14-masum.com
تارنمای فرهنگی مذهبی سفیـر چهارده معصوم علیه السلام
بازدید: 153
شماره مطلب:‌ 15480
تاریخ انتشار:‌ ۱۶ بهمن ۱۳۹۳
چاپ

حکایت میرزا ابوالفضل قهوه چی که عاشق امام زمان بود

حکایت میرزا ابوالفضل قهوه چی که عاشق امام زمان بود
ظاهر پیرمردی عامی و ساده اما در واقع یکی از شیفتگان و شرف یافتگان آستان مقدس امام زمان روحی فداه بود آن جناب نسبت به مسجد جمکران علاقه فراوان نشان می داد و چه بسا تشرفات مکرر و توفیقات بی مثالش را از رهگذر انس با آن مسجد شریف به دست آورده بود .
از آن جناب نقل شده است که در یکی از تشرفاتم به جمکران در عالم مکاشفه ، خدمت امام زمان رسیدم و آن حضرت خطاب به من فرمود :

میرزا ابوالفضل ! از این همه جمعیت که می بینی به جمکران آمده اند حتی یک نفر به خاطر من نیامده ، بلکه هر یک از ایشان به خاطر حاجت خویش آمده است .

حکایت میرزا ابوالفضل قهوه چی که عاشق امام زمان بود

ظاهر پیرمردی عامی و ساده اما در واقع یکی از شیفتگان و شرف یافتگان آستان مقدس امام زمان روحی فداه بود آن جناب نسبت به مسجد جمکران علاقه فراوان نشان می داد و چه بسا تشرفات مکرر و توفیقات بی مثالش را از رهگذر انس با آن مسجد شریف به دست آورده بود .
از آن جناب نقل شده است که در یکی از تشرفاتم به جمکران در عالم مکاشفه ، خدمت امام زمان رسیدم و آن حضرت خطاب به من فرمود :

میرزا ابوالفضل ! از این همه جمعیت که می بینی به جمکران آمده اند حتی یک نفر به خاطر من نیامده ، بلکه هر یک از ایشان به خاطر حاجت خویش آمده است .

میرزا ابوالفضل ، در بازار قم قهوه خانه ای داشت ، اما هر چهار شنبه و هر جمعه آن را تعطیل می کرد و به زیارت مسجد مقدس جمکران می شتافت . روزی عده ای از بازاری ها به او گفتند : میرزا ابوالفضل ! جمعه ها را برای خودت به جمکران برو ! و چهارشنبه ها را برای ما نرو ! بمان و به ما چایی بده ! در جوابشان گفت : برای چای دادن به شما جمکران را رها نمی کنم . برخی از بازاری ها او را تهدید کردند و گفتند : اگر چنین کنی قهوه خانه ات را می بندیم .

آن جناب خود نقل کرده است : شب ، آقا امام زمان را در خواب دیدم . حضرت فرمودند : میرزا ابوالفضل ! بازاری ها تصمیم گرفته اند بر در قهوه خانه ات قفل بزنند . گفتم : آقا جان ! قربانت گردم ! بگذار بزنند . مگر من بزغاله ام که بع بع کنم و بگویم جو می خواهم ؟! خدا ناظر است و رزق مرا می دهد . من جمکران تو را به هیچ قیمتی رها نمی کنم . آقا لبخندی زدند . در همان حال از خواب پریدم و دیدم که نزدیک اذان صبح است … صبح که به قهوه خانه رفتم ، دیدم به در آن قفل زده اند .

آن مرد خدا ، هنگامی که دید به در قهوه خانه اش قفل زدند ، بلافاصله خودش نیز قفلی دیگر تهیه کرد و به در قهوه خانه زد و صدا زد : قهوه خانه خداحافظ !

وخطاب به بازاری ها گفت : ببندید ! خیال می کنید که به خاطر فروش چای از امام زمانم دست بر می دارم ؟! مگر من یوسف فروشم ؟!