هدیه ی با برکت

هدیه ی با برکت


ولادت امام زین العابدین(ع)

سکوت، فضای اتاق را در برمی‏گیرد; همه چشم‏ها به دهان تو دوخته شده است . صدایت ‏به لرزه می‏ افتد:
– آقاجان! با تمامی سختی ‏ها و درماندگی که گریبان گیرم شده، آمده‏ ام تا مرا نجات دهی، با فقر و تنگدستی; با داشتن چهار صد درهم قرض; با بودن طلب‏کاری که لحظه ‏ای رهایم نمی‏کند و طلبش را می‏خواهد و دست‏ های خالی من . آقا! دستم را بگیر که سخت محتاجیم . کودکانم گرسنه ‏اند و همسرم خسته و بهانه گیر!

بغضی سنگین، راه گلویت را می‏بندد و اجازه بیشتر سخن گفتن را به تو نمی‏دهد . اشک در گوشه چشمت جمع می‏شود .
سکوت می‏کنی و منتظر می‏مانی، صدای گریه امام زین العابدین علیه السلام را که می‏شنوی، حس می‏کنی قلبت از تپش باز ایستاده; سر بالا می‏ آوری و به گوشه مجلس چشم می‏دوزی، اشک، پهنای صورت امامت را فرامی‏گیرد . از گفته ‏ات پشیمان می‏شوی . پچ پچی، فضای مجلس را دربرمی‏گیرد . سرت داغ می‏شود و لرزشی وجودت را فرا می‏گیرد .
صدای آرام شخصی را که کنارت نشسته به راحتی می‏شنوی; آخه الآن چه وقت‏حرف زدن بوده، ساکت ننشستی و چیزی گفتی که آقا را ناراحتی کردی!؟
دلت می‏خواهد سربلند کنی و علت گریستن امام را از خودش بپرسی، که شخصی از میان جمع بلند می‏شود و سؤال تو را از امام می‏پرسد . صدای دلنشین امام سجاد علیه السلام را می‏شنوی که در جواب سؤال مرد می‏فرماید:
– کدام سختی بالاتر از این است که انسان پریشانی و بدهی برادر مؤمن خود را ببیند، اما نتواند به او کمک بکند؟
از خانه امام سجاد علیه السلام که بیرون می‏آیی به چارچوبه در تکیه می‏دهی، قدم هایت نای رفتن ندارد . مهمان‏های امام، گروه گروه یا تک تک از خانه بیرون می‏آیند، بعضی‏ها با نگاهی تاسف‏ آمیز براندازت می‏کنند و برایت دل می‏سوزانند و از کنارت می‏گذرند . می‏خواهی قدمی به سوی خانه برداری که صدایی نزدیک می‏شود; سر بلند می‏کنی، مردی با صورت آفتاب سوخته و شکمی برآمده در حالی که لبخند تمسخر بر لب دارد، نزدیک می‏شود، گوشه چشمی نازک می‏کند و با دست، ریشش را می‏ خاراند و می‏گوید:
– عجیب است! امام شما یک بار می‏گوید که آسمان و زمین از ما اطاعت می‏کنند و یکبار هم می‏گوید از کمک کردن به برادر مؤمن‏مان ناتوان هستیم!
خنده تمسخرآمیزش دلت را درهم می‏فشرد . اشک‏ها روی گونه ‏ات جاری می‏شود . قدمی به عقب برمی‏داری و از حرفی که در مجلس به امام زده‏ای، پشیمان می‏شوی . با خود می‏گویی: کاش، هرگز در آن مجلس، لب از لب نمی‏گشودم! با پشت دست اشک هایت را پاک می‏کنی و آرام بر در چوبی خانه می‏کوبی . اما تا نگاهت ‏به چهره نورانی امام می‏افتد، غم‏ های عالم را فراموش می‏کنی و آرامشی عجیب بر دلت‏ حکم فرما می‏شود . حرف مرد دوباره در ذهنت می ‏پیچد و حلقه‏ ای از اشک، دیده‏ات را تیره و تار می‏کند . مولای من! فرزند رسول خدا! آن مرد چیزی گفت که دلم را آتش زد و چنان برایم سخت آمد که پریشانی‏ های خود را فراموش کردم . صدای امام را می‏شنوی که می‏فرماید: خداوند گشایشی در کارت پدید آورده است . سخنش که با تو تمام می‏شود، خدمتکارش را صدا می‏زند و به او می‏فرماید:
– هرچه برای افطار من آماده کردی، بیاور . خدمتکار می‏رود و لحظه ‏ای بعد با دو قرص نان جو خشک شده برمی‏گردد . حضرت نان‏ها را از خدمتکارش می‏گیرد و خطاب به تو می‏فرماید:
– این دو قرص نان را بگیر! در خانه ما غیر از این، چیز دیگری نیست; اما خداوند به برکت همین دو قرص نان، نعمت و مال بسیاری به تو خواهد داد!
دستمال کهنه ‏ای از لای شالی که دور کمرت بسته ‏ای، بیرون می‏کنی و صورت خیس از عرقت را پاک می‏کنی . نان‏های خشک را به سینه می‏فشاری و با هر نگاه به آنها با خود می‏ اندیشی: «چگونه آقایت‏با نان خشک روزهایش را سپری می‏کند .» سفتی و سختی نان به قدری است که نمی‏توانی لقمه ‏ای از آن را در دهان بگذاری . کوچه پس کوچه‏ ها را با قدم‏های تند پشت‏سر می‏گذاری . دوباره چشم به قرص نان‏های می‏دوزی; و سردرگم در جایی می‏ایستی . با دو قرص نان خشک چه می‏توان کرد; کودکانت که نمی‏توانند این نان‏ها را بخورند، شکم خودت و خانواده‏ات هم با دو قرص نان خشک سیر نمی‏شود . جواب طلب کارها را چه می‏دهی؟ آنها که نان به جای پول از تو قبول نمی‏کنند . سربلند می‏کنی و نگاهت را به آسمان می‏دوزی . قدم‏هایت پهنه بازار را می‏پیماید . نزدیک مردی ماهی فروش می‏ایستی . مرد ماهی فروش سکه‏ های پول را که از فروش ماهی‏ ها به دستش آورده، در کیسه می‏ریزد و هر از چند گاه سر بلند می‏کند و با صدای بلند می‏گوید:
– تمام شد، یکی بیشتر نمانده، هرکه ماهی تازه می‏خواهد، زود بیاید .
– آقا … !
مرد ماهی فروش کیسه را لای شالش پنهان می‏کند .
– بله .
– من یک قرص نان جو دارم با این ماهی معادله ‏اش می‏کنی!
ماهی فروش چشمایش را ریز می‏کنه و سر تا پا براندازت می‏کند . نگاهش روی قرص نان ثابت می‏ماند و سپس لبخندی روی لبهایش می‏نشیند و در حالی که برای رفتن عجله می‏کند، ماهی را برداشته و به سوی تو می‏گیرد .
– بفرمایید! این آخرین ماهی هم انگار قسمت‏ شما بوده .
لبخند، چهره گرفته ‏ات را از هم باز می‏کند، یکی از قرص نان‏ها را به ماهی فروش می‏دهی و ماهی را در دست می‏گیری . با به دست آوردن ماهی، خیالت از بابت غذای بچه‏ ها راحت می‏شود . چند قدمی که جلوتر می‏روی، می‏بینی مرد بقالی به سمت زمین خم شده و نمکی را که با خاک مخلوط شده، جمع می‏کند . بالای سر مرد بقال می ‏ایستی . او بدون اعتنا به نمکی که بر روی دستش مانده، خیره می‏شود و زیر لب چیزهایی می‏گوید . قرص نان را جلوی مرد بقال می‏گیری:
– من حاضرم این قرص نان را با این نمک عوض کنم .
مرد بقال سری تکان می‏دهد و در حالی که رضایتش را از این معامله ابراز می‏دارد، نمک را به تو می‏دهد .
به خانه باز می‏گردی و با دیدن سرو صدا و شادی بچه‏ هایت‏ خوشحال می‏شوی . می‏خواهی ماهی را برای پختن آماده کنی که صدای در، توجهت را جلب می‏کند . نگاهی به همسرت می‏اندازی که نگران، نگاهت می‏کند; نکند طلبکار باشد! اندکی پیش، از همسرت شنیده ‏ای که می‏گفت:
– طلبکارها چندین بار دم در خانه آمده اند و سراغت را گرفته ‏اند .
با قدم‏های لرزان به سوی در حرکت می‏کنی . دنبال جوابی برای طلبکارها می‏گردی; اما چیزی به ذهنت نمی‏رسد . با بازکردن در، لحظه‏ای در جا، خشکت می‏زند . در کمال ناباوری، بقال و ماهی فروش را می‏بینی که جلوی در خانه‏ات ایستاده‏اند! با دیدن تو، چهره درهمشان از هم باز می‏شود .
– سلام برادر!
– علیکم السلام، بفرمایید داخل!
مرد بقال قرص نانی را که ظهر به او فروخته بودی، به تو پس می‏دهد و می‏گوید:
– راستش کودکانمان نتوانستند این نان‏ها را بخورند، ببخشید ما فهمیدیم که تو از روی پریشانی و فقر این نان‏ها را به بازار آوردی . این نان‏هایت را بگیر . ماهی و نمک هم، بر تو حلال .
دو قرص نان را در کنار سفره می‏گذاری . قضیه نان‏ها عجیب ذهنت را به خودشان مشغول کرده است . می‏بینی که خود و کودکانت هم نتوانستید لقمه‏ ای از آن را بر دهان بگذارید . آنقدر سفت و سخت است که خوردن آن را غیر ممکن می‏بینی . با آماده شدن ماهی، احساس گرسنگی‏ات بیشتر می‏شود .
همسرت ماهی را کنار سفره می‏گذارد و از تو می‏خواهد ماهی را میان خود و بچه ‏ها تقسیم کنی . با بازکردن ماهی چشمانت متعجب به گوشه ‏ای خیره می‏شود; دو مروارید که تا آن لحظه، همانند آن ندیده ‏ای، درون شکم ماهی خودنمایی می‏کنه! گرسنگی‏ ات را فراموش می‏کنی; هنوز نتوانسته ‏ای باورکنی به همین راحتی مشکلت‏حل شده باشد . می‏دانی با فروختن آن مرواریدها، پول بسیاری به دست می‏آوری و مشکلاتت ‏حل می‏شود . مرواریدها را در دست می‏گیری و از جا بلند می‏شوی . صدای در، تو را از حال و هوای خودت بیرون می‏آورد . با شوق به سمت در می‏روی و می‏دانی که اگر طلبکاری هم پشت در باشد، مجبور نیستی از او فرار کنی . با بازکردن در، چهره آشنایی را می‏بینی . مرد با دیدنت لبخندی می‏زند . کمی عقب‏تر می‏رود .
– قاصدی هستم از طرف‏ امام‏ زین‏ العابدین . امام فرمودند: خداوند در کارت گشایش پدید آورد و از پریشانی رهایی یافتی، حالا آن دو قرص نان را که غذای ماست، به ما برگردان که غیر از ما کسی دیگر نمی‏تواند آن را مصرف کند .
نان خشک‏ها را که از کنار سفره برمی‏داری، به یاد سخنان آن مرد منافق می‏ افتی و تصمیم می‏گیری به زودی زود سراغش بروی و ماجرای آن روزت را برایش نقل کنی . دلت مملو از شادی می‏شود . به قدمهایت‏ سرعت می‏دهی تا زودتر قرص نان‏ها را به قاصد امام برسانی تا قاصد، غذای امام را هرچه زودتر به خودش برگرداند . زیر لب زمزمه می‏کنی که: به راستی فرزندان رسول خدا از بهترین بندگان خدا هستند . به راستی زمین و آسمان از آنها اطاعت می‏کنند و آفتاب هر روز به اذن آنان طلوع و غروب می‏کند .

ماهنامه کوثر، شماره ۵۷، اسلامی گویا، لیلا؛
_______________________________
× منبع: زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام، بازنویسی روان منتهی الآمال، زندگی امام سجاد علیه السلام، ص ۳۷ – ۴۰، به کوشش منصور کریمیان .

نـظـرات

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.