ماجرایی خواندنی از عنایت امام رضا(ع) به مرد ژاپنی

ماجرایی خواندنی از عنایت امام رضا(ع) به مرد ژاپنی


در ادامه ماجرای جوانی بنام علی را میخوانید که برای تحصیل به ژاپن رفته است و در آنجا با یکی از کرامات حضرت رضا(ع) مواجه میشود.


امام رضا

علی پنجره را باز کرد و به آسمان که مانند قیر سیاه بود چشم دوخت. همه جا را تاریکی و سکوت فرا گرفته بود و او با خود می‌اندیشید که هرگز آسمان را اینقدر سیاه ندیده است.

با آنکه تازه اوایل پاییز بود اما احساس کرد هوا سرمای آزار دهنده‌ای دارد و ایستادن در این فضا او را دلتنگ‌تر می‌کند و بدتر از آن اینکه اگر سرما بخورد، دردسرهایش چند برابر می‌شود، خصوصاً در این شهر غریب که هیچ خویش و آشنایی نداشت تا از او پرستاری و مراقبت کند.

* سایتی سرشار از نام امام رضا(ع) در کشور ژاپن
پنجره را که بست به فکرش رسید که یک فنجان قهوه برای خودش بریزد و حالا که بی‌خوابی به سرش زده و حوصله هیچ کاری را ندارد، خودش را با گشت زدن در دنیای اینترنت سرگرم کند. این کار لااقل این حسن را داشت که تا حدودی تنهایی او را پر می‌کرد و برای تقویت زبانش هم بد نبود.

علی یک سال پیش برای ادامه تحصیل به ژاپن آمده بود و پس از اقامتی کوتاه در «توکیو» به شهر «سایتاما» آمده بود تا در کنار کار در یک شرکت بتواند در رشته تخصصی مورد علاقه‌اش درس بخواند.

در آغاز آنچنان همه چیز برایش تازگی داشت که فکر نمی‌کرد روزی فرا برسد که هزار بار احساس غربت کند و حسرت بازگشت هر دقیقه لحظه شماری کند، آنقدر که حتی حرکت‌های عقربه‌های ساعت کندتر از همیشه به نظرش بیاید و بی‌اختیار از خودش بپرسد که آیا دوباره سرزمین محبوب خود را خواهد دید؟

علی با بی‌حوصلگی پشت میز رایانه نشست و مثل همیشه بی هیچ هدفی شروع به وب‌گردی در سایت‌های ژاپنی کرد.
 
واژه‌های ژاپنی با آن حروف متقاطع که مثل تکه‌های شکسته یک چینی ظریف بود به سرعت روی صفحه مانیتور ظاهر می‌شد و از زیر چشمان خسته علی می‌گذشت. سایت‌ها به طور تصادفی انتخاب می‌شد و دقایق از پی هم می‌گذشت و خستگی آرام آرام رخ می‌نمود.
علی با خود فکر کرد که دیگر برای امشب بس است، اما وقتی چشمش به جمله سایتی که تازه باز کرده بود افتاد احساس کرد که این جمله با بقیه فرق دارد روی صفحه مانیتور به زبان ژاپنی این جمله دیده می‌شد:«به دیدار یکدیگر بروید تا همدیگر را دوست داشته باشید، دست یکدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید».

علی احساس کرد که این جملات که پیش روی او بر صفحه مانیتور نقش بسته است با روح و ذهن او آشناست. پس با کنجکاوی بیشتری در جستجوی شناخت صاحب سخن برآمد و ناگاه احساس کرد گویی قلبش برای لحظه‌ای از تپش ایستاده است.

چشم‌های علی روی نام امام رضا (ع) خیره مانده بود که با حروف ژاپنی روی صفحه مانیتور می‌درخشید و او که مبهوت این اتفاق غیر منتظره شده بود حالا دیگر کاملاً کنجکاو شده بود تا بداند این سایت به چه کسی تعلق دارد، به همین خاطر با دستش که آشکارا می‌لرزید «موس» را به حرکت در آورد و شروع کرد به مرور سایت، سایتی که سرشار از نام امام رضا بود و هر لحظه بر حیرت علی بیشتر و بیشتر می‌افزود.

* اعتراف یک مرد ژاپنی از نحوه شیعه شدنش

علی که سراپا همه چشم شده بود، بی هیچ احساس خستگی، مانند کاشفی که قدم به سرزمین تازه‌ای گذاشته باشد مجذوب آن همه زیبایی و معنا شده بود و با هر گام اشتیاقش لبریزتر می‌شد.

او ناگهان به درجه بالایی از هشیاری رسیده بود و یکپارچه عصب شده بود. مغزش با تمام توان به فعالیت درآمده بود، احتمال می‌داد، تجزیه و تحلیل می‌کرد، شگفت‌زده می‌شد و هیجانی عجیب قلبش را می‌فشرد. علی حدس می‌زد که این سایت باید ابتکار یک ایرانی هموطن باشد که در غربت با یاد امام رضا این سایت را راه‌اندازی کرده و هدفش تبلیغ است، و از این جهت که هموطنی را در غربت یافته است خوشحال بود، اما نام صاحب سایت هیچ شباهتی به نام‌های ایرانی نداشت، او مردی ژاپنی بود به نام «ماتسومو» که به اعتراف خودش به مذهب شیعه گرویده بود.
علی که جامعه ژاپنی را می‌شناخت، برایش این موضوع هم عجیب بود هم رازآلود، او علاقه‌مند بود بداند که چه عامل و انگیزه‌ای باعث شده تا مردی از جامعه ژاپن، مسلمان شده و اینگونه به تبلیغ اسلام برخیزد. او اگر چه ماتسومو را ندیده بود اما حس می‌کرد که به طور ناشناخته‌ای با او آشناست و به او علاقه دارد. ماتسومو در سایت خود علت تشرف خود را به مذهب تشیع صادقانه چنین شرح داده بود:

«من و همسرم ۱۵ سال بچه‌دار نمی‌شدیم. ما برای معالجه به نزد بهترین پزشکان ژاپنی، اروپایی و آمریکایی رفتیم اما جواب همه آنها یکی بود، آنها به ما گفته بودند که ما هیچ وقت نمی‌توانیم صاحب فرزند شویم. خانواده من که خانواده‌ای سنتی هستند و بسیار به بچه اهمیت می‌دهند، مرا سخت تحت فشار گذاشته بودند تا از همسرم جدا شوم و با زنی که بتواند برای من فرزندی به دنیا بیاورد ازدواج کنم، اما من راضی به این کار نبودم، چون همسرم را خیلی دوست داشتم، تا اینکه ناگهان نیمه شبی همسرم سراسیمه از خواب بیدار شد و آنچنان گریه می‌کرد که مرا هم بیدار کرد.

پرسیدم چه شده؟ چرا گریه می‌کنی؟
گفت مردی را با لباس سپید در خواب دیدم که گفت برای بچه‌دار شدن باید به دیدارش بروم.
با آن شرایط حرف همسرم را جدی نگرفتم، تصورم این بود که زیر فشارهای شدید روحی و روانی هذیان می‌گوید. اما این اتفاق چند بار دیگر هم تکرار شد. برای من که در یک جامعه صنعتی زندگی می‌کردم و برای پذیرفتن هر چیزی معیارم فقط علم بود، بدیهی بود که به این گونه مسائل هیچ اعتقادی نداشته باشم، اما آن مرد سپید پوش باز هم به خواب همسرم آمد و این بار به او گفت که برای دیدنش باید به کشور ایران سفر کنیم.

با آنکه هیچ اعتقادی نداشتم اما سرانجام بر اثر اصرارهای بیش از اندازه همسرم تسلیم شدم و تصمیم گرفتیم که به ایران سفر کنیم در حالی که هیچ برنامه‌ای نداشتیم و نمی‌دانستیم در ایران با آن همه وسعت باید به کجا برویم و چه کسی را ملاقات کنیم.

در فرودگاه تهران وقتی که به قسمت اطلاعات مراجعه کردیم  و علت آمدنمان را شرح دادیم، در مقابل این پرسش که ما آقای امام رضا را کجا می‌توانیم ببینیم، خانمی که مسئول قسمت اطلاعات بود بسیار حیرت‌زده شد، او به ما گفت که برای دیدن آن شخص باید به یک شهر دیگر ایران برویم و روز بعد ما با اولین پرواز به آن شهر که «مشهد» نام داشت، رفتیم.

* وقتی معجزه امام رضا (ع) سبب دگرگون شدن یک زندگی شد
در آنجا بود که من و همسرم فهمیدیم آن شخص مرد بزرگی بوده است و روزانه هزاران نفر به دیدنیش می‌آیند. او در ظاهر زنده نیست اما در باطن زنده است و همه برای حل مشکلات خود به دیدنش می‌آیند. ما یک روز کامل در مشهد ماندیم و همسرم نزدیک یه یک ساعت با او حرف زد، بعد از آن من در چشم‌های همسرم برق خاصی را می‌دیدم، او به طور محسوسی روحیه‌اش عوض شده بود. با این حال من کماکان ناامید بودم.

پس از برگشت به ژاپن زندگی ما روال عادی خود را داشت تا اینکه پس از گذشت سه ماه یک روز همسرم در حالی که از شادی اشک شوق در چشم‌هایش جمع شده بود خبر بارداریش را به من داد.

این واقعه بی‌شک یک معجزه بود، این را نه تنها من، بلکه پزشکان هم می‌گفتند و همین معجزه بود که مرا دگرگون کرد تا بعد از تولد فرزندم، هر سه، بار دیگر به ایران برویم و در مشهد بیشتر با آن مرد سپید پوش آشنا بشویم، اکنون بیش از ۵ سال است که من ایمان آورده‌ام و به مذهب آن مرد بزرگ درآمده‌ام»…

علی احساس کرد دیگر نمی‌تواند کلمات را ببیند و اشک‌هایش بی‌اختیار بر گونه‌هایش جاری شده بود، او به یاد می‌آورد لحظاتی را که در هوای معطر حرم شاهد اشک‌های زواری بود که هر یک به نوعی ارادت و حاجت خود را صمیمانه ابراز می‌داشتند و او نیز به یاد آن لحظات غریبانه نجوا کرد:

السلام علیک یا غریب الغربا، السلام علیک یا امام الرئوف یا علی بن موسی الرضا (ع)…

منبع:کتاب آشناترین غریب (کامران شرفشاهی)

What do you think of this post?
  • Sucks (0)
  • Boring (0)
  • Useful (0)
  • Interesting (0)
  • Awesome (0)
2 پاسخ
  1. دلداده
    دلداده گفته:

    نمره صندلی ام باز درآمد ، هشت است

    ساعت رفتن من نیز به مشهد ، هشت است

    همه جا مضربی از هشت و به تخت اعداد

    آن که امروز نشسته است به مسند ، هشت است

    بین ما مردم ایران نود و نه درصد

    عدد حاجتمان پنج نباشد ، هشت است

    کربلایی است دلم در وسط مشهد تو

    کسر بر نه شود هفتادودرصد ، هشت است

    علی و فاطمه را هشت عدد حرف بس است

    ضرب در دو بشود اسم محمد(ص) هشت است

    عدد چهار همان پرچم سبز حرم است

    یازده شکل دو گلدسته و گنبد ، هشت است

    هفت بی تاب ترینت لب پایین من است

    که به رویش لب بالایی مرقد ، هشت است

    هشتمین بیت رسیده است که تاکید کنم

    بهترین ساعت پرواز به مشهد ، هشت است….

    برگرفته شده از مجله ی خانه خوبان _ شاعر : مهدی رحیمی

    پ ن ۱: تعجیل در فرج حضرت حجت (عج) حذف حداقل یک گناه و خودسازی+جامعه سازی و صلوات !
    پ ن ۲: سلامتی و طول عمر امام خامنه ای صلوات .
    میـــــلاد امــــام رئـــوف، ولــــی نعـــمت مـــا ایـــرانیـــان ، علـــی بــن مــوسی الرضـــا (ع) مبـــارک

    پاسخ دادن

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.