کرامات حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)

تقدیم به خورشید جهانتاب خراسان و گوهر عصمت پرور قم • خورشید دین مى تابد از خاک خراسان ایران ما مدیون لطف بى حد توست ز تو،
شهر «قم » از معصومه روشن مشهد علم است و مشهد، خانه قم عشق تو را در سینه داریم و صبوریم آغوش بگشادند هر تیر بلا را تا متصل سازند این جان به تو زنده است و هرگز مردنى نیست کمتر ز آهو نیست! او هم راز دارد کمتر ز آهو نیست! او هم راز دارد
• ظلمت گریزان است و خفاشان هراسان این جلوه هاى جاودان از مرقد توست لطف شما برهم زن نیرنگ دشمن قم، گشته از دریاى علمت پر تلاطم قم، از خاکبوس آستانت گرچه دوریم ره به دیو و دد گرفتند درس شهادت از قم و مشهد گرفتند طوس و کربلا را آرى! شرار عشق تو افسردنى نیست دارالشفاى درگهت جانباز دارد کمتر ز آهو نیست! او هم راز دارد
«ریحانه رسول خدا(ص)»
• رواق دختر موسى بن جعفر است اینجا زمین قم به مَثَل چون صدف بود، آرى مخوان به خلدبرینم زکوى او واعظ! ببوس از سر صدق وصفا ضریحش را زمین موکب اجلال فاطمه بنگر اگر به دیده ادراک بنگرى، بینى کند بدرگه او سجده صبحدم خورشید تبارک اللّه از این روضه بلند رواق از آن پناه به کوى تو آرم اى بانو زمین قم شد روشن از آن به غیب وشهود سزد که «معجزه» ! قم همچنان بهشت بود ببوس با ادب آنرا که آن در است اینجا که جاى گفتن اللّهُ اکبر است اینجا یگانه دختر زهراى اطهر است اینجا عجب ز فیض دمش روح پرور است اینجا چرا که مطلع خورشید انور است اینجا که خاک در گه او زیب افسر است اینجا عجب مدار که دخت پیمبر است اینجا که جاى مردم پاک و مطهّر است اینجا چرا که نور دو چشمان حیدر است اینجا مرا که سایه لطف تو بر سر است اینجا چرا که دختر موسى بن جعفر است اینجا دَر ِ بهشت برین گر طلب کنى به خدا ببند عقد نماز اندرین مقام رفیع حبیبه حق و ریحانه رسول و على مسیحْ زنده شود در حریم این بانو فروغ روضه او پرتو افکن است به مهر از آن شدند سلاطین مقیم در کویش اگر تجلّى حق بینى از در و دیوار برو طهارت دل کن، بیا به روضه او مرا که نام بود (حیدر)آمدم به درت ز آفتاب قیامت غمى نخواهد بود حریم فاطمه،بنت پیمبر است اینج وجود حضرت معصومه، گوهر است اینجا براى من ز دو صد خلد برتر است اینجا که موردنظر حىّ داور است اینجا که دُرّ تاج سر هفت کشور است اینجا که مهر و ماه هم از ذرّه کمتر است اینجا که از فروغ ولایت منوّر است اینجا که از تصوّر و از وصف برتر است اینجا که فیض روح، ز لطف میسّر است اینج که نور حق به جمالت برابر است اینجا چرا که دختر موسى بن جعفر است 
«مهربانتر از آفتاب»
با شنیدن صداى آقاى دکتر، تکانى به خودش داد و به طرف اتاق دکتر رفت، خانم منشى در حین نوشتن زیر چشمى نگاهى به زن انداخت و آرام گفت:
– نوبت شماست.
دکتر پشت میز کارش نشسته بود و سر گرم نوشتن بود. با ورود زن نیم نگاهى از پشت عینک کرد و گفت: بفرمایید بنشینید. چندقدم جلوتر صندلیهایى به ردیف کنار هم چیده شده بودند. روى یکى از صندلیها کنارمیز دکتر نشست. دکتر خودکار را روى برگه هاگذاشت و از جا بلند شد.
– خانم شما مى دونید مشکل دخترتان چیه؟
زن سرش را پایین انداخت، دکتر نفسش رااز گلو بیرون داد و ادامه داد:
مشکل چشم دخترتون اینجا حل نمیشه،چشمش نیاز به عمل داره.
زن با ناباورى به دکتر نگاه کرد.
– یعنى چى آقاى دکتر؟ بیشتر توضیح بدیدببینم چه بلایى به سرم اومده.
دکتر نگاهى به زن انداخت.
– خانوم لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنید. عمل چشمش ساده است ولى حساس و چون ما در اینجا وسایل پیشرفته اى نداریم باید به تهران منتقل بشه تا هر چه زودتر ان شاءالله سلامتى چشماشو به دست بیاره.
از مطب دکتر که بیرون آمد هنوز گیج بود وچشمانش سیاهى مى رفت. دستان کوچک دخترک را به دست گرفت و روى صندلى که در سالن انتظار چیده بودند، نشستند،دخترک از صندلى پایین پرید، دستان لرزان مادر را به طرف خودش کشید.
– مامان، بریم.
به چشمان درشت کودک خیره شد، لکه سفیدى در چشم چپش دیده مى شد، غمهاى زن به صورت قطراتى اشک از چشمانش بیرون آمد و هویدا شد. دخترک تا اشک مادررا دید با دست کوچکش اشک مادر را پاک کرد لبهایش را جمع کرد:
– مامان، چرا گریه مى کنى؟ اگه به بابا نگفتم،اصلا مگه خودت نگفته بودى آدم گنده گریه نمى کنه، حالا خودت کوچولو شدى و دارى گریه مى کنى.
زن لبخند کمرنگى به لب آورد و کودک رادر بغل گرفت.
– نه من گریه نمى کنم حالا بریم، بریم عزیزکم. کودک سرش را از آغوش زن جدا کردو به چشمهاى سرخ و اشک آلود زن خیره شد.
– مامان، دکتر گفت چشم من خوب میشه،هان مگه دکتر نگفت خوب میشه؟
زن چندبار سرش را تکان داد.
– چرا عزیزم، گفت خیلى زود چشمت خوب میشه.
زن از جا بلند شد و چادر خاک آلودش راچندین بار تکان داد و چادر را روى سرش محکم کرد. خوب حالا بریم.
دخترک سرش را پایین انداخت و به کف سالن خیره شد.
– یعنى تا موقع جشن تولدم چشمم خوب شده؟
سرش را بالا گرفت نگاهش را در نگاه مادرخیره کرد.
– آره مامان، یعنى تا اون موقع خوب میشه؟
زن آهى کشید و زیر چشمى به دخترک نگاهى کرد:
– تا خدا چى بخواد دخترم حالا بریم ان شاءالله که خیلى زود خوب میشه.
کلید در که براى دومین بار چرخید در بایک حرکت باز شد.
– مامان، براى جشن تولدم مى خواى چى بخرى، هان، بگو مامان.
زن نفس عمیقى کشید و چادرش را ازسرش برداشت و روى طناب رخت انداخت.
– حالا بروجک کو تا جشن تولدت.
دخترک به طرف راه پله هاى اتاق دوید وروى دومین پله نشست و شروع کرد به بازى کردن با بند کفش هایش، بعد که انگار چیزى یادش آمده باشد سرش را به طرف مادربرگرداند.
– مامان، تو مى گویى تا آن موقع کار بابا تموم میشه و مى یاد؟
زن سرش را به طرف کودکش برگرداند.
– آره مگه میشه بابا تو را فراموش کنه حتمابرات یک هدیه خوشگل هم مى خره ولى من مى خوام بهش زنگ بزنم زودتر بیاد.
شادى در چهره دخترک نمایان شد.
– یعنى بابا میاد؟ آره، همین فردا میاد؟
– حالا زود پاشو برو تو اتاقت تا خسته ام نکردى، بدو الان منم میام.
دخترک از جا بلند شد و به طرف اتاق دوید.زن نگاهى به آسمان انداخت، ستاره ها مثل همیشه در حال چشمک زدن بودند،لحظه اى نگذشته بود که شانه هاى زن به لرزه افتاد و صداى هق هق در میان گریه اش گم شد.
– خدایا، خودت کمکمون کن، یا امام زمان،چطور جواب این طفلى رو بدم، یه ماه دیگه جشن تولد و بعد مدرسه، یا فاطمه الزهراء، تورو به حق حسینت، تو رو به حق آن مظلوم تشنه لب کربلا یه نظرى به ما بکن. اون هنوزبچه است چیزى نمى فهمه، خودت کمکش کن. یا امام رضا، قربون غریبى ات برم آقا جون،دل کوچکش رو نذار بشکنه.
– صداى دخترک زن را به خود آورد:
– مامان، مامان، پس نمى یاى؟ تنهایى مى ترسم!
زن خم شد و مشتى آب به صورتش زد و به طرف اتاق راه افتاد.
زن خودش را روى صندلى رها کرد و گوشى تلفن را برداشت و شروع کرد به گرفتن شماره.
– خوب حالا بروتواتاقت، عروسکت تنهاست. دخترک سرش را پایین انداخت و به طرف اتاقش به راه افتاد. صداى مادر بلند شد:
– سلام، چطورى؟ خوبى آره … بردمش مى گن باید عمل بشه، آره خودشون هم اینوگفتن. گفتن ما وسایل نداریم باید به تهران منتقل بشه. نه مى گن خطریه بایدزود ببریش.
کودک چشمهایش پراشک شد وعروسکش رامحکم در آغوشش فشرد:
– خوش به حالت چشمهاى توهم خوشگل و هم هیچ وقت هم مریض نمیشه، مى بینى چشم من یک اش لک داره. اون یکى… توچى میگى فکر مى کنى چشم من خوب میشه؟مامان مى گه خوب میشه.
عروسک را از بغل جدا کرد و به چشمهاى آبى عروسک خیره شد. انگار عروسک هم زبان باز کرده بود و داشت با او حرف مى زد.انگار مى گفت عمل کردن کار خیلى سختیه.
خودش را روى تخت رها کرد و چشم هایش را بست، حالا جز سیاهى نمى دید،همیشه از سیاهى مى ترسید. چشم هایش راباز کرد، دلش گرفت، بغض کرد و از جا بلند شدو جلوى آینه ایستاد و به چشم هایش خیره شد و شروع کرد به گریه کردن. زن با صداى گریه دخترک، خودش را به اتاق رساند.دخترک گوشه اى کز کرده بود و دستهاى کوچکش را روى چشمهایش گذاشته بود وداشت گریه مى کرد. به سوى دخترک دوید ودخترک را در آغوش کشید:
– چیه زهراجان! چى شده دختر گلم؟ مگه تونمى گى بزرگ شدى، حالا گریه مى کنى،حرفهاى صبحى رو فراموش کردى؟
– مامانى، اگه چشمم خوب نشد، چى؟ اگه دیگه نتونم ببینم.
– زن دستى به سرکودک کشید.
– نه عزیزم، زهراخانم! دکتر قول داده که چشمت رو خوب کنه، چشمهات زود خوب میشه، اگه گریه کنى، مامانى دیگه باهات حرف نمى زنه.
دخترک هق هقى کرد و آرام به خواب رفت.زن نگاهى به چهره مظلوم دخترش کرد،دلش پرغصه بود. از جا بلند شد و بیرون رفت.
اتوبوس چند ساعت بود که به راه افتاده بود; چشمهاى خواب آلودش را باز کرد.اتوبوس داشت وارد شهر دیگرى مى شد.دخترک نگاهى به پدرش کرد، پدر داشت ازپنجره به مناظر بیرون نگاه مى کرد.
– بابا، اینجا کجاست؟
مرد خنده اى کرد، دست دخترک را دردستانش گرفت و آرام گفت:
– اینجا قمه، قم، یادته برات تعریف کردم؟همون که گفتم یک خانمى بوده، خیلى مهربون بوده. یبار که مى خواسته به داداشش سرى بزنه، مریض میشه. همون که مى گفتم خواهر امام رضاست. حرمش اینجاست.
دخترک به پدرش خیره شد و انگار چیزى یادش آمده باشد، رو به پدر کرد:
– بابا، اینجا بایستیم یانه؟
– نه، فکر نکنم باید زود بریم تهران.
دخترک سرش را به طرف مادر برگرداند:
– مامان، نمیشه یک روز هم اینجا بمونیم؟
زن نگاهى به مرد کرد.
– عباس نمیشه بمونیم؟ حالا چطور میشه یک روز دیر برسیم.
مرد تکانى به خودش داد و با اشاره ابروجواب داد:
نه نمیشه ان شاء الله برگشتنى.
دخترک دست پدر را گرفت.
– یادته گفتى خواهر امام رضاعلیه السلام اینجاست. مگه نگفتى خیلى هم مهربونه.مگه نگفتى بچه ها رو دوست داره. بریم پهلوى اون; من بهش میگم چشمهامو خوب کنه.
زن سرش را پایین انداخت:
– عباس، زهرا راست میگه. بیا بریم سراغ حضرت معصومه علیها السلام. بهترین طبیب اونه;طبیب دل هم هستش.
بعد ادامه داد:
– بریم یک زیارتى هم بکنیم و یک توسلى هم به خانوم داشته باشیم. اگر هم تغییر نکرد، دلمون کمى آروم مى شه. عباس، حالا که تا این جا اومدیم دلت میادبدون زیارت بریم؟ حضرت معصومه علیها السلام هم که قربون جدش برم، اون قدر بزرگوارهستش که یک نظرکوچکى هم به ما مى کنه. بى خود نیست که بهش میگن کریمه اهل بیت. حالا که سعادت پیدا کردیم چرا نریم؟حالا که خدا توفیق زیارت به ما هم داده چرا نریم؟
مرد خنده اى کرد و با صداى بلند گفت:
– آقاى راننده، قربون دستت، کمربندى نگهدار.
وارد حیاط که شدن دخترک به گنبدطلائى حضرت معصومه علیها السلام که مثل مرواریدى در صدف مى درخشید، خیره شد.عده اى گوشه اى نشسته بودند، عده اى درحال خوردن آب بودند، عده اى وضومى گرفتند. به طرف کفشدارى رفتند و واردحرم شدند. اطراف ضریح شلوغ بود. درورودى رابوسیدند. زن دستش را روى سینه اش گذاشت و کمى خم شد:
– السلام علیک یابنت رسول الله! السلام علیک یا اخت ولى الله! السلام علیک یابنت موسى بن جعفر و رحمه الله، السلام…
اشک از چشمان زن سرازیر شد. دخترک نگاهى به اطرافش کرد. چشمان همه اشک آلود بود. همه با دلى شکسته و پرغصه آمده بودند. یک لحظه احساس کرد مادر در کنارش نیست. همه چادر مشکى بر سر داشتند. دخترک برگشت به طرف کفشدارى. از مادرخبرى نبود. لحظه اى ایستاد و به اطرافش نگاه کرد. مادر نگاهى به زیارتنامه کرد و سرش را برگرداند.
– زهرا، بیا باهم بخونیم هرچى من گفتم،توهم بگو.
سر که برگرداند، از زهرا خبرى نبود. از جابلند شد و به طرف جمعیت رفت:
– زهرا! زهرا جان! دخترم کجایى؟
از دخترک خبرى نبود. رواقها و حیاطراگشت. به هرکس که مى رسید، با اشک والتماس نشانه هاى دخترش را مى داد ودیگران به علامت تاسف و منفى سرى تکان مى دادند. ناامید برگشت به طرف ضریح. دردلش آشوبى به پا بود. دستانش را به ضریح گره زد.
یا حضرت معصومه! قربونت برم خانوم.دخترم روگم کردم; اومده بود شفاى چشمش رو از تو بگیرم. مى خواهم به جان پدرت قسمت بدم که خودت مواظبش باشى. خودت شفاش بدى. صداى فریاد زن بلند شد:
– خانم جون، کمکم کن، به جان محسن زهرا، دخترم رو بهم برگردان.
جمعیت به دور زن جمع شدند. هرکس چیزى مى گفت. یکى مى گفت:
– دخترم، گریه نکن پیداش میشه. یکى مى گفت:
– خانم خودش نگه اش مى داره گریه نکن.زن زیارتنامه را در دستانش محکم گرفته بودو با اشک و ناله مى خواند.
– خانم جون، امروز مهمون توهستم.مواظب مهمون غریبت باش، نذار پهلوى عباس شرمنده بشم. من مى دونم الان دارى هم نگاهم مى کنى و هم حرفهامو مى شنوى،جوابم بده.
زن سرخم کرده بود و اشک مى ریخت.متوسل شد به ائمه اطهارعلیهم السلام. یک لحظه احساس کرد در میان جمعیت کسى صدایش مى کند.
– … مامان، مامان.
زن سربلند کرد. دخترش بود، چهره اش زیباتر از هر لحظه. انگار با نور همنشین شده;از جا بلند شد و کودک را در آغوش کشید:
– دخترم زهراجان! عزیزم کجابودى؟ مامانوگذاشتى کجا رفتى؟
دخترک سرى تکان داد و گفت:
یهو دیدم نیستى، رفتم همه جارو گشتم،پیدات نکردم. گوشه اى نشستم خوابم برد.وقتى بیدار شدم، دیدم صداى گریه ات میاد.
زن، کودک را از آغوش جدا کرد و به چشمانش خیره شد. در عین ناباورى چشم دخترک را دید که لکه اى در آن دیده نمى شود. خانم فاطمه معصومه علیها السلام دخترک را شفا داده بود. زن سر برگرداند و به ضریح چشم دوخت:
– خانم جون، مى دونستم شفاش مى دى،مى دونستم نگاهم مى کنى.
جمعیت بر زن فشارى آورد و زن دخترک رادر آغوش مى فشرد. صداى جمعیت بلند بودکه پى در پى صلوات مى فرستادند.
«روشن تر از ستاره»
صداى مادربزرگ از زیر زمین بلند بود. سمیرا بدون توجه به حرف هاى مادر بزرگ جلوى آینه ایستاده بود و خودش را وراندازمى کرد. مادربزرگ از پله هاى زیر زمین بالا آمد: خوش به حالت ننه پس تو هم رفتنى شدى، قربون قد و بالات برم دخترم. الهى خیرببینى رفتى یه دعایى هم به من پیر زن کن.
سمیرا روسرى اش را کمى بالاتر کشید، چادر سفید و گلدار را ازدست مادر بزرگ گرفت، تا کرد و در کیف گذاشت: ننه جون هنوزمعلوم نیست که حتما تو قم توقف کنیم. اگه طبق برنامه پیش بریم و تو راه معطل نشیم، امکان دارد آنجا هم یه نصفه روز بمونیم.
اونم شاید. خانممون این طور که مى گفت وقت نمى شه ولى از شهرش حتما رد مى شویم.
مادر بزرگ سکوت کرد سرش را پایین انداخت، لب هایش را حرکت داد، چروک هاى صورتش بیشتر مشخص شد: ولى من همیشه آرزوم بوده که حتما یه بار که شده اون خانومو زیارت کنم. یادمه بچه که بودم همیشه مادرم مى گفت: قم زمینش مقدسه. اون بیچاره هم همیشه آرزومى کرد این سفرو بره ولى حسرت تو دلش موند و مرگش رسید. مى ترسم من آرزو به دل بمیرم. یادمه مى گفت: هر کسى دل شکسته به زیارتش بره خانوم جون نا امید برش نمى گردونه. اون خانوم مهمان نوازه،خوش به حال اونهایى که همیشه مهمونش هستند.
قطره اشکى که در کاسه چشمش حلقه زده بود آرام از گونه اش برروى دامنش چکید. آرام زمزمه کرد: اون خانوم اونقدر بزرگواره که هیچ کدوم از زوارا شو تنها نمى زاره.
مادر بزرگ سرش را با تاسف پایین انداخت: یه عمره حسرت رفتن و زیارت اون خانوم تو دلم بوده ولى قسمت نشده. چى بگم ننه، دلم خونه از وقتى که به دنیا اومدم تا حالا بچه بزرگ کردن و ترو خشک کردن و….
مادر بزرگ تکانى به خودش داد، نفس عمیقى کشید و گفت: اى دنیا!
سمیرا از پله ها پایین آمد و به طرف حوض کوچک وسط حیاط راه افتاد: ننه جون تو رو به خدا ول کن این حرفا بسه دیگه. یه عمره این جورى زندگى کردى خسته نشدى. گوشم از این حرفا پرشده.
مادر بزرگ دست روى کمرش گذاشت و با آخ و واخ از جا بلند شد: نه والا تو یکى انگار آدم شدنى نیستى. استغفرالله مى گم؟ منو باش که دارم با کى درد دل مى کنم. آخه دختر جون، سمیراى من، عزیزمن، تو چى مى دونى زیارت چیه؟ اونم زیارت خانوم فاطمه معصومه(س).
سمیرا سرش را پایین انداخت. خم شد و با دستمال خیسى خاکهاى کفشهایش را پاک کرد. این حرفا به قول خودش شعارهاى الکى بود.
نگاهى به مادر بزرگ کرد. مادر بزرگ از پشت عینک ته استکانى وذره بینى اش به او خیره شده بود: خوب ننه جون تو بگو چکار کنم؟
برم تو کوچه و خیابون شعار بدم؟ چرا نمى خواى بفهمى زمان ما بازمان شما خیلى فرق کرده. حالا خودت بگو از زمان جوانى شما چقدرزمان پیشرفت کرده شما شصت، هفتاد سال پیش جوان بودید زمانه هم چیزى از تکنولوژى و پیشرفت نمى دونست اما حالا چى توقع دارى طرزفکر من با طرز فکر شما که قدیمى هستى یکى باشه؟
چینهاى پیشانى مادر بزرگ در هم گره خورد چشم غره اى به سمیرارفت: بله دیگه خانوم بهش برخورد اصلا بگو ببینم زمانه که جدیدشده حرفاى خدا و پیغمبر تغییر کرده؟! تا حرف قیام و قیامت بشه تا حرف خدا و پیغمبر پیش بیاد حرفاى ما مى شه قدیمى خدا خودش رحم کنه حالا پاشو با تو حرف زدن فایده نداره کسى که نمى دونه نماز چیه، این حرفها حالیش نمى شه کسى که خدا و پیامبرش رانمى شناسه نه نمى دونم مى ترسم با این حرفهات منو از غصه دق مرگ کنى. اون دخترى که من بزرگ کردم اگه این جورى بود تا حالا صد تاکفن عوض مى کردم. اون دختر فرشته بود. از بچگى تو مسجدها یاهیاتهاى عزادارى، بعضى موقع ها اصلا یادم مى ره که تو بچه اون دخترى از اون مادر و پدر. خدا رحمتشون کنه قسمت اون ها هم آن جورى بود که با یه تصادف کوچک دو تا شون هم برن.
مادر بزرگ عینکش را از چشمش برداشت و با گوشه روسرى اش اشکش راپاک کرد. سمیرا غرولند کنان دستمال را گوشه اى انداخت و ساک را برداشت. مادر بزرگ از جا بلند شد: وایسا از زیر قرآن ردت کنم.
از پله ها بالا رفت. سمیرا نفس را از گلو بیرون داد و نگاهى به ساعت مچى اش انداخت: زود باش ننه، دیرم شد، الان بچه ها مى رن جامى مونم، زود باش.
مادر بزرگ از پله ها پایین آمد و نزدیک سمیرا رفت. نگاهش به در پاهاى برهنه سمیرا خیره ماند: آخه کسى نیست که به این دختربگه لا اله الا الله حداقل به احترام خانوم فاطمه معصومه شرم کن.
سمیرا بدون توجه به حرفهاى مادربزرگ ساک را برداشت و از زیرقرآن رد شد و راه افتاد….
صحن شلوغ بود. سمیرا نگاهش را در اطراف چرخاند. چه مدت بودکه آن جا نشسته بود، نمى دانست یک ساعت، دو ساعت…. نگاهى به ساعت روى دیوار انداخت لامپ کوچکى در وسط ساعت خاموش و روشن مى شد. عقربه ساعت هشت و نیم را نشان مى داد. کم کم داشت نگران مى شد. سرش را به دیوار تکیه داد. کنارش زنى نشسته بود. کودکى مریض در آغوش داشت. کودک تب داشت و در حالت اغما به سر مى برد.
غصه در چهره زن نمایان بود. از حال و هواى کودک مشخص بود که ازنعمت بینایى محروم است. زن کودک را در آغوش مى فشرد اشک چون سیلاب از چشمانش جارى بود. گاه به گاه، به زیارتنامه چشم مى دوخت و چیزهایى زیر لب زمزمه مى کرد و دوباره به ضریح خیره مى شد. سمیرا با دیدن کودک و اشک و التماس هاى زن دلش گرفت.
خواست از جا بلند شود. دوباره نگاهى به زن کرد. زن بدون اعتنابه اطراف اشک مى ریخت والتماس مى کرد: یا فاطمه معصومه، خانم جون تو رو به اون برادر غریبت. تو را به حق اون مادر مظلوم و پهلوشکسته ات قسمت مى دم که درد دخترمو دوا کنى، چشم هاى دخترم را بهش برگردون. من دیگه روى برگشتن به خونه ندارم. التماس مى کنم حاجتمو بدى.
صداى هق هق گریه اش بلندتر شد و شانه هایش به لرزه افتاد وحرف هایش میان هق هق گریه گم شد. سمیرا دستى به صورتش کشید و ازجا بلند شد. دل نگرانى اش بیشتر شده بود. به طرف کفشدارى رفت;ولى شماره ها همه دست خانوم معلم بود. خودش رو کنارى کشید و به عده اى که در حال کفش دادن یا گرفتن بودند خیره شد. گیج شده بود. پابرهنه به حیاط رفت. حیاط را فرش کرده، با پارچه اى کلفت به دو قسمت تقسیم کرده بودند. صداى موذن مردم را به نماز فرامى خواند. حیاط شلوغتر شده بود. نگاهش را در اطراف چرخاند. همه غریب بودند. کسى را نمى شناخت. دوباره وارد حرم شد و اطراف رااز دید گذراند. زنها براى قامت بستن بلند شده بودند. عده اى چادرهاى رنگى و عده اى مشکى بر سر داشتند; ولى همه یکدل، همراه و هماهنگ به رکوع و سجود مى رفتند و زیر لب چیزهایى زمزمه مى کردند. سمیرا گوشه اى براى خودش خلوت کرده بود. از وقتى واردحرم شده بود، با دیدن آن زن در حالتى عجیب فرو رفته بود.
نماز تازه تمام شده بود که لامپها خاموش شدند. سمیرا نگاهش رابه ضریح دوخت. فضا تاریک بود و ضریح درخشنده تر از همیشه. چندى نگذشته بود که هوا روشن شد. با آمدن برق صداى صلوات بلند شد.
لحظه اى از آمدن برق نمى گذشت که صداى فریاد و صلوات و گریه بلندشد. زنها همه به گوشه اى هجوم برده بودند. سمیرا کنجکاو شد ازهر کسى چیزى مى شنید. از کسى شنید که خانوم فاطمه معصومه(س)دخترى را شفا داده. از جا برخاست و به سوى جمعیت رفت.
چیزى که مى دید باور نمى کرد. با بهت و حیرت به صحنه خیره شد.
همان دخترک نابینا که چند لحظه پیش در آغوش مادرش از تب مى سوخت، شفا یافته بود. اشک در چشم سمیرا حلقه زد و برگونه اش چکید. از میان جمعیت بیرون رفت. دستش را روى صورتش گذاشت و به طرف ضریح رفت. حالا ضریح کمى خلوت شده بود. صداى هق هق گریه اش بلند شد. احساس شرمندگى سراپاى وجودش را فرا گرفته بود. حالامى فهمید چه فکر غلطى داشته. حالا مى فهمید منظور مادربزرگ از آن حرفها چه بود. حالا مى فهمید که زیارت یعنى چه. اشک مى ریخت و ازخدا طلب بخشش مى کرد. در حالت زیارت بود که صداى خانمى که نامش را مى خواند او را به خود آورد. برگشت، خانم معلم بود که نگرانم پشت سرش ایستاده بود: سمیرا، دختر کجا بودى؟ نمى دونى از کى دنبالت مى گردیم آخر دختر تو نمى گى نگرانت مى شن؟
سمیرا لبخندى زد و گفت: شما کجا بودید؟
دنبالتون گشتم پیداتون نکردم. گره از ابروهاى خانم معلم بازشد: خوب حالا بیا که بچه ها بیرون منتظرند.

برچسب ها :

نـظـرات

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.