حکمت کبوتر حرم امام رضا (ع)

حکمت کبوتر حرم امام رضا (ع)
دیشب خواب دیدم که در یک بیابان سرگردانم. نمی دانستم از کجا آمده ام و به کجا می خواهم بروم. در حین راه کبوتری را دیدم ، کبوتری که با کبوتر های دیگر فرق داشت. مدتی به او خیره شدم تا این کبوتر لب به سخن گشود و گفت ما می توانیم دوستان خوبی برای هم باشیم و به راهمان ادامه دادیم. من در زمین خاکی راه می رفتم و او در آسمان آبی پرواز می کرد . مدتی طولانی گذشت آن قدر راه رفته بودیم که رمقی برایم نمانده بود . حالا دیگر کم کم روشنی سپیده نیز در آسمان دیده می شد و ما هنوز به مقصد نرسیده بودیم . ناگهان درخی سر به فلک کشیده نظرم را به سوی خود جلب کرد کبوتر مرا به سوی درخت هدایت کرد. درختی تناور که آهویی در زیر شاخه های آن به خواب عمیق فرو رفته بو. وقتی به طرف آهو رفتم خواستم نوازشش کنم که دیدم چشمانش را باز کرد . رسیده بود، خیلی ترسیده بود که حتی توان صحبت کردن را هم نداشت. در این حال کبوتر ما جرای من و دوستیمان را برای او تعریف کرذ.

کمی آرام شد و با صدای شیرین و دلنشین گفت: اگر می شود من هم به جمع شما بپیوندم . من وکبوتر هم با تمام وجود درخواستش را قبول کردیم . حال من و کبوتر و آهو دوستان خوبی برای همدیگر شده بودیم . زیر درخت نشستیم و شروع به صحبت کردن کردیم. و از سرگذشت زندگیمان گفتیم. هوا دیگر کاملا روشن شده بود. آهو بلند شد و گفت باید حرکت کنیم و من گفتم نمی دانم مسیرم کجاست و به کجا بروم؟ آهو با جدیت تمام گفت بر پشتم بنشین و به راه ادامه دادیم . رفتیم و رفتیم تا به شهری رسیدیم ؛ شهری برایم آشنا بود یادم افتاد آن جا همان دیار خودم است. دیگر وقت خداحافظی شده بود. کبوتر در حین خداحافظی گفت بزرگترین آرزویت چیست؟ گفتم : دلم می خواهد خادم حرم امام رضا شوم او ادامه داد و گفت دلم می خواهد کبوتر گلدسته حرم امام رضا (ع) شوم و بر بلندای مناره های حرم ساکن شوم و هر دو از آهو پرسیدیم شما چه آرزوی دارید؟ آهو در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، گفت : دلم می خواهد گرفتار صید شکارچی شوم و امام رضا ضامنم شود

نـظـرات

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.