برخورد اهل بیت(ع) با دشمنان ناآگاه چگونه بود؟

برخورد اهل بیت(ع) با دشمنان ناآگاه چگونه بود؟
 هنگامى که اهل بیت امام حسین علیه السّلام را به عنوان اسیر وارد شهر شام کردند و در بین ایشان حضرت سجّاد، امام زین العابدین علیه السّلام نیز با حالتى ناجور و دلخراش حضور داشت ، مردم شام از اسیران آمده بودند.

در بین مردم پیرمردى بود، جلو آمد و گفت : شکر خداى را که مردان شما را کشت و آتش فتنه خاموش شد؛ و سپس به آن عزیزان دل شکسته ، بسیار دشنام و ناسزا گفت .

امام علیه السّلام در همان وضعیّتى که بود، فرمود: اى پیرمرد! آنچه تو گفتى ، من گوش کردم و چیزى نگفتم تا آن که سخن تو تمام شد؛ و آنچه خواستى گفتى ، اکنون ساکت باش تا من نیز سخنى گویم ؟

پیرمرد گفت : آنچه مى خواهى بیان کن .

حضرت فرمود: آیا قرآن خوانده اى ؟

پیرمرد گفت : آرى . حضرت فرمود: این آیه قرآن را نیز خوانده اى :

((قُلْ لا اءسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اءَجْرا إ لاّ الْمَوَدَّهَ فى الْقُرْبى )) یعنى ؛ من از شما پاداشى به جز مودّت و دوستى اهل بیتم را نمى خواهم .

پیرمرد پاسخ داد: آرى ، آن را خونده ام .

امام سجّاد علیه السّلام فرمود: ما اهل بیت – قُربى – هستیم ؛ و آیا این آیه قرآن را ((وَآتِ ذَا القُرْبى حَقَّهُ)) ؛ حق و شئون اهل بیت را پرداخت و رعایت نمائید، خوانده اى ؟

پیرمرد نیز گفت : آرى ، آن را هم خونده ام . حضرت فرمود: به راستى که آن افراد، ما هستیم ؛ پس حقّ ما چگونه باید رعایت گردد؟

پیرمرد شامى گفت : آیا واقعا شما همان ها هستید؟

حضرت فرمود: بلى ؛ و سپس افزود: آیا این آیه قرآن را ((وَاعْلَمُوا انَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْى ءٍ فَإ نَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبى )) ؛ آنچه از غنائم و منافع را که به دست مى آورید، باید یک پنجم آن را – به عنوان خمس – تحویل رسول خدا واهل بیتش دهید، را خوانده اى ؟

پیرمرد گفت : بلى .

آن گاه امام علیه السّلام فرمود: ما اهل بیت رسول خدا هستیم ، و آیا این آیه قرآن را ((إ نَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اءهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا)) یعنى ؛ خداوند شما اهل بیت را از هر نوع گناه و آلودگى پاک و منزّه گردانده است ، را نیز خوانده اى ؟

در این حال پیرمرد شامى دست هاى خود را به سوى آسمان بلند کرد و گفت : خداوندا به تو پناه مى برم ، خدایا توبه کردم ، سال ها است که قرآن مى خوانده ام و این چنین درک نمى کردم وامروز هدایت گشتم .(۳۲)

پذیرائى جنّیان از حاجیان

امام سجّاد، حضرت زین العابدین صلوات اللّه و سلامه علیه به همراه تنى چند از دوستان و یاران خویش عازم مکّه معظّمه گردید، در این بین ، حضرت با بعضى از دوستان مقدارى عقب تر و تعدادى نیز به همراه خدمه جلوتر حرکت مى کردند.

آن هائى که جلوتر بودند، چون به محلّ عَسْفان – منزل گاه واستراحت گاه حاجیان – رسیدند، در گوشه اى خیمه زده و چادر برپاکردند.

وقتى حضرت نزدیک آن ها رسید فرمود: چرا این جا بار انداخته اید! این جا محلّ سکونت آن دسته از جنّیانى است که از دوستان و شیعیان ما هستند؛ و بودن ما در این جا براى آن ها موجب مزاحمت و ضرر مى باشد.

اصحاب گفتند: ما این موضوع را نمى دانستیم ؛ و چون خواستند اسباب و وسائل خود را جمع کنند و از آن جا کوچ نمایند، ناگهان صدائى را شنیدند که گفت : یاابن رسول اللّه ! حرکت نکنید و همین جا بمانید، زیرا ما به وجود شما افتخار مى کنیم .

سپس طبقى را فرستادند و گفتند: دوست داریم میهمان ما باشید، و از آنچه برایتان فرستادیم تناول نمائید.

همین که اصحاب امام علیه السّلام ، نگاه کردند، دیدند در گوشه اى از خیمه حضرت طبقى از انواع میوه هاى انگور، رطب ، انار، موز و دیگر میوه ها قراردارد ولى کسى را ندیدند، بلکه فقط صدائى را مى شنیدند و طبق میوه ها را مشاهده مى کردند.

بعد از آن امام سجّاد علیه السّلام همراهان خود را دعوت نمود و همگى از آن میوه ها میل کردند؛ و پس از آن حرکت کرده و از آن مکان کوچ نمودند و به سمت مکّه معظّمه رهسپار شدند.(۳۳)

یادى از سخنان حضرت خضر

ابو حمزه ثمالى – که یکى از راویان حدیث و از اصحاب امام سجّاد، زین العابدین علیه السّلام است – حکایت کند:روزى به همراه آن حضرت از مدینه طیّبه بیرون رفتیم ، و چون به یکى از باغات در حوالى شهر مدینه رسیدیم ، حضرت به من خطاب نمود و فرمود:مدّت ها پیش ، مثل همین روز کنار این باغ تکیه بر دیوار آن داده بودم و در فکر و اندوه قرار داشتم ، که ناگاه مردى سفید پوش را دیدم در مقابل من ایستاده است و به صورتم نگاه مى نماید.

پس از گذشت لحظاتى ، مرا مورد خطاب قرار داد و اظهار نمود: چرا غمگین و اندوهناک هستى ؟

آیا براى دنیا این چنین در فکر و اندیشه فرو رفته اى ؟

اگر چنین است ، بدان که دنیا براى عموم مخلوقات است ، و افراد نیک و پست همه از آن بهره مى برند.

گفتم : خیر، غم و اندیشه من درباره دنیا نیست .

آن مرد اظهار نمود: آیا براى آخرت غمگینى ؟ آخرت وعده گاه حتمى براى همگان است و حکم فرماى آن روز، خداوند یکتا مى باشد.

گفتم : خیر، اندیشه و اندوه من درباره آخرت نیست .

گفت : پس براى چه این گونه غمگین هستى ؟

گفتم : ناراحتى و اندوه من به جهت عبداللّه بن زبیر مى باشد.

سپس آن مرد سفیدپوش تبسّمى نمود و فرمود: آیا تا به حال کسى را دیده اى که اعتماد و توکّل بر خداوند رحیم نماید و آن گاه ناامید گردد؟

گفتم : خیر.

فرمود: آیا تاکنون کسى را دیده اى که از خداوند چیزى را بخواهد و به آن دست نیابد؟

گفتم : خیر.

سپس افزود: و آیا کسى را دیده اى که از خدا بترسد و در زندگى پیروزمند و خوشبخت نباشد؟

گفتم : خیر.

و بعد از بیان چنین سخنان حکمت آمیز، آن مرد سفیدپوش حرکت کرد و از آن جا رفت ؛ و از نظرم غایب گشت .

ابو حمزه ثمالى گوید: امام سجّاد علیه السّلام در پایان سخن خویش فرمود: آن مرد حضرت خضر نبىّ علیه السّلام بود.(۳۴)

خبر از غیب و شفاى جنّ زدگى

مرحوم قطب الدّین راوندى ، به نقل از حضرت باقرالعلوم علیه السّلام حکایت کند:شخصى به نام ابو خالد کابلى مدّت زمانى را خدمت گذارى امام سجّاد، حضرت زین العابدین علیه السّلام نمود و چون به طول انجامید، جهت دیدار با مادر خویش از امام سجّاد علیه السّلام اجازه خواست که راهى شهر شام گردد.

امام علیه السّلام او را مخاطب قرار داد و فرمود: اى ابو خالد! فردا مردى از اهالى شام – که معروف و ثروتمند مى باشد – به همراه دخترش که دچار جنّ زدگى شده است ، وارد مدینه خواهد شد.

پدر این دختر به دنبال کسى مى گردد که دخترش را معالجه و درمان نماید؛ پس تو نزد او مى روى و اظهار مى دارى که من دخترت را معالجه مى کنم و مقدار ده هزار درهم مى گیرم .

چون فرداى آن روز فرا رسید، مرد شامى وارد مدینه شد، ابو خالد کابلى طبق دستور امام علیه السّلام نزد وى آمد و گفت : چنانچه ده هزار درهم به من بدهى ، دخترت را معالجه و درمان مى نمایم .

پدر دختر هم قبول کرد و قول داد که چنانچه دخترش خوب و سالم شود آن مقدار پول را بپردازد.

ابو خالد کابلى نزد امام سجّاد علیه السّلام رفته و جریان را براى آن حضرت بازگو کرد.

پس حضرت به او فرمود: مرد شامى بى وفائى مى کند و پول را به تو نمى دهد؛ ولى با این حال ، تو نزد دختر مى روى و گوش چپ او را مى گیرى و مى گوئى : اى خبیث ! علىّ بن الحسین مى گوید: هر چه زودتر از بدن این دختر خارج شو و او را رها کن .

ابو خالد کابلى نیز پیام حضرت را به انجام رسانید و سپس دختر از آن حالت جنّ زدگى نجات یافت و بهبودى کامل خود را بازیافت .

امّا همین که ابو خالد آن ده هزار درهم را مطالبه نمود، مرد شامى بدون پرداخت کمترین پولى او را از منزل خود بیرون کرد.

پس از آن ، ابو خالد نزد امام زین العابدین علیه السّلام بازگشت و جریان را به طور مفصّل براى آن بزرگوار بازگو کرد.

حضرت در پاسخ فرمود: گفته بودم که مرد شامى حیله و نیرنگ دارد و از پرداخت پول ، امتناع مى ورزد، ولى بدان که دخترش دو مرتبه به همین زودى دچار جنّ زدگى خواهد شد و پدرش نزد تو مى آید.

پس موقعى که مراجعه کرد به او بگو: چون به عهد خود وفا نکردى ، چنین شده است ؛ اکنون باید همان آن مبلغ را تحویل علىّ بن الحسین ، زین العابدین علیه السّلام بده تا او را معالجه و درمان کنم و دیگر آن حالت جنّ زدگى باز نخواهد گشت .

بنابر این مرد شامى به ناچار، آن مبلغ را تحویل امام سجّاد علیه السّلام داد؛ و ابو خالد نزد دختر آمد و همان سخن قبل را در گوش چپ دختر بازگو کرد و افزود: چنانچه برگردى ، تو را به آتش قهر خداوند متعال مى سوزانم .

امام محمّد باقر علیه السّلام افزود: با این روش ، دختر به بهبودى کامل رسید و نجات یافت و چون با پدرش به سمت شهر شام رفتند، پدرم حضرت زین العابدین علیه السّلام آن پول ها را تحویل ابو خالد کابلى داد و به او اجازه داد تا جهت دیدار مادرش راهى شهر شام گردد.(۳۵)

شادمانى فقیران در روز جمعه

ابو حمزه ثمالى حکایت کند:در یکى از روزهاى جمعه ، هنگامى که نماز صبح را به امامت حضرت سجّاد علیه السّلام خواندیم ، سپس حضرت روانه منزل خود شد.

و چون وارد منزل گردید، یکى از کنیزان خود را به نام سکینه صدا زد و فرمود: امروز جمعه است ، هر فقیر و مستمندى که مراجعه کند نباید دست خالى و ناامید برگردد.

من به حضرتش عرضه داشتم : هر سائلى که مستحقّ نیست ؟

فرمود: مى دانم ؛ ولى مى ترسم همان شخصى که ناامید شود، مستحقّ باشد و به جهت آن مورد عقاب و سخط قرار گیریم .

همان طورى که حضرت یعقوب علیه السّلام ، هر روز گوسفندى را قربانى مى نمود و آن را به فقرا و نیازمندان صدقه مى داد و مقدارى از آن را نیز خود و خانواده اش مصرف مى کردند.

ولیکن غروب جمعه اى ، یک نفر مؤ منِ روزه دارِ غریب ، درب منزل حضرت یعقوب علیه السّلام آمد و گفت : به من غریب گرسنه کمک کنید، جواب او را ندادند و آن غریب چندین مرتبه خواسته خود را تکرار کرد؛ و چون ناامید شد و شب فرا رسیده بود رفت و شکایت گرسنگى خود را با خداوند متعال بازگو کرد و بدون آن که چیزى خورده باشد خوابید و فرداى آن روز را نیز روزه گرفت .

در همان شب از سوى خداوند به یعقوب وحى نازل شد: بنده اى از بندگان مرا ناامید گرداندى و موجب عقاب و سخط قرار گرفته اید.

اى یعقوب ! محبوب ترین پیامبران من آنانى هستند که بر مستمندان محبّت و دلسوزى داشته باشند و آن ها را در پناه خود قرار دهند و هر که بنده اى از بندگان مؤ من مرا ناامید کند مبتلا به عقوبت سختى خواهد شد، پس تو هم خود را آماده مصائب و مقدّرات گردان .

پس از بیان داستان مفصّل قصّه یعقوب و یوسف علیهماالسّلام ، ابو حمزه ثمالى گوید: به حضرت سجّاد علیه السّلام عرض کردم : آن زمانى که حضرت یوسف به درون چاه افتاد چند ساله بود؟

در پاسخ فرمود: نه سال داشت ، گفتم : فاصله منزل حضرت یعقوب تا شهر مصر چه مقدار مسافتى بوده است ؟

جواب فرمود: مسافتى معادل دوازده روز پیاده روى .

و سپس افزود بر این که حضرت یوسف زیباترین افراد زمان خود بود که مورد حسادت برادران خود قرار گرفت و سپس جریان به چاه افتادن و زندانى شدن و نابینا شدن پدرش یعقوب و وصال مجدّد را به طور مشروح بیان نمود، که در این داستان به ترجمه خلاصه اى از آن اکتفا شد.(۳۶)

خسارت بعضى از مردان در قیامت

حضرت ابو عبداللّه ، امام جعفر صادق علیه السّلام حکایت نماید:در مدینه طیبّه مردى بیکار و ولگرد وجود داشت که کارش جُک گفتن و خندانیدن افراد بود.

روزى با خود گفت : من همه را خندانده ام ، مگر یک نفر به نام علىّ بن الحسین ، امام سجّاد علیه السّلام را؛ و بالا خره یک روزى باید حیله اى برایش بسازم تا او و دیگر همراهانش را بخندانم .

پس روزى در حالى که حضرت زین العابدین علیه السّلام به همراه دو نفر از دوستان خود از محلّى عبور مى نمود، آن شخص شوخ مزاج آمد و عباى حضرت را از روى شانه هایش کشید و فرار کرد.

دوستان حضرت او را دنبال کردند و عباى حضرت را از او پس گرفتند و در حالى که امام علیه السّلام کنارى نشسته و در فکر فرو رفته بود عباى حضرت را تقدیم حضورش کردند.

امام علیه السّلام بعد از آن که عباى خود را گرفت و بر دوش انداخت ، به آن دو نفر همراه خود فرمود: این شخصى که این چنین کارى را مرتکب شد، چه کاره است ؟

عرضه داشتند: شخصى بى کار است ، که با متلک و جُک گفتن مردم را مى خنداند و از این راه امرار معاش کرده و زندگى خود را تاءمین مى کند.

حضرت فرمود: به او بگویید: واى بر حال تو! مگر نمى دانى ، روزى را در پیش دارى که به حساب اعمال و گفتار رسیدگى خواهد شد؛ و در آن روز متوجّه خواهى شد که خسارت کرده اى و پشیمان خواهى گشت و دیگر قابل جبران نخواهد بود.(۳۷)

دعا براى سهولت زایمان گرگ

مرحوم قطب الّدین راوندى در کتاب خود آورده است :روزى امام سجّاد علیه السّلام ، به سمت یکى از باغات خود در اطراف مدینه حرکت مى کرد، در بین راه گرگى را دید که موهاى بدنش ریخته بود با حالتى غمگین ناله مى کرد و زوزه مى کشید.

چون حضرت نزدیک گرگ رسید، فرمود: بلند شو برو، من برایش دعا مى کنم و إ ن شاء اللّه مشکلى نخواهد داشت .

پس گرگ حرکت کرد و رفت ، شخصى که همراه امام علیه السّلام بود به حضرت گفت : جریان این گرگ چه بود؟

امام علیه السّلام فرمود: گرگ مى گفت : من همسرى دارم که در حال زایمان و در شدّت درد، ناراحت است به فریاد ما برس و چاره اى بیندیش که با سلامتى فارغ شود و من قول مى دهم که ما و ذریّه ما آسیبى به شما و شیعیانتان نرسانیم ؛ و من به او گفتم : انجام مى دهم ، سپس گرگ با خاطرى آسوده حرکت کرد و رفت .(۳۸)

دیگران را بهتر از خود و خانواده خود دانستن

امام حسن عسکرى علیه السّلام به نقل از جدّ بزرگوارش ، حضرت باقرالعلوم علیه السّلام حکایت فرماید:

روزى یکى از اصحاب به نام زُهَرى در حالى که خیلى غمگین و افسرده خاطر بود، به محضر امام زین العابدین علیه السّلام وارد شد.

همین که امام علیه السّلام چشمش به او افتاد، فرمود: چرا این چنین غمناک و ناراحت هستى ؟

زُهَرى اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! ناراحتى هاى بسیارى از سوى دوستان و آشنایان ، یکى پس از دیگرى بر من وارد شده است ؛ و نسبت به موقعیّت کنونى من چشم طمع دوخته اند، دیگر با چه امیدى به دوستان خوش بین باشم .

امام سجّاد علیه السّلام فرمود: اى زُهَرى ! زبان خود را کنترل نما و هر سخنى را هر جا و پیش هرکسى مگوى ؛ و چنانچه رعایت حال اشخاص را بنمائى ، تمام افراد خاطر خواه تو خواهند بود.

زُهَرى گفت : یاابن رسول اللّه ! من هیچ گاه از امکانات خود دریغ نکرده و به آن ها کمک و احسان کرده ام .

حضرت اظهار نمود: مواظب باش که خودخواهى و غرور تو را نگیرد، و دقّت نما، آنچه را که مى گوئى دلنشین باشد، فکر نکن هر آنچه مى شنوى زشت و باطل است ، همیشه در کار و سخن دیگران اندیشه و توجّه نما و سعى کن تا از خود سِعه صدر نشان دهى .

سپس امام علیه السّلام افزود: هرکس در مسائل گوناگون زندگى و اجتماعى عقل خود را به کار نیندازد و با چشم و گوش بسته و با رکود فکرى حرکت کند، سریع به هلاکت و ضلالت مى افتد.

اى زُهرى ! چه مى شود که مسلمان ها را نیز همانند اعضاء خانواده ات حساب کنى ، آن هائى که از تو بزرگتر هستند همچون پدر، آن هائى که کوچکترند چون فرزندانت ؛ و آن هائى هم که هم سنّ و هم سطح خودت باشند همچون برادرانت به شمار آیند.

آیا دوست دارى که در حقّ یکى از اعضإ خانواده ات تجاوز و ظلمى شود؛ و یا گزندى به یکى از آن ها وارد گردد؛ و آن که بى جهت آبرویش ریخته شود؟

اگر شیطان ملعون تو را وسوسه کند که بر یکى از مسلمان ها برترى و فضیلت دارى ، دقّت کن آن که از تو بزرگتر است بگو او قبل از من ایمان آورده و بیش ‍ از من کار خیر و عمل صالح انجام داده است پس او بر من فضیلت و برترى دارد.

و اگر از تو کوچکتر باشد، بگو من بیش از او گناه و معصیت کرده و خطاکارم ؛ و او از من بهتر و برتر مى باشد.

و امّا آن که هم ردیف و هم سطح تو باشد، بگو من به گناهان خود مطمئنّ خواهم بود؛ ولى نسبت به او مشکوک هستم و یقین به گناه او ندارم پس من از او بهتر نیستم .

و چنانچه مسلمان ها تو را تعظیم و احترام کنند، بگو آن ها بامعرفت و باادب هستند؛ و چنانچه تو را کوچک شمرند و تحقیرت کنند، پس بگو در اثر خلاف هاى خودم مى باشد و من خود را مقصّر در بى اعتنائى آن ها نسبت به خودم مى دانم .

و اگر در جامعه ، این چنین معاشرت کنى و با این روش و اندیشه برخورد و حرکت نمائى ، بهترین زندگى را خواهى داشت و دوستانِ پرمحبّت و دلسوز تو بسیار خواهند شد، و دشمنان و مخالفین کمترى را خواهى یافت .

و بدان که بهترین مردمان کسى است که بیشترین خیر را به هم نوعان خود برساند گرچه هیچ خیرى به او نرسیده باشد؛ و خود را از تمام افراد بى نیاز بداند و چشم داشتى به کسى نداشته باشد.(۳۹)

تواضع و فروتنى براى همه

امام جعفر صادق علیه السّلام حکایت نموده است :هرگاه حضرت سجّاد، امام زین العابدین علیه السّلام مى خواست به همراه عدّه اى مسافرت رود، سعى مى کرد که او را نشناسند، همچنین شرط مى نمود تا در تمام کارها همانند دیگر افراد شریک باشد و خدمت نماید.

در یکى از مسافرهائى که حضرت با عدّه اى داشت ؛ در بین راه ، شخصى حضرت را شناخت و به همراهان حضرت گفت : آیا او را مى شناسید؟

گفتند: نه ، او را نمى شناسیم .

آن شخص گفت : او حضرت زین العابدین ، پسر امام حسین علیه السّلام است ، پس همراهان دست و پاى حضرت را بوسیدند؛ و عرضه داشتند: اى پسر رسول خدا! خواستى ما را به آتش جهنّم مبتلا گردانى ، اگر ما جسارتى به شما مى کردیم تا آخر عمر بدبخت مى شدیم ، اى مولاى ما! چرا چنین برخوردى نمودى و به طورناشناس همراه ما آمدى ؟

حضرت فرمود: من یک زمانى با عدّه اى که مرا مى شناختند، مسافرت رفتم و آنان به جهت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله بیش از آنچه مستحقّ بودم ، به من کمک و خدمت کردند.

و الا ن هم ترسیدم مرا بشناسید و همانند آن دوستانم با من برخورد نمائید؛ و من نتوانم همانند دیگران در کارها مشارکت نموده و کمک نمایم و هچنین نتوانم وظایف خویش را انجام دهم .

به همین جهت ، مخفى بودن و ناآشنا بودنم در بین دوستان هم سفر براى من بهتر است .(۴۰)

همچنین طاووس یمانى گوید:روزى شخصى را در مسجد الحرام ، زیر ناودان کعبه الهى دیدم که سخت گریه مى کند و ناله مى زند، و با پرورگار خود مناجات مى نماید.

چون از نماز و راز نیاز با پروردگار محبوب فارغ شد، جلو رفتم و به او نگاه کردم ، متوجّه شدم که حضرت زین العابدین ، امام سجّاد علیه السّلام است .

نزدیک حضرتش رفتم و عرض کردم : یاابن رسول اللّه ! شما را در حال گریه و زارى دیدم ، با این که سه فضیلت والا در وجود شما هست که دیگران محروم مى باشند:

اوّل آن که تو فرزند رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله هستى .

دوّم آن که جدّت شفیع امّت در قیامت است .

و سوّم آن که رحمت الهى براى شما اهل بیت رسالت است .

حضرت فرمود: اى طاووس ! امّا این که گفتى فرزند رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله هستم ، صحیح است ؛ ولى آن موجب ایمنى من نخواهد شد، زیرا در قیامت خویشاوندى اثرى ندارد.

همچنین شفاعت جدّم مرا فائده اى نمى بخشد، چون خداوند متعال فرموده است :

شفاعت . شامل کسانى مى شود که خداوند از آن ها راضى و خورسند باشد.

و امّا رحمت و لطف پروردگار طبق فرموده خودش شامل نیکوکاران و پرهیزکاران خواهد شد، و من خودم را جزء آنان نمى دانم .(۴۱)

خویشتن شناسى

مرحوم شیخ طوسى رحمه اللّه علیه در کتاب خود آورده است :روزى شخصى بر امام سجّاد زین العابدین علیه السّلام وارد شد و عرضه داشت : اى پسر رسول خدا! شب را چگونه و در چه حالتى سپرى نمودى ؟

و اکنون در چه حالتى هستى ؟

حضرت در پاسخ چنین اظهار نمود: شب را گذراندم و هم اکنون در حالتى مى باشم که هشت چیز به دنبال من مى باشند و مرا مى طلبند:

۱ – خداوند متعال ، که از من اطاعت و اجراء دستورات و انجام واجبات و وظایف را مى طلبد.

۲ – پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، که انجام مستحبّات و کارهاى پسندیده را از من مى طلبد.

۳ – عائله و خانواده ام ، که از من نفقه و مایحتاج زندگى خود را درخواست دارند.

۴ – هواى نفس ، که آرزوى رسیدن به خواسته هاى خود را دارد.

۵ – شیطان ، که مى خواهد مرا مطیع و فرمان بر خویش قرار دهد.

۶ – دو ملک مأمور الهى ، که در همه جا و همه حالات همراه من هستند و از من صداقت و درستکارى مى خواهند.

۷ – ملک الموت و عزرائیل است ، که هر لحظه ممکن است روح و جان مرا بگیرد.

۸ – و در نهایت قبر است ، که در انتظار دریافت و تحویل بدن و جسم من به درون خود مى باشد.

سپس امام علیه السّلام افزود: اکنون حال کسى که در چنین حالات و در مقابل چنین طلبکارانى قرار گرفته است ، چگونه مى تواند باشد.(۴۲)

همچنین مرحوم قطب الدّین راوندى رحمه اللّه علیه – که قبر شریفش در وسط صحن مطهّر حضرت معصومه علیهاالسّلام مى باشد – در کتاب خود آورده است :

حضرت باقرالعلوم علیه السّلام فرموده است :روزى پدرم امام سجّاد سلام اللّه علیه سخت مریض شد و در بستر بیمارى قرار گرفت ، پدرش امام حسین علیه السّلام ضمن عیادت از او اظهار داشت : چه چیزى را اشتها دارى ؛ خواسته و نیازت چیست تا انجام دهم ؟

حضرت سجّاد علیه السّلام چنین پاسخ داد: مى خواهم تکیه گاهم پروردگارم باشد، چون که او ناظر و شاهد احوال من مى باشد؛ و اگر مصلحت من باشد مرا عافیت مى بخشد، و من در هر حال راضى به رضایت و مقدّرات او هستم .

امام حسین به فرزندش ، زین العابدین علیهماالسّلام فرمود: احسنت ، روش ‍ تو همانند حضرت ابراهیم علیه السّلام مى باشد، هنگامى که در شدیدترین سختى هاى زندگى قرار گرفت و دشمنان او را بر بالاى منجنیق بردند تا حضرتش را در آتش افکنند، جبرئیل علیه السّلام به کمک او آمد و اظهار داشت : اى ابراهیم ! چه خواسته اى دارى ، بگو تا برآورده کنم ؟

در پاسخ اظهار داشت : من در هر حال راضى به رضاى خداوند متعال هستم ؛ و او پناهگاه و تکیه گاه من مى باشد، هرچه را او مصلحت بداند من در اختیار و تحت فرمان او هستم .(۴۳)

ارزش تعلیم خداشناسى و نبوّت و امامت

امام حسن عسکرى علیه السّلام حکایت فرماید:روزى شخصى به همراه مردى که مدّعى بود او قاتل پدرش مى باشد، به محضر امام سجّاد، زین العابدین علیه السّلام وارد شد تا آن حضرت بین ایشان قضاوت نماید.

و چون حضور امام سجّاد سلام اللّه علیه رسیدند، پس از صحبت هائى که مطرح گردید آن مردِ متّهم ، به قتل و گناه خود اعتراف کرد و گفت : من پدر او را کشته ام .

امام سجّاد علیه السّلام فرمود: قاتل باید قصاص شود و پس از آن به فرزند مقتول پیشنهاد عفو و بخشش قاتل را داد؛ ولى او نپذیرفت و تقاضاى اجراى حکم قصاص را داشت .

در این هنگام ، امام علیه السّلام فرزند مقتول را مورد خطاب قرار داد و اظهار داشت : چنانچه خود را از قاتل بهتر و مهمتر مى شناسى و معتقدى که بر او فضیلتى دارى پس این جنایت را بر او ببخش و از گناهش درگذر.

در جواب گفت : یابن رسول اللّه ! این قاتل بر من حقّ دارد و من مدیون او هستم ولیکن حقّى را که او بر عهده من دارد ارزش آن را ندارد که بخواهم از خون پدرم و از حکم قصاص دست بردارم و او را ببخشم .

حضرت فرمود: منظورت چیست و چه مى خواهى ؟

گفت : چنانچه او خودش مایل باشد، به جاى قصاص با پرداخت دیه مصالحه مى کنم و او را مى بخشم .

امام سجّاد علیه السّلام سؤ ال نمود: آن حقّى را که او بر تو دارد، چیست ؟

گفت : یاابن رسول اللّه ! او مسایل اعتقادى توحید و معارف الهى ، رسالت و نبوّت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله ، همچنین امامت و ولایت ائمّه و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام را به من آموخته و تلقین کرده است .

حضرت اظهار داشت : آیا این حقّ، سبب بخشش نمى باشد و تو آن را سبک و ساده مى پندارى ؟!

و سپس حضرت افزود: به خدا سوگند! ارزش چنین حقّى از خون تمام انسان هاى روى زمین – به جز از انبیاء و ائمّه علیهم السّلام – بالاتر و برتر است ؛ و اگر یکى از ایشان خونش ریخته شود، تمام دنیا ارزش جبران آن را نخواهد داشت .(۴۴)

رعایت حقّ مجلس و هم صحبت

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم اجمعین حکایت فرماید:در یکى از روزها، شخصى از مسلمان ها به محضر مبارک امام سجّاد، حضرت زین العابدین علیه السّلام وارد شد و پس از عرض سلام ، به حضرت عرضه داشت :اى پسر رسول خدا! در فلان مجلس با جمعى از دوستان نشسته بودیم ، که شنیدیم شخصى نسبت به شما ناسزا مى گفت و توهین مى کرد و در بین صحبت هاى ناپسندش گفت : علىّ بن الحسین علیهماالسّلام گمراه و بدعت گذار است .

امام زین العابدین سلام اللّه علیه ، پس از شنیدن سخنان آن شخص ، فرمود: تو حقّ مجلس و همچنین حقّ کسانى را که با تو هم صحبت بودند، رعایت نکردى ، چون سخنانى که در آن مجلس مطرح شده بود، امانت بود، چرا سخنان گوینده را از آن مجلس به بیرون منتقل کردى و اسرار او را فاش ‍ نمودى !؟

و تو حقّ مرا هم رعایت نکردى ، چون چیزى که من از دیگران نسبت به خود نمى دانستم ، فاش کردى و مرا در جریان آن قرار دادى .

و سپس آن حضرت افزود: آیا نمى دانى که چنگال مرگ همه انسان ها و نیز ما را مى رباید؟!

و بعد از آن ، همه ما زنده خواهیم گشت و در روز قیامت محشور خواهیم شد؛ و باید در میعادگاه و دادگاه عدل الهى پاسخ گوى اعمال و گفتار خویش ‍ باشیم ، دادگاهى که خداوند متعال قاضى و حاکم آن خواهد بود.

و آن گاه امام علیه السّلام در ادامه فرمایشات و نصیحت هاى خود اظهارنمود:پس سعى کن همیشه از سخن چینى و غیبت پشت سر دیگران اجتناب و د ۳۲- طبقات ابن سعد ۵/۱۵۶؛تاریخ یعقوبى ۲/۳۰۳؛صفه الصفوه ۲/۵۲؛وفیات الاعیان ۲/۴۲۹٫

۳۳- اصول کافى ۲/۳۶۸؛سیر اعلام النبلاء ۳۸۶؛ حیاه الحیوان ۱/۱۹۶٫

۳۴- مناقب ابن شهر آشوب ۳/۳۱۱ کشف الغمه حیاه الحیوان ۲/۱۹۶٫

۳۵- همان مدرک

۳۶- مناقب ابن شهر آشوب ۳/۳۱۱

۳۷- مجمل التواریخ و القصص ۴۵۶٫

۳۸- بصائر الدرجات ۳۳۵؛ اثبات الوصیه ۱۴۵٫

۳۹- تاریخ یعقوبى ۲/۳۰۳٫

۴۰- تاریخ الائمه (مجموعه نفسیه ) ۲۴٫

۴۱- تذکره الخواص ۹۲۱٫

۴۲- مناقب ۳/۳۱۱

۴۳- همان مدرک .

۴۴- عیون اخبار الرضا ۲/۱۲۸؛ بحارالانورا ۴۶/۱۱؛ اعیان الشیعه ۱/۶۲۹٫

۴۵- طبقات ابن سعد ۵/۲۱۱ ش معارف ابن قتیبه ۲۱۴؛ و فیات الاعیان ۲/۴۳۱٫

ورى کنى ؛ وگرنه همنشین سگان آتشین خواهى شد.(۴۵)

 

نـظـرات

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.