بیست و هفتم ذیحجه_ وفات جناب على بن جعفر (علیهما السلام)

١ – مرگ مروان حمار و انقراض حکومت بنى امیه

٢ ـ وفات جناب على بن جعفر (علیهما السلام)

۱ ـ مرگ مروان حمار و انقراض حکومت بنى امیه
روز بیست و هفتم ذیحجه سال ۱۳۳ هـ .ق. مروان بن محمد بن مروان بن حکم معروف به «مروان حمار»، آخرین خلیفه بنى امیه به قتل رسید و بدین شکل حکومت هزار ماهه بنى امیه منقرض شد.

بعد از قیام بنى عباس به ریاست سفاح، عبدالله بن على، عموى خویش را براى جنگ با مروان فرستاد. مروان به بوصیر که از نواحى مصر است گریخته بود. در طول مسیر هر کس از بنى امیه را که مىدیدند، مى کشتند. در کنار نهر اردن جماعت بسیارى را کشتند و روى آنها سفره انداختند و غذا خوردند.
از آنجا که عده اى را همراه با عامر بن اسماعیل براى دفع شرّ مروان فرستاد، در بوصیر مروان را در کلیسایى سر بریدند و زبان او را قطع کردند و زبانش را گربه اى خورد. جالب این‌که روز قبل، مروان زبان غلامى را قطع نموده بود و همان گربه خورده بود. سپس زن و بچه او را اسیر کرده، نزد سفاح فرستادند.

۲ ـ وفات جناب على بن جعفر(علیهما السلام)
روز بیست و هفتم ذیحجـه سال ۲۱۰ هـ .ق. على بن جعفر (علیهما السلام) وفات یافت.  ایشان سیدى بزرگوار، شدید الورع، کثیرالفضل و عالمى عامل و یکى از بزرگترین راویان حدیث شمرده شده است. او امام صادق و حضرت موسى بن جعفر و امام رضا و حضرت جواد (علیهم السلام) را درک نموده است.

جناب على بن جعفر(علیهما السلام) از سایر برادران خود کوچکتر بود. وى پس از فوت پدر بزرگوارش همواره ملازمت برادر خود موسى بن جعفر(علیهما السلام) را اختیار کرده واحادیث بسیارى از آن حضرت اخذ نموده بود و روایت مى کرد که از جمله آنها کتاب مسایل على بن جعفر است. هم‌چنین مسایل الحلال و الحرام و المناسک منسوب به آن بزرگوار است .
ـ احترام على بن جعفر به مقام امامت
محمد بن حسن عمار مى‌گوید  : «مدت ۱۰ سال در مدینه طیّبه محضر على بن جعفر(علیهما السلام) را درک کرده، احادیثى را که از برادر خود، حضرت موسى بن جعفر(علیهما السلام) گرفته بود شنیده و مى نوشتم. روزى خدمتش بودم که حضرت جواد(علیه السلام) وارد مسجد پیامبر (صلی الله علیه و اله) شد. على بن جعفر(علیهما السلام) تا آن حضرت را دید از جا برخاست و بدون کفش و ردا به خدمتش شتافت و دست او را بوسید و او را تعظیم و تکریم نمود. آن حضرت فرمودند: «عمو بنشین، خداوند تو را رحمت کند!». على بن جعفر(علیهما السلام) عرض کرد: «آقاى من، چگونه بنشینم در حالی که شما ایستاده اید». هنگامى که آن حضرت به او اجازه فرمودند، به جاى خود بازگشت و در مجلس نشست. اصحابش او را سرزنش کردند که «تو عموى پدر او هستی! چگونه با وى اینسان رفتار مى کنی؟» على بن جعفر(علیهما السلام) فرمود: «ساکت شوید!» پس دست را بالا برد و محاسن خود را گرفت و فرمود: «حق تعالى مرا با این محاسن اهلیت امامت نداده، ولى این جوان را اهلیت بخشیده و امامت را به او تفویض فرموده، با این حال چگونه فضل او را انکار کنم و چگونه به او احترام نگزارم. در حالی که من بنده او هستم؟»

برچسب ها :

نـظـرات

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.