود ولى هنوز دست چپش روى پارچه و قلبش قرار داشت. دیگر فاصله اى بین صورت خود و پنجره طلا نمىدید. صورتش را به پنجره چسبانید و با تمام وجود براى دخترش دعا کرد.
دختر او از یک سال و نیم پیش به قول پزشکان به بیمارى لاعلاجى مبتلا شده بود و او هر روز صبح شاهد تحلیل رفتنش بود. ماه بانوى تمام قوم و خویش، حالا به حال و روزى افتاده بود که همه با دلسوزى و ترحم نگاهش مىکردند. درست مثل یک آدم برفى که در گرماى خورشید قرار گیرد، در حال آب شدن بود.
دستش را آرام از روى قلبش برداشت و آن را داخل جیب پیراهنش فرو برد، ولى اثرى از پارچه سبز ندید! براى چند لحظه دنیا دور سرش چرخید، به خود آمد، هر چه سعى کرد پارچه را نیافت. سیل عظیم زائران او را نیز به همراه دستهایشان که تمناى وصال پنجره فولاد را داشتند، به آن فشار مىداد. براى لحظاتى نفسش گرفت. صداى زائران را مىشنید که مىگفتند: « خانوم، زیارت کردى، بیا عقب، ما هم زیارت کنیم!».
نمىدانست چه کند؟ مىخواست تمام نیاز و نیتش را هنگام بستن دخیل به پنجره فولاد، به زبان جارى کند! ولى حالا چه کند؟ نزد آقا التماس مىکرد! حالا دیگر براى یافتن پارچه سبز خود، التماس مىنمود و از آقا کمک مىخواست! ناگهان فکرى به ذهنش رسید. گوشه چارقد سفیدش را زیر دندان گرفت. تمام نیرویش را در دستش متمرکز کرد وپارچه را کشید. پس از لحظه اى، تکه اى از چارقد در دستش بود. حالش را نمىفهمید، مىخواست محکمترین جاى پنجره را بیابد و سخت ترین گره ها را به آن بزند. در مقابل صورتش جایى را یافت. گوشه چارقدش را که حالا تمام آرزوهایش را در آن جا داده بود، در دست گرفت و آن را گره زد. به هر سختى که بود خودش را از میان جمعیت بیرون کشید. به طرف سقاخانه رفت. آبى به سر و صورتش زد. درست رو به روى پنجره فولاد با فاصله چند مترى، نشست و به آن خیره شد. از دور پارچه اى را که به پنجره بسته بود، مىدید. ناگهان مشاهده کرد که یکى دو تن از خدام حرم مشغول پراکنده کردن مردم از جلوى پنجره فولاد هستند، چند نفرى هم با تیغ و قیچى به آن نزدیک شدند و همه گره ها را باز کردند! مردم تمام گره هاى باز شده را به عنوان تبرک مىبردند! خودش مىدید که تکه چارقدش در دست خانم مسنى بود که آن را بر سر و صورتش مىکشید!
به رغم همه خستگى، حال خوبى داشت. احساس مىکرد آقا حاجتش را برآورده است. خم شد که کفشهایش را از روى زمین بردارد، ناگهان دستش به پارچه سبز خود که در کفشش جا گرفته بود، خورد! مانند کسى که گم شده اش را یافته باشد، دیگر در پوست خود نمىگنجید! کفشهایش را برداشت. مجدداً به پنجره فولاد آقا خیره ماند!
باد ملایمى، سبکىاش را صد چندان کرده بود. آرام آرام به طرف پنجره به راه افتاد. با زحمت خودش را به آن رسانید. آرام شده بود، آرام آرام! دست چپش را بآهستگى بر محل گره گذاشت.
باور مىکرد که گرهش واقعاً باز شده است؛ باور مىکرد که اثرى از گرهش وجود ندارد! جاى خالى گره! آرامشش را چندین برابر کرد. بىاختیار سرش را بر روى دست راستش قرار داد و پلکهایش را بر روى هم گذاشت.
قطرات اشک، آهسته صورتش را مىپوشانید. در حالى که لبهایش مدام بر هم مىخوردندن زائرین دیگر، بوضوح مىشنیدند که او با خود مىگفت:
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الامامُ الشَّهیدُ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الامامُ الْغَریبُ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الامامُ الْهادِى
أشْهَدُ اَنَّکَ تَشْهَدُ مَقامى
وَ تَسْمَعُ کَلامى وَترُدُّ سَلامى
وَاَنْتَ حَى عِنْدَ رَبِّکَ مَرْزوْقٌ…
۲فلکه آب کجاست؟

صورتش گُر گرفته و عرق سردى بر پیشانىاش نشسته بود. خودش را بسختى سرزنش مىکرد و زیر لب مىگفت: « کاش به حرف دخترم گوش کرده بودم و منتظر مىماندم تا خودش مرا به زیارت آقا بیاورد!».
همیشه همین که صحبت از زیارت امام رضا(ع) مىشد، مىگفت:
« آقا! باید آدم را طلب کند، من بارها شده، ناگهان راهى زیارت شده ام و گاهى هم از کنار صحنها گذشته ام، ولى توفیق زیارت نصیبم نشده است». علیرغم اضطراب ونگرانى، در اعماق دلش، امید به پابوسى آقا، موج مىزد. در پیاده روى مشرف به بست شیخ بهایى، به دیوار تکیه کرد و تک تک زائران را زیر نظر گرفت.
با خودش روزهایى را تجسم مىنمود که تنها با پاى پیاده، مسافتى طولانى را جهت تشرف به حرم مطهر طى مىکرد و باز با همان پا، پس از زیارت برمىگشت و خم هم به ابرو نمىآورد، ولى حالا به روزى افتاده است که باید حتماً یکى از آشنایانش او را براى زیارت همراهى کند.
یکى دو سال قبل، وقتى همسرش هنوز زنده بود، فرسودگى خیلى ناراحتش نمىکرد، ولى از روزى که او دارفانى را وداع کرد، دست نگر بچه هایش ـ که هر یک به قول خودشان، خروارها گرفتارى داشتند ـ شده بود. به همین علت به محض این که دخترش از خانه بیرون رفت، او هم خود را سریع براى پابوسى آقا آماده کرد و از خانه بیرون زد.
دستمال چهارخانه همسرش را که در طول حیاتش هر وقت به زیارت مشرف مىشد، با خود مىبرد وبه ضریح مىمالید و همواره در جیب پیراهنش مىگذاشت و شبها هم زیر متکایش قرار مىداد وآن را همواره در جیب وهمراه خود کرده بود، درآورد، جلوى بینىاش گرفت و آن را خوب بویید و سپس بر روى عرض پیشانى خود قرار داد و به دنبال آن گوشه چشمانش را از قطرات اشک زدود و آه سرد سینه اش را با قطره اشک دیگرى بیرون داد وبا بغض در گلو گفت:
« اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَلِىَّ بنَ مُوسَىالرَّضا!». 
ناگهان دختر خانمى به طرف او آمد، رو به او کرد وگفت: مادرجان! چرا اینجا ایستاده اید؟ حالتان خوب نیست؟ تمام نیرویش را در لبهاى خشکیده اش جمع کرد و گفت: فکه آب کجاست؟ دختر خانم پرسید: مىخواهید به فلکه آب بروید؟ و پیرزن پاسخ داد: مىخواستم به پابوس آقا بروم، ولى گم شده ام! وبا کشیدن آهى، اضافه کرد: وقتى مثل شما جوان بودم، هر روز با همسر خدا بیامرزم به زیارت آقا! مىآمدم ولى حالا… دختر خانم با گشاده رویى گفت: من هم دارم به زیارت مىروم اگر مایلید مىتوانید با من بیایید! گویا تمام دنیا را یکباره به او داده بودند! چند بار خدا را شکر کرد و در کنار دختر به راه افتاد.
حال غریبى داشت. مىخواست هر چه زودتر ضریح را مشاهده کند، دلش براى ضریح تنگ شده بود! نسیم بسیار ملایمى، صورت عرق گرفته اش را نوازش داد و سردى دلچسبى را احساس کرد. دختر خانم به خاطر مراعات حال پیرزن، بسیار آرام آرام قدم برمىداشت. آن دو، صحنها را، پشت سر گذاشتند و به ورودى صحن آزادى رسیدند. پیرزن در حال و هواى خودش بود، صداى قلبش را که بشدت مىتپید و برایش احساس خوشایندى ایجاد کرده بود، مىشنید و مرتب خدا را شکر و از آقا تشکر مىکرد. ناگاه صداى دختر خانم او را به خود آورد! مادرجان! مىخواهید از اینجا، خودتان بروید؟ دوباره نگرانى به سراغش آمد. با خود گفت: نکند این دختر خانم از راه رفتن آرام من، رنجیده است؟ در همین فکر بود که او ادامه داد: من به داخل حرم مطهر مىروم، اگر مایل هستید مىتوانید با من بیایید. پیرزن با سر به او پاسخ مثبت داد و لب به دعایش گشود.
هر دو وارد حرم شدند و به خیل زائرین پیوستند. پیرزن که از خوشحالى در پوست خود نمىگنجید، آهسته آهسته خود را به نزدیک پله هاى دارالسعاده رسانید و در آنجا نشست و پس از استراحتى کوتاه، تمام حواسش را متوجه زیارت کرد و براى خلوت با خود، خدا و آقاى خود! به نماز زیارت ایستاد. پس از اتمام نماز خود، دختر خانم را دید که غرق در راز و نیاز با امام رضا(ع) است. خود را به او نزدیکتر و او را متوجه خود نمود. او هم که مىخواست شروع به خواندن زیارتنامه کند، در حالى که در صدایش لرزشى وجود داشت، از پیرزن پرسید؟ مىخواهید بلندتر بخوانم؟ واو هم که از خدا مىخواست، گفت: البته که مىخواهم!
پس از پایان زیارتنامه، دختر خانم همچنان مشغول رازونیاز خود بود ولى پیرزن مضطرب، نشان مىداد. از سویى مىخواست از او، جهت بازگشت به خانه راهنمایى بخواهد و از سویى دیگر دلش نمىآمد خلوت او را به هم بزند. خداخدا مىکرد که مناجات و زیارتش تمام شود، چون تنها دخترش، اطلاعى از بیرون آمدن او از منزل نداشت. غرق در تماشاى ضریح شده بود که ناگهان آن دختر گفت: مادرجان من به طرف فلکه آب مىروم اگر زیارتتان تمام شده، مىتوانم شما را تا آنجا همراهى کنم! پیرزن چادرش را بسرعت جمع وجور کرد وهمراه او به راه افتاد.
دختر خانم براى گذاشتن زیارتنامه به داخل جاکتابى، از او جدا و ناگهان در ازدحام زائرین ناپدید شد. لحظاتى گذشت اما از او خبرى نشد. دوباره دلهره سراپاى وجودش را فرا گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
اى علىابن موسىالرضا! چطور به خانه بروم آقا!؟ یا ضامن آهو! چه کنم؟
در همین گیر و دار بود که دخترخانم را از پشت سر دید. خوشحال شد، خودش را سریع از بین زائران به او رسانید و پشت سرش به حرکت درآمد. از دارالسعاده بیرون آمدند و زیر ایوان طلا قرار گرفتند. بآرامى به شانه دختر خانم زد. او برگشت ولى کس دیگرى بود! همراه او نبود! با دستپاچگى پرسید: فلکه آب، کجاست!؟ پاسخ او نشان مىداد که فارسى نمىداند! ناامیدانه تصمیم گرفت هر طور که هست، خودش برگردد.
عزمش را جزم کرد. به خودش دلدارى مىداد که این راهها را سالهاى سال، بارها طى کرده ام، امام رضا(ع) هم کمک مىکند!
هر طور شده فلکه آب را پیدا مىکنم. داخل صحن آزادى به دور خودش مىچرخید. به نظرش تمام درهاى خروجى مثل آن درى بود که از آن به داخل صحن پا گذاشته بود. تصمیم گرفت براى بهبود حالش، آبى به سر و صورت خود بزند. پس از لحظاتى، جلو یکى از شیرهاى آب داخل صحن آزادى بود که دستى به شانه اش زده شد و در پى آن، صدایى گفت: مادرجان! صدا آشنا بود وبا خودش آرامش خاصى را به همراه آورد!
سریع برگشت! دختر خانم ادامه داد: چطور شد؟ تصمیم گرفتید تنها بروید؟ گویى آقا امام رضا(ع) یک بار دیگر به او جانى تازه داده بود. هر دو آرام آرام به سوى فلکه آب گام برمىداشتند.
در طول راه پیرزن از بچه ها، نوه ها و همسرش و بویژه از دستمال به یادگار مانده از او که براى آن مرحوم بسیار عزیز بود و هر بار که به حرم مشرف مىشد آن را به ضریح متبرک مىکرد وهرگز آن را از خود دور نمىنمود و اکنون براى او مثل جانش عزیز بود، تعریفها کرد.
لحظاتى بعد به جایى رسیدند که از آنجا فلکه آب دیده مىشد. دختر خانم، فلکه آب را با انگشت به پیرزن نشان داد و گفت: شما از کدام طرف مىخواهید بروید؟ پیرزن در پاسخ گفت: من باید دیوار بازار رضا را بگیرم و جلو بروم؟ دختر خانم گفت: مىتوانید خانه تان را پیدا کنید؟ پیرزن پاسخ داد: این قسمتها را مثل کف دستم مىشناسم.
پس از دقایقى از عرض خیابانى که روبه روى گنبد حضرت بود وبه بازار رضا منتهى مىشد، عبور کردند. پیرزن رو به گنبد ایستاد و گفت:
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلِىَّ بنَ مُوسَى الرَّضا! 
و با پایان این سلام، قطره اشک خود را که ناگهان از گوشه چشمش سرازیر شده بود، پاک نمود.
کمى مضطرب بود. مىخواست به گونه اى از دخترخانم تشکر کند ولى نمىدانست، چگونه؟ هر چه فکر کرد چیزى با ارزشتر وعزیزتر از دستمال به یادگار مانده از همسرش، پیدا نکرد که به او هدیه بدهد! دستمال برایش خیلى عزیز بود، آن قدر عزیز که فکر این که آن را از خودش دور کند، پریشانش مىکرد، ولى او از دستمال برایش عزیزتر شده بود، آن قدر عزیزتر که دیگر آن دستمال را براى او هدیه مناسبى نمىدانست. احساس مىکرد امام رضا(ع) او را لایق دانسته و برایش این چنین وسیله زیارتى، قرار داده است!
مشغول همین افکار بود که ناگهان با برخورد دوچرخه اى به دختر خانم، وى نقش بر زمین گردید. دوچرخه سوار بسرعت از دوچرخه پیاده و دختر خانم هم از روى زمین بلند شد. دست راستش با جدول کنار خیابان جراحت مختصرى دیده و خونین شده بود. دست چپش را روى محل خون ریزى قرار داد و سعى داشت خون آن را بند آورد. به کنار پیاده رو آمدند و دوچرخه سوار با رضایت او که مىگفت چیزى نشده است محل را ترک کرد و مردم هم متفرق شدند.
دختر خانم با تعجب پیرزن را که با نگرانى دستمال یادگارى همسرش را به دست او مىبست، مىنگریست که در همان حال مىگفت: خدا عاقبت به خیرت کند، دخترم! به خیر گذشت! امروز را هرگز فراموش نمىکنم! امروز یکى از روزهاى خوب زندگى من بود!
دختر خانم در پیاده رو، روبه روى آقا امام رضا(ع) قرار گرفت و زیر لب گفت:
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلِىِّ بنِ مُوسَى الرِّضا! 
و لحظه اى با نگاه خود، پیرزنى را که خشنود از زیارت آقا! دیوار پیاده روى خیابان جنب بازار رضا را طى مىکرد، دنبال کرد.لبخند رضایت بر لبانش و خاطره اى دلچسب و دلنشین در قلبش، نقش بست.
۳زائــر غـریـب
گرماى هوا به حدى رسیده بود که او را بىطاقت مىنمود، ولى میل به زیارت آقا على بن موسى الرضا(ع)، آن قدر او را مشتاق کرده که نسبت به گرمى هوا بىتوجه بود و دیگر نمىتوانست به چیزى جز زیارت بیندیشد! احساس مىنمود که دلش مىخواهد در بهشت باشد! با حرم مطهر، تصویرى از بهشت را در ذهنش مجسم مىکرد و باور داشت که این مکان مقدس قطعه اى از بهشت است.

هنگامى که از کنار آب نماى صحن امام مىگذشت، نسیمى ملایم و روح افزا، قطرات آب معلق در هوا را به چهره اش پاشید و صورت آفتاب خورده و عرق کرده اش را نوازش داد. سرش را به آسمان بلند کرد، دلش مىخواست چشمهایش را ببندد و تصویر ذهنى خودش را مرور کند. در قلبش تواضع خاصى را احساس مىنمود. صلوات بر على بن موسى الرضا(ع)، که همواره هنگام تشریف به آستان مقدس تا ورود به حریم حرم، مرتب زیر لبانش زمزمه مىشد، بر لبان او نشست:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِىِّ بنِ مُوسَى الرِّضَا المُرتَضَى الامامِ التَّقِى النَّقِىِّ … 
روبه روى ایوان طلا، درست مقابل ضریح ایستاد و اذن دخول گرفت، گامهایش، آرام آرام او را به درون حرم هدایت مىکردند. کفشهایش را دست به دست کرد، قالیى را که به عنوان پرده به سر در نصب کرده بودند کنار زد و وارد حرم شد. با دیدن ضریح مطهر، جانى تازه گرفت و اشک در چشمانش حلقه زد. دستش را با اشتیاق به در و دیوار حرم مىکشید و جلو مىرفت. روبه روى ضریح نشست و با قلبى مملو از آرامش، شروع به خواندن زیارت نامه کرد. در قرائت زیارت نامه، همیشه وقتى به عبارت 
« اَشهَدُ اَنَّکَ تَشهَدُ مَقامى وَ تَسمَعُ کَلامى وَ تَرُدُّ سَلامى و اَنتَ حَىّ عِندَ رَبَّکَ مَرزوُقٌ »
مىرسید، حالش منقلب مىشد، بىاختیار قلبش مىلرزید، روى زیارت نامه خم مىشد و در حالى که بغض نیمه تمامش را فرو مىداد و اشکهایش را از پهنه صورتش، پاک مىکرد، زیر چشمى هم به ضریح مىانداخت و این فراز از زیارت نامه را، چندین بار تکرار مىکرد، گویا مىخواست پاسخ سلامش را بگیرد.
زیارت نامه به پایان رسید و در همان نقطه به نماز زیارت ایستاد. معمولاً پس از پایان نماز آرام مىگرفت ولى گویا در این لحظه به آرامش مطلوب خود نرسیده بود. جایگاه خود را ترک کرد و با عبور از دارالزهد به سوى روضه منوره حرکت نمود. رو به روى ضریح ایستاد و لحظه اى به آن چشم دوخت. بى اختیار و به طور مکرر به آقا سلام مىداد و با هر سلامى، گویا یک گام به ایشان نزدیک تر مىشد.
جمعیت و ازدحام زائران او را با خودش به نقطه اى که با ضریح، چند قدمى بیشتر فاصله نداشت، رساندند. درهمان مکان نشست و به ضریح مطهر خیره ماند. ناگهان برخورد چند قطره گلاب به صورتش، او را به خود آورد. در همین جا، جایى براى نماز پیدا کرد و مجدداً به نماز زیارت ایستاد. پس از اتمام نماز آرام شده و با امام رضا(ع)، مادر ایشان، حضرت فاطمه زهرا(س) و پدرشان، حضرت امیرالمؤمنین به نجوا نشسته بود و مىخواست پیرو واقعى آنها باشد.
در همین احوال ناگهان زائرى میانسال درحالى که چادر سفیدى بر سر و ظاهرى بسیار آرام و شاد داشت با دستش به شانه او زد و گفت: خانم! نمازتان تمام شد؟ و او با دستپاچگى گفت: خیلى وقت است تمام شده، بفرمایید! خانم میانسال به چهره اى گشاده، رو به او کرد و با لهجه شیرینى گفت: الان هفت روز است که از شیراز به مشهد آمده ام. در شیراز همیشه سعى کرده ام قرآن را حفظ کنم ولى تا به حال هر چه تلاش نموده ام، موفق نشده ام، تا این که اولین روزى که به زیارت مشرف شدم از آقا علىبن موسىالرضا(ع) در خواست نمودم که در این خصوص، کمکم کند وبا تلاشى که هر روز مىکنم تاکنون پیشرفت قابل ملاحظه اى داشته ام.
زائر با مهربانى ادامه داد: از وقتى به مشهد آمده ام، صبحها به زیارت مىآیم، ظهرها پس از اقامه نماز به مسافرخانه بر مىگردم و پس از ناهار و استراحتى کوتاه دوباره به حرم مىآیم و تا شب در اینجا مىمانم و قرآن راحفظ مىکنم. وى سپس به صفحه گشوده قرآن اشاره کرد و ادامه داد: خانم اگر زیارتتان تمام شده و ممکن است! شما از روى قرآن خط ببرید، ببینید اشکالى ندارم؟ آخر حفظ این سوره را امروز درحرم به پایان رسانیده ام!
قرآن را از دست زائر گرفت و پس از بوسه اى بر آن، درمیان دستانش قرار داد. زائر با لهجه شیرین خود و با اشتیاقى خاص، شروع به تلاوت نمود: 
«عَمَّ یَتَساءَلوُنَ، عَنِ النَّبَاءِ العَظیمِ …»
و بى هیچ اشکالى، تمام سوره را قرائت کرد.
قرائتش که تمام شد، سر صحبت را باز کرد وگفت: به قصد زیارت ده روزه به مشهد آمده ام. شب گذشته کیف دستى ام را گم کرده ام و الان حتى کرایه اتوبوس براى برگشتن به شیراز را هم ندارم! خدا را شکر مىکنم که همان روز اول همه هزینه ده روز مسافرخانه را پرداخت کرده ام! نمىدانم بعد از این که مدت اقامتم در مسافرخانه تمام شود، در این غربت چه کنم و به کجا پناه ببرم؟ درست سه ساعت قبل، وقتى به حرم رسیدم و قبل از این که بخواهم شروع به حفظ قرآن کنم، به حضرت آقا(ع) گفتم: من دراین شهر، غیر از خودتان، کسى را نمىشناسم!
خانم همصحبت زائر، رو به او کرد و گفت: ان شاءالله درست مىشود!
زائر غریب سر در قرآن فرو برد، لبهایش با آیات قرآن مشغول شدند و درهمین حال، همصحبت چند لحظه اى خود را در فکر و خیال فرو برد.
با خودش مىاندیشید که درست همان وقتى که این خانم، از آقا درخواست کمک نموده، ایشان هم مرا براى زیارت طلب کرده اند! شاید مىخواسته اند مشکل زائرشان بواسطه من حل شود! خدایا چه کنم که نزد ایشان شرمنده نشوم! جیبهایش را جستجو کرد، تمام موجودیش صد تومان بود که زائر را تا پایانه مسافربرى هم نمىرسانید چه که بتواند خرج سفرش را هم تأمین کند! مىخواست زائر رابراى چند روز باقیمانده اقامتش و تأمین خورد و خوراک او، به خانه اش ببرد، ولى خانه درست حسابى هم نداشت. از خاطرش گذشت که مبلغى را قرض نماید و به او بدهد، قرض هم که با لطف خدا بتدریج ادا مىشود! ولى به خاطر تحقق این فکر، مىبایست حرم مطهر را ترک مىکرد، به همین منظور آهسته زائر را متوجه خود کرد و از او پرسید: ببخشید خانم! اسم مسافرخانه تان چیست؟ زائر نتوانست به این سؤال پاسخ دهد و با حالتى خاص گفت: اسمش را نمىدانم! جایش را مىشناسم!
همصحبت چند لحظه پیش او، پس از ناامیدى از این پاسخ، پرسید: سه روز دیگر درمشهد مىمانید؟ زائر با سر خود، پاسخ مثبت داد. او بار دیگر سؤال کرد: ببخشید! شما هر وقت به زیارت مشرف مىشوید، همین جا مىنشینید؟ زائر با کنجکاوى و تعجب پاسخ گفت: معمولاً اینجا مىنشینم، چرا سؤال مىکنید؟ و او سرش را به زیر انداخت و زیرلب آهسته جواب داد: هیچى! همین طورى!
فکرى مثل برق از ذهنش گذشت. ایستاد. به ضریح و سپس به اطرافش نگاه کرد. خادمهاى حرم را که هر یک، شاخه اى از پر نرم در دست خود داشتند، از نظر گذراند. به یکى از آنها نزدیک شد وگفت: خسته نباشید! ببخشید! مىخواهم موضوعى را با شما مطرح کنم! خادم کنجکاو شد، چهره اش را کمى درهم کشید وگفت: بفرمایید!
او با نگرانى ادامه داد: شب گذشته کیف پول یکى از زائران گم شده است، بنده خدا، خانم میانسال تنهایى است که از شیراز به قصد زیارت آمده و مىگوید چون در مشهد کسى را نمىشناسد که کمکش کند به خود امام رضا(ع) پناه آورده است! مىخواهم ببینم در این مورد تشکیلات آستان مقدس امام رضا(ع) ، کمکى مىکند؟ اگر کمک مىکند، او باید چه کند؟
خادم که چهره اش در طول این گفتگوى کوتاه، کم کم باز مىشد با گشاده رویى گفت: بله! در صورتى که تشخیص داده شود که نیازش واقعى است به او کمک مىشود، فقط باید خود من با او صحبت کنم!
گویا به یکباره دنیا را به او داده اند! رو به خادم کرد وگفت: اگر ممکن است با من بیایید تا اورا به شما نشان بدهم.
لحظه اى بعد آن در ـ در حالى که او بسیار شاد نشان مىداد ـ با هم به حرکت درآمدند. دو سه قدمى با زائر فاصله داشتند که زائر میانسال با دست به خادم حضرت نشان داده شد!
خادم به زائر نزدیک شد وچند لحظه بعد او در حالى که آرامش یافته بود، زائر را مىدید که به همراه خادم، جهت دریافت راهنماییهاى لازم، روضه منوره را ترک مىکردند!
… همدم چند لحظه اى زائر غریبى که مىخواست حافظ قرآن باشد، خشنود از زیارت آن روز، درحالى که اشک شوق، پهنه گونه هایش را مرطوب کرده بود، به قصد خداحافظى با حضرت آقا، امام رضا(ع) وبه نشانه احترام به ایشان، دست بر سینه خود گذاشت، بار دیگر چشم به ضریح مطهر دوخت و با قلبى سرشار از آرامش، چندین بار تکرار کرد:
اَشهَدُ اَنَّکَ تَشهَدُ مَقامى
وَ تَسمَعُ کَلامى وَ تَرُدُّ سَلامى
وَ اَنتَ حَىٌّ عِندَ رَبِّکَ مَرزوُقٌ
۴یا ضامن آهو!
داخل صحن حرم نشسته بود، به کبوترهاى آقا! نگاه مىکرد و ناخنهاى قاشقى شکل و زمختش را با دستهایش نوازش مى داد.

یاد صحبتهاى آقاى دکترى که چند روز قبل براى درمان سرگیجه، پیش او رفته بود، افتاد که مىگفت: شما کمبود آهن دارى! و با نگاه به انگشتانش گفته بود: ببین چه به روزت آورده اى! براى خودت، ده قاشق سرخود، دست وپا کرده اى!
دکتر به او گفته بود که روى غذا، چاى زیاد و پررنگ نخورد، ولى او از بچگى به خوردن چاى، علاقه خاصى نشان مىداد. قبل از این که بچه هایش، خانه مسکونى او را که ماحصل یک عمر تلاش در کنار همسرش بود، بفروشند، گاه که دلش مىگرفت، حیاط خانه را آب پاشى و جاروب مىکرد و زیر تنها درخت کهنسال زردآلوى آن، پلاسى پهن مىنمود، بالشى مىگذاشت، یک قورى چاى، یک کترى آب جوش و یک استکان همراه با یک قندان نقلى، قند مىآورد و کنار خودش قرار مىداد و تا چاى قورى و آب کترى را تمام نمىکرد، از جایش بلند نمىشد.
همیشه وقتى اولین استکان چاى را مىریخت، یاد غمها و غصه هایش مىافتاد ولى وقتى به استکان آخر چاى مىرسید با دلدارىهایى که در طول چاىخورى به خود داده بود، براى ادامه زندگى امیدى تازه مىیافت!
شب قبل با عروسش دعوا کرده بود، پسرش هم طبق معمول طرف همسرش را گرفته بود و هر دو به این وسیله، او را حسابى دلخور کرده بودند. عروسش بار اول نبود که با او دعوا مىکرد ولى این بار دلش شکسته بود. وقتى به این حالت مىرسید یاد لیوانهاى نشکنى مىافتاد که وقتى مىشکنند هزار تکه شده و به شکل دانه هاى الماسى در مىآیند!
ماه گل اصلاً از مادر شوهرش که دیگر پا به سن گذاشته بود، خوشش نمىآمد و با وجود این که در کارها خیلى به او کمک مىکرد، ولى چشم دیدنش را نداشت، شاید یکى از دلایل آن، این بود که با وجود چهار عروس دیگرش، مىترسید، پیرى کورى او، روى دوشش بیفتد.
نمىدانست چه کند. از پنج عروسى که داشت، ماه گل از نظر رفتار و اخلاق، سرآمد بقیه بود، ولى چه کند وقتى که او نمىتوانست تحملش کند، حتماً چهار عروس دیگر هم نمىتوانستند او را تحمل کنند. هیچ کس و کار دیگرى هم نداشت که حداقل بعضى از روزها به آنها پناه ببرد. شب را تا صبح، نخوابیده بود. صبح علىالطلوع، قبل از این که پسرش از خانه بیرون برود، از خانه بیرون آمد و به آقا امام رضا(ع) پناه آورد.
سواد چندانى نداشت. مادر خدا بیامرزش به او گفته بود وقتى که دلتنگ مىشوى، قرآن را باز کن و چون سواد خواندن آن را ندارى به خطهایش نگاه کن و « قُل هُوَ الله » بخوان تا دلت آرام بگیرد.
از صبح چند بار قرآن را ورق زده و در بینِ « قُل هُوَ الله » خواندنهایش، تکرار مىکرد: یا ضامن آهو! ضامن آهو شدى، ضامن ما هم بشو! آقا!
سرش بشدت درد گرفته و دهانش هم خشک شده بود. گویى دنیا دور سرش مىچرخید. از صبح چند بار صورتش را شسته و تا مىتوانست، آب نوش جان کرده بود. بعد از سالها این حرف را که مىگفتند: خوردن آب زیاد با شکم خالى، دل آدم را ریش ریش مىکند، با تمام وجود حس مىکرد!
عمرى کار کرده بود ولى حالا به روزى افتاده بود که دارایىاش تنها لباسهاى تنش بود که آنها را هم شاید به خاطر خدا به او هدیه کرده بودند. وقتى ماه گل کمى با او مهربان مىشد ـ به قول خودش وقتى که مىخواست رب بجوشاند، ترشى بیندازد، سبزى خشک کند یا لباس بشوید و… ـ کار زیادى را به او مىسپرد و معتقد بود که با این عمل، به مادر شوهرش لطف مىکند! چون به این وسیله، دیرتر از کار مىافتد! اعتماد عروسش به دور از همه این حرفها تا حدودى درست بود چون به رغم سالها دوندگى و تحمل انواع و اقسام کمبودهاى تغذیه اى و… باز هم فعالیت خودش را حفظ کرده بود وآدم با دست وپایى به حساب مىآمد. به هر ترتیبى که بود، خودش را به کنار دیوار صحن رسانید و درست روبه روى سقاخانه نشست. زائران را مىدید که چطور سقاخانه را مثل نگینى در بر گرفته بودند و پیاله پیاله از آن آب مىنوشیدند و …
سرش را به دیوار گذشت. چشمهایش را بست و قطره اشک درشتى از گوشه چشم بر روى گونه اش غلتید. چند دقیقه اى را به همین حالت سپرى کرد. چون توانایى لازم را نداشت، دیگر نمىتوانست به هیچ چیز بیندیشد. سعى داشت به خودش بقبولاند که به خانه پسرش برگردد ولى مىترسید که بشدت مورد سرزنش قرار گیرد.
در این هنگام صدایى را، که او را مخاطب قرار داده بود، شنید؛ فکر کرد اشتباه مىکند؛ به صدا توجهى نکرد؛ بار دیگر صدا را واضحتر شندید؛ درحالى که سرش هنوز به دیوار بود با بى حالى چشمهایش را گشود؛ یکى از خادمان حضرت با ظرفى از غذا درکنار او ایستاده بود! و در حالى که مىخواست غذا را جلو او قرار دهد، مىگفت: مادرجان! مایلى ناهار، مهمان امام رضا(ع) باشى! او که نمىدانست واقعاً خواب است یا بیدار، بسختى سرش را از دیوار جدا کرد، اما نتوانست پاسخى دهد، زیرا خادم امام(ع) درحال ترک صحن بود و تنها توانست با نگاهش او را دنبال کند! مردد بود! نمىدانست چه کند! براى این که به خودش بقبولاند که بیدار است، لقمه اى در دهان گذاشت!
ساعتى از این واقعه گذشته بود؛ احساس خوبى داشت؛ حس مىکرد مورد توجه قرار گرفته است؛ براى این که آبى به صورتش بزند خود را به کنار آب نماى روبه روى پنجره فولاد ـ که خیل مشتاقان را روبه روى خود داشت ـ رسانید و چند مشت آب به صورتش زد. همین که بلند شد، زن جوانى را دید که با ظاهرى آراسته و مؤدب، درست در کنارش ایستاده بود. زن جوان پس از احوالپرسى حیرت آور خود، رو به او کرد وگفت: ببخشید خانم! تنها به حرم مشرف شده اید!؟ و او در حالى که فکر مىکرد با کس دیگرى اشتباه گرفته شده است، پاسخ داد: بله! زن جوان درحالى که سعى مىکرد با او ارتباط برقرار کند، با اشاره به مرد مسن بسیار افسرده اى که روى صندلى چرخدار نشسته و مرد جوان و متشخصى در کنار او ایستاده بود، گفت: من به اتفاق همسرم و موکل او که مردى بسیار خوب و نسبتاً ثروتمند است ولى متأسفانه کس و کارى ندارد، به حرم مشرف شده ایم!
او که از خدا مىخواست کسى را پیدا کند که بتواند کمى برایش درد دل کند، از مصاحبت با آن خانم، احساس شادمانى مىکرد و ناخواسته، به شرح زندگىاش براى او پرداخت. از ماه گل و از قهرش گفت! از شوهر خدابیامرزش و از …
زن جوان به او گفت: موکل همسرم مایل است با یک خانم هم سن وسال شما، ازدواج کند که بتواند در زندگى کمکش کند! و با دلهره اى محسوس، ادامه داد: ببخشید مادرجان! شما قصد ازدواج ندارید!؟ او که بسیار تعجب کرده بود، نمىدانست چه بگوید. روبه روى پنجره فولاد خشکش زده بود و طورى به آن نگاه مىکرد که گویى به شخصى خیره شده بود! حالش را نمىفهمید. آن خانم بار دیگر از او پرسید: ببخشید! چه مىفرمایید؟ پاسختان چیست؟ زن تمام نیرویش را در لبهاى خشکیده و رنگ پریده اش جمع کرد و درحالى که این پیشنهاد را در این مکان مقدس به فال نیک گرفته بود و تصور مىکرد به همین علت باید آخر و عاقبت خوبى داشته باشد، با خودش گفت: هرجا باشد از خانه ماه گل بهتر است! وسرش را به علامت قبول پیشنهاد تکان داد!
دقایقى بعد، زن، سمت راست صندلى چرخدار ایستاد و در حضور وکیل و همسرش و روبه روى پنجره فولاد، به عقد مرد در آمد! مهریه او هم، خانه مسکونى پیرمرد که هم اکنون در آن زندگى مىکرد و واقع در یکى از خیابانهاى مشرف به حرم مطهر بود، قرار داده شد با این شرط که تا پایان زندگى از او بخوبى نگهدارى کند.
ساعتى بعد از او که هنوز مبهوت بود و نمىدانست چه بگوید، وقتى که به همراه زن جوان، همسرش و آن مرد، رو به روى منزل او قرار گرفتند، باور کرد که بیدار است!
در همین موقع، وکیل مرد، رو به همسر او کرد، کلید منزل را به او داد، شرط تعلق مهریه را به او یادآور شد وحامل این پیام از سوى او براى پسر و عروسش شد که: حالم خوب است! نگرانم نباشید! خوشبخت باشید!
زن که شکرگزار خداوند بود، همانند همسرى مهربان از پیرمرد نگهدارى مىکرد تا این که پس از گذشت نزدیک به یک سال از این واقعه، آن مرد دارفانى را وداع کرده و او تنها وارث قانونى وى شناخته شد.
دیگر تنهاى تنها شده بود و حیاط بزرگ خانه، برایش بزرگتر جلوه مىکرد، به همین علت تصمیم گرفت طبقه دوم ساختمان را، اجاره دهد.
صبح چند روز پس از این تصمیم، با صداى زنگ تلفن از خواب بیدار شد. آقاى وکیل بود که مىگفت: خانم! طبق خواسته خودتان قرار است تا یکى دو ساعت دیگر، چند نفر بیایند و طبقه دوم ساختمان را براى اجاره ببینند. روبه روى عکس پیرمرد ایستاده و درحالى که به آن خیره شده بود و با چشمهاى او صحبت مىکرد، زنگ در به صدا درآمد. بسرعت صورتش را از قطرات اشک پاک کرد، آبى به آن زد، چادرش را روى سرش انداخت وبه سمت درحیاط به راه افتاد.
در را گشود. مردى را دید که به همراه خانم و آقایى، دم در ایستاده بودند. خانم و آقا با دیدن او خشکشان زد! خانم در حالى که بسختى خودش را از آن حال بیرون مىآورد و بشدت عصبانى شده بود، رو به او کرد و گفت: گفتم جاى بهترى، باعث شده ما را فراموش کند، اینجا براى چه کسى کار مىکنى؟ و سپس رو به شوهر زنگ پریده اش کرد وگفت: بیا! حالا بگو نمىدانم مادرم کجا رفته!؟ خیالت راحت شد!؟
مرد همراه آن زوج، رو به ماه گل کرد و گفت: خانم این چه طرز صحبت کردن است؟ شما با مالک این خانه صحبت مىکنید! بعد از این همه زیرورو کردن محلات، تازه برایتان جایى پیدا کرده ام! با این تعداد بچه چه کسى راضى مىشود تا شما ساختمان خانه تان به پایان برسد که حالا حالاها هم نمىرسد- به شما خانه اجاره دهد؟ تازه خانم لطف کرده اند به وکیلشان سپرده اند که اجاره بها هم اصلاً مهم نیست! من هم به خاطر آشنایى با همسرتان، شما را به اینجا آورده ام! براى همین هم شما توانستید تا دم در این خانه بیایید!
مرد در حالى که سعى مىکرد عصبانیتش را از خانم خانه! پنهان کند به او گفت: خانم! من از شما عذر مىخواهم! سوء تفاهم شده است! زن بدون توجه به صحبتهاى آن مرد و ماه گل، به سوى سرسراى خانه خود به راه افتاد!
ماه گل رو به شوهرش کرد و گفت: باید مادرت به من فرصت بدهد! اگر به من فرصت بدهد مىتوانم جاى خالى دختر نداشته اش را برایش پر کنم! مىتوانم…
…چند روز بعد از این، زن به همراه وکیل خود، درست در همان نقطه اى که مدتها پیش، پیرمرد روى صندلى چرخدار نشسته بود، روبه روى پنجره فولاد ایستاد و از او مىخواست تا پس از مرگ تمام اموالش را صرف امور خیریه کند.آقاى وکیل! در حالى که توصیه هاى او را یادداشت مىکرد، مىشنید که او ضمن این که طورى به پنجره فولاد خیره شده بود که گویا روبه روى شخصى ایستاده است، مرتب تکرار مىکند:« یا ضامن آهو! ضامن آهو شدى آقا! ضامن ما هم بشو!».

 

با همین نیت به حرم آمده بود اما به یاد تنها دختر خودش افتاد که وقتى یک نفر به جان او قسمتش مىدهد چه حالى پیدا مىکند، حالا او امام رضا(ع) را به همین صورت، آن هم نه یک بار، بلکه صد مرتبه قسم دهد!؟
هر چه سعى کرد نتوانست خود را راضى کند که آقا را قسم دهد. همین که مىخواست ایشان را قسم دهد یاد حضرت زهراى مرضیه(س) و یاد حضرت امام جواد(ع) که در جوانى به شهادت رسیده بودند مىافتاد و قسم دادن برایش ناممکن مىشد. ساعتى را به همین ترتیب گذراند. هر چه بیشتر در حرم مىماند، بیشتر به حالت بىنیازى نزدیک مىشد! همین طور، گاه و بىگاه صورتش از اشک خیس مىشد و بغض گلویش را مىفشرد.
به ضریح خیره شده بود. آرزو مىکرد کاش در حرم با ضریح آقا، تنها باشد، در ضریح باز گردد و قبر منور و مبارک آقا را در آغوش بگیرد. دلش مىخواست این احساس را تجربه کند و در این میان بى هیچ قسمى، تنها براى دخترش، فرزندى بخواهد!
خداوند از ثمره ازدواج، دخترى به او داده بود که ده سالى مىشد که به خانه بخت رفته بود. دختر او در طى این سالها، سه بار بچه هایش را پیش از دنیا آمدن از دست داده بود و اکنون او مىخواست براى تولد سالم چهارمین فرزند دخترش، از آقا کمک بگیرد!
دختر او به روزى افتاده بود که تمام فکر و ذکرش، بچه شده بود و دیگر به زندگى خود و هستى خانواده اش هم توجهى نمىکرد. دلش مىخواست همان لحظه اى که نوه اش به دنیا مىآید، بلاگردان او شود! او خودش بمیرد ولى نوه اش زنده بماند!!
مىخواست نا امیدى را از خود دور و فراموش کند. با خود گفت: باید تسلیم رضاى خدا بود! چادرش را روى صورتش کشید، سر را روى زانوان قرار داد و چشمهایش را بست.
حرم دیگر خیلى خلوت شده بود، طورى که تنها او بود و ضریح! بلند شد. روبه روى ضریح ایستاد. در ضریح هم باز بود! وارد آن شد و بىاختیار پایین پاى قبر مطهر، زانو زد! فقط قبر منور را مىدید و دیگر هیچ چیز را! بغض آن چنان گلویش را فشار مىداد که بسختى نفس مىکشید. حتى نمىتوانست گریه کند. فقط دو چشم شده بود و درون ضریح را جستجو و قبر سرشار از نور آقا را با ولع خاصى نگاه مىکرد! او که آرزو داشت در چنین حالتى، سلامتى نوه در راهش را از امام بخواهد، همه چیز ـ حتى خودش ـ را فراموش کرده بود.
سخت در احوال خود غوطه ور بود که پیرزنى، آرام به پهلوى او زد و در حالى که سعى مىکرد چادر را از صورتش کنار بزند مفاتیحى به او داد و گفت: « خانوم! چشمام خوب نمىبینن، میشه برام زیارت عاشورا رو پیدا کنین؟!»
چادر را از روى صورتش به کنارى زد. مفاتیح را از دست پیرزن گرفت. در حال پیدا کردن زیارت عاشورا بود که ناگهان به خود آمد! دیگر حالش را نمىفهمید. این چنین توفیقى برایش بىسابقه بود! مفاتیح را روى زانوى پیرزن قرار داد و سریع از جاى خود برخاست.
بغض سنگینى، گلویش را گرفته بود. طورى که به زحمت نفس مىکشید! در زیر نگاه تعجب آور پیرزن، آنجا را ترک کرد. پیرزن بلند بلند مىگفت: خانوم! ببخشین ناراحتتون کردم! بیاین بشینین! نمىخواد برام زیارت عاشورا رو پیدا کنین! بیاین خانوم!
دیگر کثرت جمعیت و شلوغى زیاد اطراف ضریح برایش مهم نبودند. رسیدن به ضریح و ترکاندن بغض خود در پشت پنجره هایش، مهم بود و بس!
به هر ترتیبى که بود خودش را به ضریح رسانید و با دستش پنجره اى را در مشت گرفت. چشمهایش باز شده بود. مىخواست ببیند چه تشابهى میان چیزى که دیده بود با چیزى که مىبیند، وجود دارد.
تصویر پارچه اى سبز، پولهاى خرد، اسکناسها و … زیر پرده اشک چشمهایش به صورتى لرزان محو مىشدند! بغضش را خالى کرده بود! سرش را روى دستش گذاشت و زیر لب گفت: آقا! راضیم به رضاى خدا!
۶حج فقرا
زندگى آن چنان، او را در تنگنا قرار داده که پاک از دل و دماغ افتاده بود. با وجود این که بچه آخر خانواده بود ولى از همه خواهرها و برادرهایش پیرتر نشان مىداد. مىشد رد پاى تمام چین و چروکهاى صورتش را گرفت وبه یک بدبیارى رسید! از حاصل ازدواج اول، یک دختر برایش مانده بود که پیش از به دنیا آمدن او، شوهرش جوان مرگ شد و به قول خودش با اصرار و فشار خانواده، به او دوباره شوهر داده بودند. همسر دوم او که مردى بسیار هوس باز و غیر مسئول بود و از همسر اول خود چهار بچه داشت، اصلاً با دخترش نمىساخت ولى او چهار بچه همسرش را با زحمت زیاد، مثل فرزند خودش حتى با کار در کارگاههاى قالىبافى، جمع و جور مىکرد، آنها را به مدرسه مىفرستاد و به کارهایشان رسیدگى مىنمود.
از همان ابتداى زندگى متوجه شده بود که شوهرش معتاد است ولى از ترس آبرو، دم برنمىآورد! آخر کارىها کار شوهرش به جایى رسیده بود که حتى بچه هایش را بدرستى نمىشناخت! گاهى آنها را، دایى خطاب مىکرد! گاهى به آنها، عمو مىگفت! وگاهى هم آنها را نان خور اضافى مىدانست!
از ابتداى جوانى مجبور بود به کارهاى سخت و طاقت فرسا، تن دهد تا بتواند شکم هفت نفر را سیر کند! احساس مىکرد پناهگاهى براى چهار بچه همسرش شده، که از نعمت پدرى مسئولیت پذیر و مادر، محروم شده بودند. یک یک بچه ها را از آب و آتش در آورد و حالا بعد از گذشت سالهاى سال، هر کدامشان نسبت به سن و سالهاى خود، دستشان به دهانشان مىرسید! انصافاً او را هم از یاد نبرده بودند.
هر سال ایام حج که مىرسید به هر سختى که بود بچه هایش را بر مىداشت و خودش را به حرم مطهر مىرساند. بچه ها را در گوشه اى از حرم مىنشاند و پس از این که چندین بار به آنها تأکید مىکرد که از جایشان بلند نشوند، به سمت ضریح مطهر به راه مىافتاد و با این احساس که به زیارت خانه خدا مشرف شده! با جان و دل، هفت مرتبه ضریح را طواف مىکرد و در طى طواف، مرتب تکرار مىکرد:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى » 
آن روزها، قسمت خانم ها و آقایان از هم جدا و حرم مثل این روزها، شلوغ نبود. پس از طواف به سوى بچه ها بر مىگشت و بعد از زیارت آقا، حرم را ترک مىنمود. از وقتى که یادش مىآمد یکى از نقاط روشن و شفاف زندگىاش، زمانى بود که به حرم مطهر مشرف مىشد. تمام دلخوشىاش در این دنیا این بود که بچه هاى همسرش را درست به چشم بچه خودش نگاه کرده بود وشاید اگر او نمىبود، سرنوشت آنها هم دست کمى از سرنوشت پدرشان، پیدا نمىکرد!
یکى از بچه هاى همسرش، چندین سال بود که در یک کاروان حج، مسئولیتى داشت و از همان سالهاى اول کار در آن کاروان، هر سال به او قول مىداد که او را به حج ببرد، ولى تا کنون هر سال درگیر ودار اعزام حجاج، با نگاهى ترحم آمیز به او گفته بود:« نشد جایى براتون پیدا کنم! ان شاءالله سال دیگه شما رو با خودم مىبرم!»
امروز صبح هم بعد از دیدن مادرش همان حرفهاى سالهاى پیش را تکرار کرده بود و به هر دلیلى قصد داشت امسال مادر خانمش را به عنوان خدمه کاروان به حج ببرد و او هم دیگر از تشرف به خانه خدا ناامید شد!
ماه ذیقعده بود. همانند سالهاى قبل ولى زودتر از آن سالها، پس از نا امیدى از تشرف به حج، راهى حرم مطهر آقا علىبن موسىالرضا (ع) شد. در راه مرتباً از اعماق وجود تکرار مىکرد:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى » 
با دلى شکسته، خودش را به حرم رسانید. حرم خیلى شلوغ بود، آن قدر شلوغ که بسختى مىتوانست قدم بردارد. صحنها را به هر سختى که بود پشت سرگذاشت و پس از گرفتن اذن دخول، وارد دارالسعاده شد. جمعیت به قدرى زیاد بود که حتى گاهى پاهاى زائران روى پاى هم قرار مىگرفت. خودش را بسختى از بین زائران عبور داد و به داخل دارالزهد رسانید. انواع و اقسام چهره ها، گویش ها، لهجه ها، رده هاى سنى و مشتاقان زیارت در حرم حضور داشتند و با وجود تفاوت با هر یک از آنها، با همه آنها در یک چیز مشترک بود و آن هم در قطرات اشکى بود که برگونه اش جارى شده بود!
مثل همیشه، همین که چشمش به ضریح افتاد، اشک مثل سیل از گوشه چشمانش جارى شد، پهنه صورتش را پوشانید و داخل شیارهاى آن روان گردید. با جلو چارقدش، صورتش را از قطرات اشک پاک کرده و در حالى که از عمق وجود تکرار مىکرد:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى » 
چشمانش را به ضریح دوخت.
دیگر شلوغى برایش مفهومى نداشت. سرش درست به روى پشت خانمى قرار گرفته بود. به هر ترتیبى که بود از بین زائران فضایى را یافت، سرش را از آن فضا عبور داد و به ضریح مطهر خیره شد. ساکت ساکت شده بود. صداى ضربه هاى قلبش را مىشنید. جلو و جلوتر رفت، طورى که به شعاعى از ضریح که سالهاى قبل گرد آن طواف مىکرد، رسید. مىخواست از آنجا شروع به طواف کند ولى نمىتوانست! یک قدم به جلو مىگذاشت، سیل جمعیت او را ده قدم به عقب مىراند! یکى مىگفت: « یا ضامن آهو! » دیگرى مىگفت: « یا امام هشتم »، یکى زیارتنامه مىخواند، یکى چادرش را به پشتش بسته بود وسعى داشت دستش را به ضریح برساند و …
تا آن روز حرم را به این شلوغى ندیده بود. دیگر حتى نمىتوانست از داخل جمعیت خارج شود. جایى هم نبود که بنشیند! نمىدانست باید چه بکند؟ با خود اندیشید که از طواف چشم پوشى کند، همان جا منتظر بماند تا وقتى که از ازدحام جمعیت، کاسته شود! مدتى را به همین گونه سپرى کرد ولى گویا از زمین آدم مىجوشید و حرم به هیچ عنوان، خلوت شدنى نبود. جمعیت او را با خودش به این طرف و آن طرف مىکشید و او شکسته دل منتظر فرصت بود که حداقل، خلوتى بیابد و با آن به درد دل بنشیند! شلوغى به حدى رسیده بود که حتى دیگر امکان دیدن ضریح را هم از او گرفته بود. فقط در این میان توانست سرش را بلند کرده وبه سقف روضه منوره نگاه کند.
سقف، خلوت بود! لوسترها با شکوه خاصى برآن، آرام گرفته بودند. آرامش خاصى ـ از این که سعادت یافته که درآن لحظه، در آن مکان ملکوتى باشد ـ سراپاى وجودش را فراگرفته بود. دیگر به هیچ چیز، حتى به طواف ضریح هم نمىاندیشید! عطرهاى خوشبوى حرم، شامه اش را نوازش داد. احساس مىکرد ضربان قلبش، تعدیل و انرژى از دست رفته اش را باز یافته است. همیشه به لوسترها، به قالىها، به پارچه هاى روى ضریح، به سنگها، حتى به غبار موجود درحرم غبطه مىخورد. گاه دلش مىخواست او جاى آنها باشد! با خودش مىگفت: « چه سعادتى نصیب این اجسام بىجان شده! سعادت همجوارى مرقد مطهر حضرت امام رضا(ع)! سعادتى که هر کسى، قادر به درک آن نیست! ».
درهمین افکار، غوطه ور بود که ناگهان دختر خانمى که درست، پشت سرش ایستاده بود، حالش به هم خورد و در حالى که جیغ کوتاهى کشید، به روى وى افتاد. زائران شروع به سر و صدا کردند و او در حالى که تمام نیرویش را در دستهایش جمع کرده بود، سعى مىکرد دخترک را نگه دارد، تا زیر دست و پاى زائرین، آسیبى به او نرسد. مادر دختر در حالى که بر سرش مىکوبید، مىگفت: « یا امام رضا! دخترم ناراحتى قلبى داره! » و در همین حال، زائران را به اطراف هل مىداد. فضایى دور او و دخترش به وجود آمد. بلافاصله یکى از خدام حرم جلو آمد، زائران را به اطراف هدایت کرده و راه را براى خارج کردن دخترک از داخل روضه منوره، به سمت اتاق سیار پرستارى داخل دارالزهد، باز نمود، خادم جلو و یکى دو نفر از زائرین هم در حالى که به مادر دختر در رساندن فرزندش به اتاق پرستارى، کمک مىکردند، به همراه او، پشت سر خادم و به سمت اتاق به راه افتادند. به محض رسیدن به آنجا، دختر و مادرش را داخل اتاق کردند و دیگران را متفرق نمودند.
بغضى در گلویش خزید! ناامید از طواف ضریح در حالى که به امام سلام مىداد و سعى مىکرد طورى از داخل دارالسعاده خارج شود که پشتش به ضریح مطهر نباشد، وارد صحن آزادى شد. صحن به رغم شلوغى، از داخل حرم، خلوت تربود. نسیم ملایمى باعث شد حالش رو به راه شود! به طرف آب نما رفت. صورتش را شست و مقدارى آب نوشید. روى سکوهاى سنگى کنار آب نما، رو به ایوان طلا، نشست. بغض داخل گلویش هر لحظه حجیم تر مىشد و چشمهایش گویا دیگر از اشک، خشک شده بود. دلش مىخواست فریاد بزند ولى توان فریاد نداشت! ناامید از طواف، به اطراف صحن، زائرین، کبوترانى که گاهى برفراز سر زائران به پرواز در مىآمدند و گاهى هم روى طاقهاى ایوان طلا مىنشستند و … نگاه مىکرد. ناگهان فکرى به ذهنش رسید. بلند شد. رو به روى ایوان طلا، درست مقابل ضریح ایستاد. چادرش را به کمر بست. چشمهایش درخشید! شروع به حرکت نمود. آرام آرام قدم بر مىداشت و چشمهایش اطراف را نظاره مىکرد. خوشحال بود. شلوغى و ازدحام زائران، فرصت تند راه رفتن را از او گرفته و این حالت باعث شده بود با اعتماد به نفس بیشترى قدم بردارید به در خروجى صحن آزادى، بست شیخ حر عاملى رسید . روبه روى ایوان طلا، زیر لب زمزمه کرد :
«جان به قربان تو آقا ! که تو حج فقرایى!» 
و به احترام کمرش را خم کرد و دست بر سینه گذاشت.
به سوى صحن انقلاب حرکتش را ادامه داد. این صحن از صحن هاى دیگر خیلى شلوغتر بود، طورى که حتى جلو پایش را هم نمىدید. به هر ترتیبى که بود، آرام آرام حرکت کرد. نگاهش را از پنجره فولاد به روى گنبد طلا انداخت و در همین حال به راه خود ادامه داد. نزدیک سقاخانه رسید. چشمهایش را بست. جلو دیدگانش، تصویر ضریح منور آقا، در حالى که با پارچه هاى سبز پوشیده و دسته گل چهار طرف آن قرار داشت، تداعى شد. صداى زائرى را مىشنید که مىگفت: « بیا على! این ظرفو آب کن برا مادر بزرگت، تبرک ببریم! این آب با آباى دیگه حرم فرق داره! » … و … چشمهایش را باز کرد زائران را دید که با ولع، آب سقاخانه را مىنوشیدند وبه تبرک مىبردند. با قدمهاى بسیار کوتاه، وارد صحن جمهورى اسلامى شد. ناگهان همسرش، مشکلاتى که از جانب او برایش به وجود آمده بود، فرزندانش و مخصوصاً پسرى که انتظار داشت روزى او را به بیت الله الحرام ببرد، در ذهنش مرور شدند. در همین افکار غوطه ور بود که ناگهان خودش را روبه روى، ایوان طلاى صحن آزادى یافت. ایستاد! نمىدانست مىتواند ادامه دهد یا نه!؟ با خودش گفت: « تا هر جا بشه ادامه مىدم! تو این مکان مقدس غریب نیستم، ضامن غریبان با منه! من مهمون ایشونم! ». دیگر به شلوغى صحن ها نمىاندیشید.
ایمان داشت که او نیز جزئى از این کثرت جمعیت است. آرام آرام به راه افتاد. به صحن سقاخانه رسید. روبه روى پنجره فولاد، ایستاد. بیماران زیادى در حالى که رشته هاى طنابى را به گردنشان انداخته و سر دیگر آن را به پنجره فولاد متصل کرده بودند، در انتظار شفا به سر مىبردند. همه آنها در دلشکستگى مشترک بودند! بعضى از آنها رنگ پریده و بعضى هم قادر به نشستن نبودند و در حالى که روى زمین دراز کشیده بودند، رویشان را با ملحفه پوشیده بودند. چهره بعضى ها اشک آلود بود، بعضى فقط چشمهایشان بىهدف به اطراف مىگشت و بعضىها را با نیت شفا، از سقاخانه مىنوشاندند. رشته هاى طناب متصل به بیماران ناگهان، این بیت را در ذهن او تداعى کرد:
رشته اى بر گردنم افکنده دوست
مىبرد آنجا که خاطر خواه اوست
با زمزمه این بیت درحالى که خدا را به خاطر سلامت خود شکر مىکرد، با بغض در گلو به راه افتاد.
روبه روى در خروجى صحن ایستاد. پرچم سبز گنبد طلا، مثل همیشه بر فراز آن در اهتزاز بود و باد با ملایمت آن را تکان مىداد. به آقا! سلام دادم و صحن جمهورى اسلامى را پشت سر گذاشت. همان طور که به راه خود ادامه مىداد، صداى زنگ ساعت سردرِ خروجى صحن را که تمام فضا را پر کرده بود، مىشنید. سر به آسمان بلند کرد، گویا جانى تازه گرفته و خودش را فراموش کرده بود. دوباره رو به روى ایوان طلاى صحن آزادى ایستاد. رو به ضریح آقا کرد و سلام داد. رو به روى ایوان طلا، گروهى رو به تابوتى در مقابل قبله، نماز میت مىگزاردند. داخل صحن انقلاب گروهى از زوار، دور نرده هاى قسمت کبوتران حرم که بچه ها با شور و شعفى خاص، به آنها نگاه مىکردند، ایستاده بودند. پیرمردى، کاسه اى گندم را با دستهاى لرزان و بااحتیاط، طورى که گویى دارد شیشه عمرش را حمل مىکند به سمت کبوتران مىآورد. یکى مىگفت: « آقا! اگه بچه م دانشگاه قبول بشه، پنجاه تومن گندم، برا کبوترات، مىریزم!».
یکى با حسرت کبوترها را نگاه مىکرد و … و او در حالى که احساس مىکرد از پرواز کبوترها جانى تازه گرفته و از خستگىاش کاسته شده است، به راهش ادامه داد.
داخل صحن جمهورى اسلامى، پسر بچه اى، جلو او، یک بسته آب نبات گرفت. یکى برداشت، با احترام به گوشه چارقدش گره زد و به راه افتاد. لحظاتى بعد، دوباره داخل صحن آزادى شد. خیس عرق شده بود. روبه روى ضریح ایستاد؛ زیر لب جملاتى تکرار کرد وبه راه خود ادامه داد. دختر بچه اى دنبال تابوت پدرش داد مىزد و در حالى که چند نفر زیر بازوانش را گرفته بودند، تلاش مىکرد خودش را از دست آنان رها کند. نگاهش را از صورت دخترک به آسمان برگرداند وبه پرواز آرامبخش و خیالى کبوتران حرم، خیره شد. حرکتش آرام تر شده بود. با هر طوافى که مىکرد، گویا سبک تر مىشد. احساس مىکرد قلبش از سینه بیرون آمده و به همراه او و پابه پایش، طواف مىکند! احساس مىکرد دوست دارد هواى معنوى اماکن متبرکه را هر چه عمیق تر در سینه خود فرو دهد.
داخل صحن سقاخانه، عده اى پیرزن را دید که با کاروانى زیارتى به بارگاه حضرت رضا (ع) مشرف شده بودند. در چهره همگى آنها، براحتى مىشد رد پاى گرفتارى را پیدا کرد! گویا همه یک چهره داشتند! روى چادرهایشان، با پارچه هایى سفید، خطوط قرمزى نقش بسته بود که اسم و آدرسشان را روى آن نوشته بودند. از کنار آنها گذشت. از صحبتهاى مسئول کاروان آنها، متوجه شد که کاروان زیارتى مربوط به کمیته امداد است. دلش مىخواست برود و در جمع آنان بنشیند! دلش مىخواست خطاب به امام بگوید: « آقا! کدوم یکى از اینا، پیش شما عزیزترن؟ تا برم دس به دامنش بشم! آخه من ناچیز این درگاه! شاید اگه متوسل به کسى بشم که زیارتش مورد قبول شما واقع مىشه، شاید بواسطه او، منم …!»، قطره اشکى گوشه چشمانش را خیس کرد و وارد بست شد.
نزدیک حوض رسید. همین طور که حرکت مىکرد، دستش را داخل آب حوض برد و به حرکتش ادامه داد. دستش خود به خود از آب خارج شد. داخل صحن انقلاب، دختر بچه اى سخت گریه مىکرد. او مادرش را گم کرده بود و با هر پلکى که مىزد، سیلى از اشک از چشمانش جارى مىشد. ایستاد و لحظاتى به دخترک و مردمى که دور او را گرفته بودند، نگاه کرد. خادمى را دید که به طرف دختر بچه مىآمد. بدون این که کارى از دستش برآید، به راه خود ادامه داد.
داخل صحن امام، گروهى از بچه هاى هفت هشت ساله را، در حالى که پیشانى بند « یا ضامن آهو » به سر داشتند، به صف کرده بودند. آنها در حالى که به همراه معلمشان، یکصدا آقا را فریاد مىزدند و رضا رضا مىگفتند، توجه زوار را به خود جلب کرده بودند.
همان طور با آرامش خاصى ادامه مىداد. روبه روى ایوان طلاى صحن آزادى قرار گرفت، رو به ضریح مطهر آقا کرده و زیر لب ذکرهایى را زمزمه کرد و مجدداً به راه افتاد. خسته شده بود؛ اگر چه دلش مىخواست بنشیند ولى احساس مىکرد جوان تر شده است!
دور پنجم را بى توجه به زائران و … طى کرد. مدام و بریده بریده، زیر لب تکرار مىکرد:
« جان به قربان تو آقا! تو حج فقرایى! ». 
دهانش خشک شده بود. احساس مىکرد گلویش به خارش افتاد است. چند بار سرفه کرد. مرتباً مىنشست و بلند مىشد و باز چند قدمى راه مىرفت و دوباره مىنشست! سخت نگران شده بود، مىترسید نتواند طواف را به اتمام برساند. هر طور که بود به دور هفتم رسید!
دور هفتم را امیدوارانه و خداخداگویان آغاز کرد. از رو به روى ایوان طلا با چشمانى گود زده و لبهایى خشک، راهش را براى گرفتن تکه پارچه هاى سبز متبرک روى ضریح، به سمت دفتر نذورات کج نمود. آقایى در آن دفتر نشسته بود. از او درخواست پارچه سبز نمود، ایشان هم دستش را زیر میزى که پشت آن نشسته بود، کرد و مشتى پارچه سبز رنگ، جلو او روى میز گذاشت. پارچه ها را با احترام از روى برداشت و در حالى که از او تشکر مىکرد، دفتر نذورات را ترک نمود. تکه پارچه هاى سبز را جلوى بینىاش گرفت و آنها را بو کشید! بوى تمام خوبیهاى عالم را مىداد! سرحال آمد! به طرف آب نما رفت. صورتش را چند بار شست. پارچه هاى سبز متبرک را در مشتش گرفت، دوباره آنها را چندین بار بویید! و به راه افتاد.
هیچ آرزویى در ذهنش مرور نمىشد! احساس بىنیازى مىکرد! مىخواست سرش را به آسمان بلند کند و فریاد بزند: « راضىام به رضایت، خدا! راضىام به رضایت! ».
درحالى که در چشمانش برق امید موج مىزد، راهش را دنبال کرد. تکه پارچه ها را همچنان در مقابل بینى خود قرار مىداد و در ادامه راه آنها را بو مىکشید. متوجه نشد که چطور دور هفتم را به پایان رسانیده است. به خودش که آمد، درست رو به روى ایوان طلاى صحن آزادى، همان جایى که ساعاتى قبل، حرکتش را شروع کرده بود، قرار داشت. روبه روى ضریح مطهر ایستاد و درحالى که احساس خوشایندى به او دست داده بود، از اعماق جان و دلش، فریاد بىصدا بر لبانش نقش بست:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى! » 
در تمام دوران زندگیش به این آرامش روحى نرسیده بود! دستش را از جلوى بینىاش پایین آورد، مشتش را باز کرد، تکه پارچه هاى سبز، چروکیده شده بود. آنها را جلوى دیدگانش گرفت وخوب نگاهشان کرد! دلش نمىخواست حریم حرم را ترک کند ولى باید مىرفت!
مجدداً پارچه ها را در مشتش فشرد، باز هم آنها را جلو بینى خود گرفت و با اکراه از ترک حرم، از آقا خداحافظى کرد و در حالى که آب نبات را از گوشه چارقدش باز کرده و در دهانش قرار مىداد، آهسته آهسته به سوى منزل خود به راه افتاد.
سر کوچه خانه خود با منظره عجیبى روبه رو شد. دخترش دم در حیاط خانه او ایستاده بود. همین که مادرش را دید، بسرعت به سوى او آمد و درحالى که مرتباً به او تبریک مىگفت، از او شناسنامه اش را تقاضا مىکرد! او که خشکش زده بود و نمىدانست چه بگوید، بریده بریده پرسید: « چى شده؟ » و دخترش در پاسخ او گفت: « قراره امسال به جاى مادرخانوم داداش، شما به مکه مشرف بشین! خواستگارى که براى خواهر خانوم او، اومده بوده، عجله دارن و مىخوان ظرف یکى دو ماه آینده عروسشونو به خونه بخت ببرن! ».
… و او با شنیدن این خبر، روى دو زانویش نشست، دو دستش را به هم نزدیک کرد، مشت دست راستش را باز نمود، تکه پارچه هاى سبز متبرک را داخل دو دستش قرار داد، صورتش را میان دستها و پارچه هاى سبز گذاشت و درحالى که زیر لب، بریده بریده مىگفت:
« جان به قربان تو آقا! که تو حج فقرایى!» …و سخت مىگریست! 
۷گلاب
از اتوبوس پیاده شد. پایانه مسافربرى را به قصد خیابان روبه روى حرم مطهر ترک کرد. همین که چشمش به گنبد طلاى حرم مطهر حضرت امام رضا(ع) افتاد، شادى لذتبخش و محسوسى، وجودش را گرفت و بى اختیار گفت: 
« اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلِىِّ بنَ موُسَى الرِّضا!» 
به سوى حرم مطهر به راه افتاد. مىخواست فاصله پایانه تا حرم را پیاده طى کند و به پابوس آقا نایل شود! با هر قدم که بر مىداشت گنبد طلا به او نزدیک تر مىشد و قلبش آرامش بیشترى مىگرفت. چیزى جز زیارت در ذهنش مرور نمىشد. فکر حضور در حریم مطهر، او را مانند پرى در آسمان، سبک مىکرد. ژاکت قهوه اى که روى پیراهن آبى بلندش پوشیده و کت مشکى که پیراهن و ژاکتش کاملاً از آن بیرون زده بود، همچنین پاچه هاى گشاد و کوتاه شلوار مشکى او و شال سفیدى که بر سر پیچیده و چهره آفتاب سوخته اش را، تابلو کرده بود، علاوه بر اینها کفشهایش که غبار تلاش در روستا را بر روى خود داشت، همه و همه دست به دست هم داده بودند تا او را از مردمى که در خیابانهاى شهر رفت و آمد مىکردند، متمایز کند.
تابش خورشید بىتاب کننده بود، ولى او در این گرما، بىتوجه به اطراف و در حالى که فقط گنبد طلا و گلدسته هایش را مىدید، عصازنان و آهسته به راهش ادامه مىداد. چند ساعت مسافرت با اتوبوس، به تنهایى کافى بود تا سرش بهانه اى براى درد بیابد، ولى گرمى هوا و تابش خورشید هم بر آن افزوده شده، درد سرش را دو چندان، دهانش را خشک، او را بشدت تشنه کرده و موجب شده بود که آسفالت خیابان جلو چشمانش موج زند!
سرش طورى درد گرفته بود که دستش را براى آرامتر شدن درد، روى آن قرار داد. احساس مىکرد سرش همپاى قلبش مىتپد! به رو به روى ورودىهاى حرم مطهر که رسید، خودش را به سایه اى در کنار دیوار رسانید، به عصایش تکیه کرد، چند بار آب اندک دهان خشکیده اش را جا به جا نمود، آن را قورت داد و مجدداً به راه افتاد. مىخواست تا وقتى زیارت مخصوص آقا را در حرم مطهر، تلاوت نکرده، آب ننوشد!
خودش را به ورودى صحن قدس رسانید، همین که مىخواست وارد صحن بشود مردى که موهایش به سپیدى میل کرده بود در حالى که یک گلاب پاش بر دوش خود داشت، سر شیلنگ گلاب پاش را روى صورت او گرفت! لحظه اى صورتش را گلاب شست و شو خورد. با اولین برخورد قطرات گلاب با صورتش از جا پرید، به همراه آن نفسش قطع، چشمهایش خود به خود بسته و دهانش باز شد. خنکى لذتبخشى به او دست داد و بلافاصله با صدا نفس کشید. فشار گلاب به حدى بود که در لحظه اى او را سراپا خیس کرد. بىاختیار بر لبانش صلوات بر محمد(ص) و آل مطهر او جارى شد!
گنبد طلا دیگر خیلى به او نزدیک گردیده بود! روبه سوى گنبد، دست بر سینه، به آقا تعظیم کرده، سلام داد و همان جا روى دو زانو نشست. دسته عصا را در دو دست خود قرار داد و سرش را براى لحظاتى روى دستهایش گذاشت.
پیرمرد عصایش را در کنار قرار داد و در حالى که در قلبش شادى از موفقیت و در چهره اش رضایت موج مىزد، با حالتى متواضع از حضور در پیشگاه مقدس آقا و بى آن که متوجه هیچ دردى باشد، زیر لب آغاز کرد:
اَللَهُمَّ صَلِّ عَلى
عَلِىِّ بنِ مُوسَى الرِّضَا المُرتَضَى
الامامُ التَّقِىِّ النَّقِىِّ
وَ حُجَّتَکَ عَلى مَن فَوقَ الارضِ
وَ مَن تَحتَ الثَّرى …
۸وصف نشدنى! مثل همیشه!
مثل شبهاى معمول، خودش را به حرم رسانید تا نماز مغرب و عشاء را در جوار مرقد مطهر آقا على بن موسى الرضا(ع) به جماعت بخواند. صحن، زیاد شلوغ نبود و براحتى مىتوانست در محل مورد نظرش بنشیند. فرشها پهن شده بود؛ صحن حال و هواى مطلوبى داشت. زائرین در انتظار نماز، به صورت پراکنده روى فرشها نشسته بودند. بعضى نماز و بعضى قرآن تلاوت مىکردند، بعضى زیارت نامه مىخواندند وبعضى هم با چشمهایى مشتاق و نیازمند، کبوتران حرم را دنبال مىکردند. 

هوا گرم بود وبراى این که بتواند براحتى به آب دسترسى داشته باشدن سعى کرد در جایى بنشیند که به حوض، نزدیک باشد. هوا خاکسترى رنگ شده بود و کم کم از روشنایى آن کاسته مىشد. چراغهاى فراز گنبدها و مناره ها روشن شده بود.
تسبیحش را در آورد؛ عادت داشت، نزدیک اذان که مىشد وضو مىگرفت و رو به روى قبله، آماده نماز مىنشست و یک دور تسبیح 
« اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ … »
مىخواند.
نور افکن ها روشن شده بود. صحن کم کم داشت مملو از زائرینى مىشد که منتظر نماز در صفها نشسته بودند. پسرکى ده دوازده ساله، از بین صفهاى نماز جماعت عبور مىکرد و با صداى مخصوصى، طورى که جلب توجه مىنمود، فریاد مىزد: ارتباط با خدا! دعاى کمیل! دعاى ندبه! زیارت عاشورا! زیارت امام رضا(ع)! و مردم را دعوت به خرید ادعیه مبارکى که در دست داشت، مىکرد!
چند نفر آن طرفتر، بچه اى ده دوازده ساله که عقب ماندگى ذهنى داشت، بین مادر و خواهرش، لمیده بود و خواهر او با پیاله اى از پیاله هاى آب حرم، به دهانش آب مىریخت.
در صف پشت سر او، پیرزنى در حالى که روى یک صندلى تاشو، در صف نماز نشسته بود، براى زائران دیگر در خصوص چگونگى از کار افتادن پاهایش سخن مىگفت وآن طرفتر، دختر بچه اى چهار پنج ساله، در حالى که چادرى سفید با گلهاى ریز و زیبا به سر کرده بود، نماز مىخواند! چند کودک خردسال در حالى که پاچه هاى شلوارشان را بالا زده بودند، داخل پاشویه هاى حوض، آب بازى مىکردند، بعضى هم کنار مادرشان نشسته بودند. دختر بچه اى سه چهار ساله، در حالى که به لبهاى مادرش خیره شده بود، طورى به زیارت نامه امام رضا(ع) گوش سپرده بود که گویا دارد شیرین ترین قصه دنیا را گوش مىدهد!
به دختر بچه اى که نماز مىخواند نگاه کرد. با تعجب، دختربچه اى دیگر را دید که لباسهایى مشابه با لباسهاى او پوشیده بود و به همان ترتیب نماز مىخواند! آنها دوقلو بودند! صدایشان کمى بلند بود. آنها آن قدر زیبا به نماز ایستاده بودند که توجه منتظرین اقامه نماز جماعت را به خود جلب کرده بودند.
درست کنار او، خانم زائرى، با بچه شش ماهه اش، در صف نماز نشسته و نگران بود که مبادا بچه او به هنگام نماز، ناآرامى کند و او نتواند به فیض نماز جماعت ـ آن هم در کنار مرقد مطهر آقا ـ نایل شود. پخش تلاوت قرآن از بلندگوها، نوید نزدیک شدن به هنگام اذان مغرب را مىداد. در صف نماز حرم مطهر و حال و هواى معنوى آن، خود را یکى از خوشبخت ترین مخلوق خداوند، حس مىکرد!
دانه هاى تسبیح او که زیر نور نورافکنهاى حرم، درخشش خاصى یافته بود، به دانه هاى آخر مىرسید! همیشه طبق عادت، با نیتِ « قُربَهً اِلَى الله » وضو مىگرفت و با وضو بود. ولى ناگهان به داشتن وضو شک کرد! بى هیچ درنگى و با ترس از نرسیدن به نماز جماعت، تسبیحش را در جانماز گذاشت و بسرعت جهت تجدید وضو، صف نماز را ترک کرد. رو به روى یکى از شیرهاى آب و فواره اى که درست وسط حوض، قرار داشت و انسان را به وجد مىآورد، ایستاد؛ نور چراغهاى تعبیه شده در زیر فواره ها، خیره کننده بود! در فضاى صحن، صداى آرامبخش و روح افزاى اذان، طنین انداز شد. 
وضو گرفت؛ سریع برگشت؛ چادرش را جمع و جور نمود؛ آستینهایش را در زیر چادر، پایین کشید؛ مقنعه اش را درست کرد و بند ساعتش را بست؛ چادرش را از روى پنجه پاهایش کنار زد؛ مىخواست جورابهایش را بپوشد؛ دستش را در جیب مانتویش فرو برد، ولى اثرى از جورابها نیافت!
با وجود این که بندرت اتفاق مىافتاد، لباسهایش نو باشد ولى از بچگى عادت کرده بود لباسهاى جدیدش را ابتدا در حرم مطهر بپوشد! اعتقاد داشت در این صورت لباسها برایش، خیر و برکت به همراه خواهد آورد. آن روز کفشهایش جدید بود. یک جفت صندل مشکى ورنى تابستانى، که جورابهاى کلفتش مانع از این مىشد که صندلها، جلب توجه کند، به پا داشت. ولى این کفشها، بدون جوراب، حالتى ناخوشایند مىیافت. همان لحظه اى که براى گرفتن وضو، جورابهایش را درآورد با وجود این که در صحن فقط خانمها حضور داشتند، احساس ناخوشایندى به او دست داد! این احساس باعث شد که چادرش را روى پاهایش بیندازد، طورى که کفشها دیده نمىشد. نمىدانست باید چه بکند؟
مکبّر مردم را دعوت به اقامه نماز مىکرد؛ مادر بچه شش ماهه، بچه اش را از آغوش جدا کرد، او را در کنار خود قرار داد و به نماز ایستاد. او هم به اجبار چادرش را روى پاهایش انداخت و آماده نماز شد.
در پى یافتن راه چاره بود؛ با خود اندیشید که اگر از حرم خارج شود مىتواند از دستفروشهایى که آنجا جوراب مىفروشند، جوراب تهیه کند ولى خارج شدن از حرم به این صورت، برایش مشکل مىنمود! به هر ترتیبى که بود موضوع را از ذهنش خارج کرد و سعى نمود با حضور قلب، نماز را به امام جماعت اقتدا کند!
امام جماعت، نماز مغرب را سلام داد. همیشه در پایان نماز خدا را شکر مىکرد و در حالى که او را مخاطب قرار مىداد، مىگفت: « خدایا تو را شکر که نماز را بهترین راه ارتباط بین خودت و ثروتمند، فقیر، کارگر، کارمند و … قرار دادى!». این به نظرش یکى از بزرگترین نعمتهاى خداوند بود. سر به سجده گذاشت و با تواضع گفت: 
« الهى وَ رَبّى مَن لى غَیرُکَ »
. روى دو زانویش نشست؛ پس از اندکى دوباره به یاد جورابهایش افتاد! مسیرى را که براى گرفتن وضو طى کرده بود، با چشمهایش دنبال کرد ولى اثرى از آنها نیافت.
خانمى در حالى که از زیر چادرش صداى خش خش پلاستیکى، شنیده مىشد، از بین صفها مىگذشت و همین که فضاى کمى بین نمازگزاران، پیدا مىکرد از آنها مىخواست جایى هم به او بدهند تا به نماز بایستد. او مدام تکرار مىکرد: « الان نماز عشاء شروع مىشه، اگه کمى جمع تر بشینین، منم جا مىشم! »
نیم خیز شد؛ روبه مادرى که با بچه شش ماهه خود مشغول بود کرد و از او خواست، جمع تر بنشیند؛ خودش را هم کمى از روى قالى به طرف زمین کشید و در حالى که آن خانم را مخاطب قرار مىداد، فضاى به وجود آمده را به او نشان داد و گفت: « خانوم! اینجا، جا میشین! بفرمایین! ».
خانمى که به دنبال محلى براى ایستادن به نماز مىگشت، از خدا خواسته، سریع خودش را به او رسانید و در حالى که چند بار از او تشکر کرد، بزحمت خودش را بین آن دو جا داد و نشست. او به محض این که آرام گرفت، گفت: « خانوم! من بیرون صحن، جوراب مىفروشم! نگا کنین، همه نوعش رو دارم، دخترونه! پسرونه! زنونه! مردونه! از این راه خرج خودم و پنج تا بچه مو در مىیارم! جوراباى خوبیه! شما نمىخرین!؟ » و اضافه کرد: « قیمتش، سه جفت، دویست تومنه! ولى شما چار جفت دویست تو من بدین! »
گویا دنیا را به او داده بودند! در حالى که جورابها را نظاره مىکرد، دست در جیبش نمود، یک دویست تومانى در آورد و به دست جوراب فروش داد! و یک جفت جوراب از دست او گرفت! چادرش را کنار زد و زیر نگاه تعجب آور جوراب فروش، جورابها را پوشید!
مکبر نمازگزاران را به اقامه نماز عشاء فرا مىخواند. همه ایستادند! بچه شش ماه، در حالى که چراغهاى صحن، حسابى مشغولش کرده بود، در مقابل آنها دست و پا مىزد و شادمانه مىخندید! بچه اى که عقب ماندگى ذهنى داشت، طورى جذب فواره ها شده بود که گویا شیرین ترین رؤیایش به حقیقت پیوسته است! بچه هاى دو قلوى محجب، دوشادوش نمازگزاران دیگر و بسیار معصومانه و مؤثر به نماز ایستادند! او هم، همانند دیگران در حالى که قطراتى از اشک بر گونه هایش چکیده بود، به نماز ایستاد!
نور افکنهاى صحن، فضا را مثل روز روشن کرده بود! بچه ها سر و صدا مىکردند! بلندگوها، تلاوت سوره حمد امام جماعت را با قدرت هر چه تمامتر، به گوش نمازگزاران مىرساندند. حریم مقدس بارگاه ملکوتى حضرت ثامن الائمه (ع) مثل همیشه، شور و حالى وصف نشدنى داشت! درست کنار ضریح مطهر، دیواره شیشه اى که بخش خانمها و آقایان را از هم جدا مىکند، پشت داده و طورى به ضریح نگاه مىکرد که با هر نگاه گویى ته دلش خالى مىشد. شکوه و معنویت آقا! آن چنان بر ضریح سایه افکنده بود که یک مجموعه فلزى، این گونه به آدم، آرامش مىبخشید.زائرین پیوسته و دسته دسته وارد روضه منوره مىشدند و از کثرت حضورشان، فقط یکى دو ردیف نزدیک به دیواره شیشه اى، به صورتى بسیار فشرده، نشسته بودند. شنیده بود که مىگفتند:« هر وقت حاجتى دارید، بروید رو به روى ضریح مطهر حضرت آقا! بایستید و ایشان را صدمرتبه به مادرشان حضرت فاطمه زهرا(س) وفرزند گرامیشان امام جواد(ع)، قسم بدهید! حاجتتان برآورده مىشود!».

What do you think of this post?
  • Sucks (0)
  • Boring (0)
  • Useful (0)
  • Interesting (0)
  • Awesome (0)
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.