شعر/من که با تربت تو کام لبم باز شده

من که با تربت تو کام لبم باز شده
اصل این نوکریم از ازل آغاز شده
مادرم درس غلامی تو ام می آموخت
اولین پیرهن مشکی من را می دوخت
خاطرم هست مرا مجلس روضه می برد
خاطرم هست مرا دست ابالفضل سپرد
اولین شال عزا را پدرم داد به من
گفت خوب از غم ارباب کرم سینه بزن
پدرم گفت که در دامن مادر بودی
گفت آن وقت تو اندازه ی اصغر بودی
خاطرم هست که چون ماه محرّم می شد
کوچه در کوچه ی این شهر پر از غم می شد
بوی نذری محرّم همه جا می پیچید
چشم ها نم نمک از داغ شما می بارید
خاطرم هست که در کوچه علم بندان بود
چشم ها صحن تماشای کمی باران بود
خاطرم هست همه نذر شما می کردند
همه با چائی شبهات صفا می کردند
بچّه ها یک طرفی تکیه به پا می کردند
همه خود را به جز از روضه جدا می کردند
آن زمان هر کسی از عشق شما دم می زد
سر در خانه ی خود پرچم ماتم می زد
خاطرم هست که زنجیر خریدم آقا
پا برهنه شدم و سینه زدم روز عزا
خاطرم هست به پیشانی خود گل بستم
خاطرم هست علم داد کسی بر دستم
ظهر آن روز به همراه جوانان رفتم
خاطرم هست به گلزار شهیدان رفتم
مزّه ی نذری تو زیر لبم هست هنوز
خاطرم هست دم سینه زنی آن روز
پیرزن اهل محل را همه نذری می داد
کاسه ی نذری آشی که چه بوئی می داد
مسجد کوچه ی ما مثل قیامت می شد
یک نفر نوحه گر هر شب هیئت می شد
خاطرم هست که از روضه ی تان می خواندند
روضه ای بود که هر پیر و جوان می خواندند
همه خواندند میا کوفه به جان زهرا(س)
بی وفایند همه شهر ، غریبی اینجا
خاطرم هست که از آمدنت می گفتند
خیمه بر پا و ز پرچم زدنت می گفتند
روضه خوان کم کمک از دخترکی دم می زد
شعله بر جان همه عالم و آدم می زد
خاطرم هست که می گفت سه سالش بوده
اثر کعب نی ای بر روی بالش بوده
خاطرم هست که از قصّه ی حر می گفتند
از ضمیری که زلال است چو در می گفتند
خاطرم هست که از رزم دو طفلان می خواند
عالم از مردیشان واله و حیران می ماند
دو شب از هیئت ما بوی حسن را می داد
دو شبی که به دلم حس مدینه می داد
شده شرمنده ی چشمان حسن ثارالله
” ریخت عبدُالَه از آغوش اباعبدالله “۱
سیزده جام عسل بود که شیرین می شد
ماه در پوشش خورشید نگارین می شد
خاطرم هست که می خواند عمو پیر شده
زانویش سست شده سخت زمین گیر شده
شب هفتم همه درمانده و بی تاب شدیم
شمع بودیم و ز شرمندگی ات آب شدیم
خاطرم هست که می خواند گلو پاره شده
این حسین است در معرکه آواره شده
روضه خوان گفت که گفتند محمّد(ص) آمد
گفت گفتند که باید که به پهلویش زد
خاطرم هست که می خواند پدر پیر شده
در کنار بدنی سخت زمین گیر شده
خاطرم هست که می گفت همه رقصیدند
همه بر اشک سرازیر شما خندیدند
خاطرم هست که از شیر دلاور می خواند
از یل چون قمر و ساقی لشکر می خواند
گفت گفتند که انگار علی(ع) می جنگد
بدنش غرق به خون است ولی می جنگد
خاطرم هست که از روز جدایی می خواند
بدنی بود که بر خاک بیابان می ماند
و سری بود که بر نیزه ی اعدا می رفت
کاروان داشت به سر منزل غم ها می رفت
خاطرم هست که از شام غریبان می خواند
خاطرم هست که از اشک یتیمان می خواند
سالها می گذرد باز گرفتار تو ام
سالها رفته ولی شکر که بیمار تو ام
خاطراتم همه با نام شما شیرین است
فقط از این همه یک خاطره ام غمگین است
خاطرم هست که بر داغ شما خندیدند
همه با نام عزا روز عزا رقصیدند
خون دل خورد عزیز دل ما رهبر ما
فتنه نابود شد از زمزمه ی نام شما
ای امیری که امیریست برازنده ی تو
من اسیرم به دل آرامی یک خنده ی تو
از همان روز ازل سخت نمک گیر شدیم
پای تفسیر لهوف تو همه پیر شدیم
نمکی را که چشیدیم ز دست زهرا(س)
نفروشیم به والله به ارکان سما
مصرع آخر دنیاست همین یا مولا
کاش دفنم بکنی در حرم کرببلا

شاعر:حمید برقعی

نـظـرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.