چگونگی پیدایش شیعه اسماعیلیه

تحقیقى جامع در باره میمون قداح و پسرش عبد الله
فرقه‏ هاى انشعابى و انحرافى براى کسب آبرو و اعتبار نوعا مسلک خود را به امامان و شخصیتهاى مورد قبول عامه، نسبت داده و بعضى از آنان را جز رهبران خود به حساب آورده‏اند در حالى که همان بزرگان در حال حیات خود با آن مسلک انحرافى و پیروان آن به شدت مبارزه مى‏کرده‏اند.
مثلا فرقه صوفیه براى جلب عوام سلسله ارشاد خود را به امامان و بعضى از بزرگان صحابه نسبت داده‏اند و برخى از آنان را از مشایخ خود شمرده‏اند در حالى که نیاکانشان در حال حیات ائمه با آنان معارضه مى‏کردند و به شدت مورد غضب و رد و انکار بودند. فرق اسماعیلیه نیز همین روش را به کار برده و خواسته‏ اند اساس مذهب خود را به یکى از معاریف اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام یعنى امامى که در فضل و شرف متفق علیه عامه و خاصه و علاوه بر آن ابوالائمه خود آن فرقه است، استناد و اتکا داده باشند تقریبا مثل صوفیه که بعضى از امامان و اصحاب آنها را به خود نسبت داده‏اند واین بدترین نوع اختلاس است که دزدان ایمان در هر زمان به آن مرتکب نمى‏شوند.
از شخصیتهاى مهمى که اسماعیلیه از شیعه امامیه به سرقت‏برده، میمون قداح و پسرش عبد الله مى‏باشد. اسماعیلیه نام این دو تن را در شجره نامه ائمه مستودع خود ذکر کرده‏اند و آنان را از بزرگترین شخصیتهاى مذهب خود به حساب آورده‏اند و در اکثر نوشته‏ هاى اهل تسنن و بعد از آنها در نوشته‏هاى شرق شناسان نیز این نسبت‏به میمون و پسرش عبد الله داده شده است. (۱)
طبق نوشته‏ هاى آنها میمون قداح و پسرش عبد الله از شخصیتهاى بزرگ دعوت اسماعیلیه بودند. میمون اصلا از مردم خوزستان بود و شغل کحال و چشم پزشکى داشت و آب مروارید را عمل مى‏کرد و بدان سبب به «قداح‏» ملقب گشت، ظاهرا وى ایرانى و احتمالا پدرانش زردشتى بودند.
ابن ندیم در کتاب الفهرست از قول عبدالله بن رزام که کتابى در رد اسماعیلیه نوشته مطالبى در باره اسماعیلیه آورده است ولى مى‏گوید که من عهده ‏دار صدق وکذب این گفته‏ ها نیستم، وى مى‏نویسد:
«عبد الله بن میمون قداح ازمردم «قوزح العباس‏» نزدیک به شهر اهواز بوده، پدرش میمون پیروى خود را از دعوت ابو الخطاب محمد بن ابو زینب در خدا بودن على علیه السلام آشکار ساخت، میمون و پسرش هر دو از دیصانیان بود و عبد الله مدتها دعوى پیامبرى کرد و شعبده کار و نیرنگ باز بود و مى‏گفت: زمین زیر پایم در مى‏پیچد و به هرکجا که خواهم در کوتاهترین زمان مى‏روم و خبر از حوادث و شهرهاى دور مى‏داد. وى جیره خوارانى داشت که به او یارى مى‏کردند و کبوترانى با خود داشتند که از جاهاى مختلف به اقامتگاهش روانه مى‏نمود و او به اطرافیان خبرهایى را که به دست مى‏آورد، داده و آنان را گمراه مى‏کرد. پس از مدتى به «عسکر مکرم‏» نقل مکان کرد، سپس از آنجا بگریخت و به بصره رفت و بر گروهى از فرزندان عقیل بن ابى طالب فرود آمد و در آنجا به سختى افتاد وبعد از آن به سلمیه نزدیک حمص گریخت و کشتزارهایى در آنجا بخرید در اینجا مردى به نام «حمدان بن اشعث‏» ملقب به «قرمط‏» که براى کوتاهى اندام و پاهایش وى را به آن لقب مى‏خواندند دعوت او را پذیرفت (۲۶۰ه) سپس عبد الله درگذشت و پسرش محمد جانشین او شد». (۲)
در باره تاریخ زندگانى عبدالله بن میمون در میان نویسندگان اهل تسنن و مستشرقان اختلاف زیاد است. بغدادى گوید که: میمون دیصانى معروف به «قداح‏» غلام جعفر بن محمد صادق و از مردم اهواز بود با محمد بن حسین ملقب به «دندان‏» در زندان والى عراق آشنا شده با یکدیگر همفکرى کرده و کیش باطنیه را بنا نهادند. (۳)
قاضى عبد الجبار گوید: مؤسس مذهب باطنیه عبد الله‏بن میمون بن دیصان بن سعید غضبان بود که با دندان نامى این مذهب را بنیاد نهادند. (۴)
ذهبى مى‏نویسد: عبد الله بن میمون قداح محدث بود و از موالى جعفر بن محمد و از ثقات او به شمار مى‏رفت. (۵)
ابو المعالى گزارش مى‏دهد که فرقه باطنى به‏وسیله سه کافر ایجاد شد که یکى از آنها ابن میمون قداح بودکه همراه یکدیگر آیینى را ایجاد کردند و دعوت را سر و سامان دادند آنها ابن میمون را امام اعلام کردند و یک ذریه علوى براى او ساختند. (۶)
رشید الدین پس از این‏که ابو الخطاب را مؤسس باطنیه مى‏نامد از میمون و پسر او عبدالله در میان داعیان صحبت مى‏دارد که: «هر دو جزو دانشمندان داعیان این فرقه محسوب مى‏شوند». (۷)
جوینى نیز مى‏نویسد: «در میان ایشان داعیان برخاستند که یکى از ایشان میمون قداح بود و پسر او عبد الله بن میمون که او را از علماى بزرگ آن طایفه شمرند». (۸)
خواجه نظام الملک در سیاست نامه مى‏نویسد: «مردى را از شهر اهواز با مبارک (غلام اسماعیل بن جعفر) دوستى بود نام او عبد الله بن میمون قداح. روزى به خلوت نشسته بودند او را گفت این محمد بن اسماعیل با من دوست‏ بود و اسرار خویش با من گفته است مبارک فریفته و حریص بر داشتن آن شد پس عبد الله بن میمون را سوگند داد که آنچه من با تو بگویم تو با هیچ‏کس نگویى الا با کسى که اهل باشد، سخنان چند بر او عرض کرد، آن گاه از او مفارقت کرد مبارک سوى کوفه شد وعبد الله سوى کوهستان وعراق شد. در این حال اهل شیعه را طلب مى‏کرد و موسى بن جعفر علیمها السلام محبوس بود و مبارک دعوت خویش پنهان مى‏ورزید تا در کوفه پراکنده شد، مردم بعضى از ایشان را مبارکیه خواندند و بعضى قرمطى، وعبد الله میمون در کوهستان عراق به همین مذهب، مردمان را دعوت مى‏کرد، پس خلیفتى خویش به مردى داد نام او خلف. او را گفت‏به جانب رى رو که آنجا در رى و آبه (آوه) و قم و کاشان و ولایت طبرستان و مازندران همه رافضى باشند و دعوى شیعیت کنند، دعوت ترا اجابت کنند، خود به جانب بصره رفت پس خلف به رى آمد به ناحیت‏بشابویه(فشافویه) در دیهى که او را کلین خوانند مقام کرد…سپس خلف از آنجا بگریخت‏به شهر رى و در آنجا بمرد.
پسر وى احمد خلف بر جاى پدر بنشست تا از کلین مردى به نام غیاث که آداب نیکو دانست‏بیامد اورا خلیفه خویش کرد، این غیاث اصول مذهب ایشان را با آیات قرآن و امثال عرب وابیات وحکایات بیاراست و کتابى ساخت که کتاب «البیان‏» نام کرد; چون بدعت او آشکار شد این غیاث بگریخت و به خراسان رفت چون سال ۲۸۰ هجرى درآمد این مذهب آشگار گشت و هم در آن سال در شام مردى پدید آمد که او را صاحب الخال گفتندى بیشتر شام بگرفت این غیاث که از رى گریخته بود به مرو روذ(مرو رود) شد و امیر حسین على مروزى را کیش خود آورد سپس ابو حاتم رازى پدید آمد، امیر رى احمد بن على دعوت اورا قبول کرد و باطنى شد…». (۹)
ابو العلاء معرى، عبد الله بن میمون القداح را یک نفر باهلى و یکى از شاگردان محترم امام جعفر صادق علیه السلام مى‏نامد او بعدها مرتد گردید، شیعیان على رغم این مسئله او را به عنوان یک نفر حدیث‏شناس پذیرفتند و چندین حدیث درباره مرجعیتش قبل از ارتداد نقل نمودند سپس ابو العلاء چند بیت‏شعر منسوب به او نقل مى‏کند و رد او را از سوى امام جعفر صادق علیه السلام اعلام مى‏دارد. (۱۰)
شهاب الدین بن العمرى در تاریخچه خود راجع به دبیرى، سوگندنامه اسماعیلى را عرضه مى‏کند که اسماعیلیان بر طبق آن مى‏گفتند: [قسم یاد مى‏کنیم که ] امامت از جعفر بن اسماعیل، رهبر واقعى دعوت رسیده است، من القداح و نخستین داعى را قبول نکرده و ذمش مى‏کنم…». (۱۱)
غیر از این عبارات، اشارات دیگرى نیز در این زمینه در آثار ابن خلکان (۱۲) مقریزى (۱۳) سیوطى (۱۴) و دیگران آمده است ولى چیزى که در اینجا قابل توجه است‏ بیانیه بغداد است که در سال ۴۰۲ هجرى توسط گروهى از فقهاى علوى و دیگران انتشار یافت و دروغ بودن شجره نامه فاطمیان رااعلام داشت و جد آنها را به نام «دیصان بن سعید» نامید که فرقه دیصانیه از نام او گرفته شده است. در این بیانیه سخن ازمیمون و پسرش عبد الله به میان نیامده است و این متن را ابوالفداء (۱۵) و جوینى (۱۷) و دیگران با کمى تفاوت نقل کرده ‏اند. غرض هر کدام از مورخان و نویسندگان اهل تسنن داستان این پدر و پسر را طورى نوشته‏اند که به افسانه بیشتر شبیه است تا به حقیقت; وتضاد و تناقض نوشته ‏هاى آنان در این باره قابل حل نمى‏باشد و رسیدن به یک نتیجه روشن سخت مشکل مى‏باشد.
منابع شیعه اثنى عشرى
میمون بن قداح و پسرش عبد الله بن میمون در آثار شیعه اثنى عشرى طورى جلوه ‏گر شده‏اند، که عمر خودشان را در راه تشیع اثنى عشرى صرف کرده و هیچ‏گونه رابطه ‏اى با اسماعیلیان نداشته ‏اند اگر هم در میان اسماعیلیان یک چنین نامهایى وجود داشته، کاملا متفاوت بوده‏اند و قداح اسماعیلى نیز افسانه‏اى بیش نبوده که یا به وسیله خود اسماعیلیان و یا توسط بدخواهان آنها جعل شده است; زیرا با ارتباط قداح با نام ائمه معروف و محشور بودن با آنها، بر اعتبار آنان مى‏افزوده است و از منابع شیعه برمى‏آید که بسیارى از نظریات منابع اهل تسنن درست نیست واقعیات زیر غیر قابل انکار است.

۱٫ میمون و پسرش از معاصران امام جعفر صادق علیه السلام بودند; یعنى در قرن دوم نه در قرن سوم هجرى مى‏زیستند.
۲٫ آنها دست کم در آغاز زندگیشان به عنوان محدث شیعى معروف بودند و دیصانى، ثنوى ویا چیز دیگر نبودند.
و نیز منابع شیعى تاکید بر عکس بودن میمون و پسرش دارند این مسئله با نظریات منابع اهل تسنن متناقض است که آنها را از اهالى اهواز و ایرانى ثبت کرده‏اند.
منابع شیعه اطلاع دقیقترى درباره این پدر و پسر در اختیار ما قرار مى‏دهد و دامن عبد الله بن میمون و پدرش را از این نسبت مبرا مى‏سازد. در این باره مرحوم علامه قزوینى تحقیقات ارزشمندى انجام داده که ما در اینجا خلاصه تحقیقات ایشان را مى‏آوریم.
وى مى‏نویسد:
مقدمتا باید دانست که مابین شیعه امامیه از طرفى و اسماعیلیه و جمعى از مورخان اهل سنت و جماعت از طرف دیگر در خصوص اصل و نسب عبدالله بن میمون قداح و طریقه ومذهب او و عصر او اختلاف عظیمى از قرار ذیل: در عموم کتب رجال شیعه تقریبا بلا استثناء (۱۸) مانند رجال کشى (۱۹) و فهرست نجاشى (۲۰) وخلاصه علامه حلى (۲۱) و مجالس المؤمنین قاضى نور الله شوشترى (مجلس ششم)و منهج المقال میرزا محمد استر و نقد الرجال میر مصطفى تفرشى (۲۳) و نضد الایضاح محمد علم الهدى بن محسن الکاشى (۲۴) و منتهى المقال ابو على حائرى (۲۵) ومستدرک الوسائل حاج میرزا حسین نورى (۲۶) عبد الله بن میمون قداح را از جمله اصحاب امام جعفر علیه السلام و از زمره روات احادیث از آن حضرت شمرده‏اند و نسب او را عبد الله بن میمون بن الاسود القداح المکی از اهل مکه از موالى بنى مخزوم ضبط کرده و گفته‏اند که وى تیر گیر و تیر تراش بوده و به این مناسبت‏به «قداح‏» معروف شده و چون نقل عبارات جمیع کتب رجال شیعه از حوصله گنجایش این مختصر بیرون است اینک به عنوان نمونه به نقل دو سه تن از قدما و افراد معتبر ایشان اکتفا مى ‏کنیم:
۱٫ کشى (قرن چهارم) مى‏نویسد که: عبدالله بن میمون القداح المکى از اصحاب امام باقر علیه السلام بود. امام از او پرسید: اى پسر میمون! شما در مکه چند تن هستید؟ گفت: ما چهار نفریم. امام فرمود: شما نورى در ظلمات زمینید. (۲۷)
۲٫ نجاشى (۴۵۰ ۳۷۲) در رجال خود مى‏نویسد که: عبد الله بن میمون الاسود القداح برده آزاد کرده بنى مخزوم بود وآب مروارید را درمان مى‏کرد،پدرش از ابى جعفر و از ابى عبدالله علیه السلام روایت کرده و او از عبدالله روایت مى‏کرد. مردى ثقه بود و کتابهاى «مبعث النبى‏» و «صفه الجنه والنار» از او است. (۲۸)
۳٫ شیخ طوسى (م/۴۶۰ه ق) دررجال خود میمون قداح را گاهى از اصحاب حضرت سجاد (على بن حسین علیمها السلام) و گاهى از اصحاب امام محمد باقر علیه السلام مى‏شمارد و مى‏گوید: او مکى و از بندگان آزادکرده بنى مخزوم بود و از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام امامى مذهب شمرده است پسرش عبد الله را نیز از علماى رجال شیعه امامى و ثقه دانسته‏اند. (۲۹)
دیگر رجال شیعه مانند علامه حلى (۳۰) وابن شهر آشوب (۳۱) در رجال خود از او یاد کرده و وى را از اصحاب این دو امام شمرده‏اند و با ثقه دانستن آن دو، روایاتى که از مصادر سنى نقل شده، مغرضانه تلقى مى‏شود.
علامه قزوینى پس از نقل عبارات چندتن از علماى رجال شیعه، مى‏نویسد:
چنان که ملاحظه مى‏شود در هیچ یک از کتب رجال شیعه که عین عبارات آنها نقل شد(و همچنین در سایر کتب رجال آن طایفه که اسامى آنها در اول این فصل ذکر گردید) مطلقا و اصلا ذکرى و اشاره‏اى از این که عبدالله بن میمون قداح منتسب به فرقه اسماعیلیه بوده، نشده است‏بوجه من الوجوه نه تصریحا و نه تلویحا و نه اشاره ونه کنایه و نه حتى به عنوان نقل قول ولو قول ضعیف مرجحى، و بدیهى است که اگر صاحب ترجمه از فرقه اسماعیلیه مى‏بوده این سکوت مطلق جمیع مؤلفان رجال شیعه بلا استثناء از متقدمان و متاخران از ذکر این فقره از اعجب عجایب خواهد بود و به هیچ‏وجه محملى و تعلیلى وعذرى براى آن تصور نمى‏توان نمود به خصوص با تقید شدید علماى رجال آن طایفه به تعرض به ذکر مذهب روات در صورت انتساب راوى به یکى از فرق مخالف یعنى غیر شیعه امامیه که در این صورت عادت ایشان بر این جارى است که حتما بدون استثناء تصریح به مذهب راوى نماید و گویند مثلا «فلان فطحى‏» یا «زیدى‏» یا «بترى‏» یا «من الواقفه‏» یا «غال‏» یا «فی مذهبه ارتفاع‏» و نحو ذلک یا تعبیرات معموله مابین ایشان، پس خود مجرد سکوت ایشان از ذکر مذهب عبد الله بن میمون قداح وعدم اشاره به این که او از غیر فرقه شیعه امامیه بوده به نحو قطع و یقین کاشف است از این که صاحب ترجمه در نظر ایشان از زمره شیعه امامیه محسوب و اصلا و ابدا و مطلقا ربطى وتعلقى خواه به طایفه اسماعیلیه و خواه به غیر آن طایفه نداشته است‏».
مرحوم قزوینى به تقریر دیگر مى‏گوید: گفتیم که اجماعى کتب رجال شیعه است که عبد الله بن میمون قداح معاصر با امام صادق علیه السلام و از روات احادیث از آن حضرت بوده است. حال گوییم که علاوه بر تصریح کتب رجال به این فقره در عموم کتب معتبره احادیث‏شیعه نیز از قبیل کافى کلینى و من لا یحضره الفقیه شیخ صدوق و تهذیب شیخ طوسى و غیر اینها احادیث کثیره متنوعه موزع بر غالب ابواب، آن کتب از عبد الله بن میمون قداح با اسانید متصل صحیح روایت کرده‏اند که او خود آن احادیث را بلاواسطه از حضرت صادق علیه السلام روایت نموده است و فقط در کتاب کافى کلینى از اصول و فروع آن قریب صد و پنجاه حدیث کما بیش از این قبیل موجود است.
مقصود این است که معاصر بودن صاحب ترجمه با امام جعفر صادق علیه السلام وبودن وى از جمله روات معروف شیعه از آن حضرت نه فقط اجماعى کتب رجال شیعه است‏بلکه از عموم کتب احادیث ایشان نیز در کمال صراحت و وضوح این فقره مستفاد و این مسئله از مسلمات و قطعیات تاریخ و به کلى محرز است و هیچ محل شک و تردید وتامل نیست واین اصرار ما در اثبات این مسئله واضح که در حقیقت از قبیل توضیح واضحات است، فقط از آن بابت است که بعضى از مورخان را در خصوص عصر صاحب ترجمه اشتباهات غریبى دست داده و او را از رجال اواسط و بلکه اواخر قرن سوم هجرى شمرده‏ اند و حال آنکه وفات امام جعفر صادق علیه السلام در سنه ۱۴۸ ه روى داده، پس کسى که معاصر بوده چگونه ممکن است که باز صد الى صد و پنجاه سال دیگر بعد از وفات آن حضرت زیست نموده باشد.
قزوینى پس از نقل چند نمونه از احادیثى که به وسیله عبد الله بن میمون نقل شده است، نتیجه مى‏گیرد که: عبد الله بن میمون قداح از خلصین شیعه امامیه بوده و به هیچ‏وجه ربطى و انتسابى با طایفه اسماعیلیه نداشته. پس این دعوى اسماعیلیان را لابد حمل بر این باید نمود که این فقره(مانند بسیارى دیگر از مرویات و منقولات آن طایفه) به کلى افسانه است و مدرک تاریخى ندارد وغرض از وضع این افسانه لابد این بوده که خواسته ‏اند اساس مذهب خود را براى مزید آبرو واعتبار به یکى از معاریف اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام داده باشند.
قزوینى در تایید این سخن اخیر خود مى‏گوید: و از قراین قویه بر تایید این احتمال آن است که قدما و مورخین و مؤلفین ملل و نحل که در حدود سیصد هجرى کم و بیش مى‏زیسته‏اند از قبیل حسن بن موسى النوبختى صاحب کتاب «فرق الشیعه‏» (۳۲) ابو الحسن اشعرى (م/۳۲۴) معروف و صاحب کتاب «مقالات الاسلامیین » و مسعودى صاحب و «التنبیه والاشراف‏» (۳۴) به کلى و مطلقا از ذکر اسم عبد الله بن میمون قداح ساکت‏اند و اصلا وابدا به هیچ اسمى و رسمى و در تحت هیچ عنوانى نامى از او در کتب نبرده‏اند. واگر فى الواقع عبد الله بن میمون قداح نامى در امر تاسیس دعوت اسماعیلیه دخالتى داشته و به طریق اولى اگر از مؤسسین عمده و از دعاه بزرگ آن طایفه بوده و آن همه کارهاى عجیب که در راه تنظیم دعوت بدو نسبت مى‏دهند، حقیقت …داشته سکوت جمیع این مؤلفین محقق کنجکاو از ادنى اشاره بدین فقرات و حتى از مجرد ذکر نام او هیچ وجهى و محملى نخواهد داشت و مخصوصا سکوت فرق الشیعه نوبختى که خود اصل موضوع آن کتاب مقصود بر ذکر تفاصیل فرق مختلفه شیعه است… خلاصه کلام آن که تقریبا به طور قطع و یقین مى‏توان گفت که سکوت مؤلفین مزبور از اشاره بدین تفصیلات و حتى از بردن مجرد نام عبد الله بن میمون قداح کاشف از این است که تا اواخر قرن سوم هجرى که زمان تالیف کتب مذکور در فوق است کسى با این نام و نشان در دو اثر اسماعیلیه مشهور نبوده و عبارت آخرى افسانه عبد الله بن میمون قداح هنوز تا آن وقت اختراع نشده بود یا اگر هم شده بوده هنوز انتشار کاملى نیافته بوده است.
علامه قزوینى سپس مى‏گوید: و اما آنچه عبد النبى قزوینى در حاشیه خود بر جهانگشا، احتمال داده که شاید این عبد الله بن میمون قداح که اسماعیلیه او را از دعات خود مى‏دانند غیر عبد الله بن میمون قداحى باشد که در کتب رجال امامیه و اسانید احادیث ایشان مذکور است، احتمال فوق العاده بعیدى است; زیرا بنابر این باید فرض نمود که در آن واحد مابین اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام دو نفر بوده‏اند هر دو موسوم به عبد الله بن میمون قداح یکى از آنها شیعى امامى و دیگرى از دعاه اسماعیلیه و ضعف این احتمال و غرابت آن بر احدى پوشیده نیست.
وهمچنین این که ابو العلاء معرى که در «رساله الغفران‏» مى‏گوید که عبد الله بن میمون پیش از آنکه مرتد شود شیعه از وى روایت مى‏کردند و به وى وثوق داشتند (۳۵) این نظریه غیر قابل قبول است، زیرا که شیعیان از او نه به عنوان یک نفر «مرتد» بلکه به عنوان یک نفر محدث مورد وثوق نام مى‏برند، علامه قزوینى نظر ابو العلاء را با شگفتى تلقى نموده و مى‏نویسد:
«در خاتمه این مقاله بى مناسبت نمى‏دانیم که اشاره به قول عجیب در خصوص عبد الله بن میمون قداح که ابو العلاء معرى در رساله الغفران خود استطرادا تعریضى به ذکر آن کرده بنماییم به مقتضاى این قول عبد الله بن میمون قداح در ابتداى امر شیعه و از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام بوده ولى بعدها مرتد گشته و اشعارى در حسب خود سروده …وحاجت نیست علاوه شود که این حکایت و این اشعار مانند غالب حکایات و روایات آن کتاب که موضوع آن سیر ابو العلاء ست در عالم رؤیا در بهشت و دوزخ و صحراى محشر به کلى مصنوعى و خیالى و قصه سرایى است نه قضایاى واقعى تاریخى. مقصود این است که نباید به مندرجات رساله الغفران ابو العلاء از لحاظ صدق و کذب مطالب اهمیتى داد و در آن کتاب به نظر تاریخى نگریست‏بلکه فقط از نقطه نظر فکاهت و تفریح ادبى مضامین آن کتاب را باید تلقى نمود و ما نیز فقط به همین ملاحظه است که این فقره را از آن رساله نقل مى‏کنیم‏»

برچسب ها :

نـظـرات

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.