داستان طعام غیبی

داستان طعام غیبی

شیخ بهایی از علمای بزرگ اسلام فرمودند: روزی از روزها درمنطقه ما برف زیادی باریده بودودرمنزل جد ماشیخ شمس الدین غذایی برای رفع گرسنگی یافت نمی شد, به طوری که کودکان گریه کرده وتقاضای طعام میکردند.جد ما به همسرش فرمود:بچه ها را ساکت کن تا ما از خدا درخواست غذا کرده ودعا نماییم.

download

آن گاه جده ما مقداری برف گرفته وآن رانزدیک تنور آورد و گفت:این نان است که الان برای شما خواهم پخت.سپس تنور راروشن نمودوبرف رابه شکل چانه در آورده وبه تنور میزد(تا بچه ها با دیدن آن مطمئن شوند).

این درحالی بودکه جد ما به دعا مشغول بود. مدتی نگذشت که از عنایت الهی در تنور,چانه های خمیر نمایان ونان های آماده نصیب آنان گشت.

داستانهای شنیدنی از کرامات علما

برچسب ها :

نـظـرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.