شعر/روزگارم با غلامى على سر میشود

روزگارم با غلامى على سر میشود
هر که را دیدم على را دیده نوکر میشود

بنده زاده بنده اى دارم که دارد مثل من
چاکرى از چاکران کوى حیدر میشود

جاى آن دارد بگیرم حلقه دارش کنم
حلقه اى را که ز گوش بندگى در میشود

شان او را نه قلم کافى ست نه دفتر نه فهم
شان سلمانش فقط صدجلددفتر میشود

نفس مثل خیبر است و هیچکس فتاح نیست
فتح این قلعه فقط با دست حیدر میشود

یا که اول هست و آخر نیست یا بالعکس آن
این چه موجودى ست هم اول هم آخر میشود

از همینجا میشود فهمید – با مهر على –
عاقبت این عاقبتها خیر یا شر میشود،،،

برچسب ها :

نـظـرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.